تبليغاتX
نظم از برون و نظم از درون
فرقهای بین حکومت و جمهوریت

              

به نام ايزد يزدان

 

نظم از برون

و

نظم از درون

 

 « طبقه بندي نظام سياسي كشورها،اتحاديه ها و سازمانهای بین المللی براساس ساختار به دو گروه«نظم بروني»و«نظم دروني»و بیان ويژگيهای ذاتي آنها  »

 

ملك حسين  برات زاده

خراسان شمالی -  شیروان

همراه     09151888986

سال 1380

 1. مقدمه:

با بررسی عناوين كشورها،اتحاديه ها،سازمانهاي بين المللي و نظامهاي سياسي،متوجه ميشويد كه،همه خود را،مردمي،جمهوري،شورايي، پارلماني و دموكراتيك  ميدانند.همه به پس يا پيش خود واژه جمهوري،يا شورايي چسبانده اند.جمهوري عراق،جمهوري تركيه، جمهوري سوريه، جمهوري ليبي،جمهوري اسلامي پاكستان،جمهوري اسلامي ايــران،جمهوري خلق چين،اتحاد جماهيري شوروي،سازمان ملل،و غيره همه خود را مردمي،مورد حمايت اكثريـت مردم،خادم مردم،از دل مردم  و جمهوري معرفي ميكنند.اما در واقع همه آنها جمهوري و دموكراسي نيستند.همه آنها از دل مردم  بر نخواسته اند.بعضي جمهوري و بعضي حكومتند.بعضي آقا بالاسر مردم هستند و بعضي توسط مردم براي خدمتگزاري انتخاب شده اند. بعضي بر مردم جامعه،حكمراني ميكنند و بعضي توسط مردم براي سازمانـدهي امور جامعه برای مدت معيّن انتخاب شده اند.

در زمانيكه دانشجو بودم،از خودم سؤال می کردم که:

1.   چرا در بعضي از كشورها عكس رهبر رأس نظام  را بر در و ديوار نقش ميكنند.تابلوهاي بزرگ عكس و بيانات رهبر نظام  را  در ورزشگاهها،مدارس، دانشگاهها،خيابانها، محلهاي پرتجمع  و غيره  در معرض ديد مردم  قرار ميدهند.ولي در بعضي ديگر اينگونه نيست؟

2.  چرا بعضي از كشورها  دشمن داخلي  دارند ولي بعضي فاقد دشمن داخلي اند؟

3.  چرا بعضي از كشورها  داراي تحركات اجتماعي داخلي اند  ولي بعضي فاقد آنند؟

4.  چرا بعضي از كشورها  داراي اعضاي جدايي  طلب داخلي اند ولي بعضي فاقد آنند؟

5.  چرا بعضي از كشورها  دچار فروپاشي  دروني مي شوند ولي بعضي  دچار نمي شوند؟

6.  چرا بعضي از نظامهاي سياسي دچار سقوط خونين مي شوند ولي بعضي نمي شوند؟

7.  چرا در بعضي از كشورها عدالت گستري مطرح است  ولي در بعضي ديگر مطرح نيست؟

این سؤالها ادامه داشت تا اینکه قسمت اول مقاله مطبوعات و وفاق ملي- متن سخنراني آقاي دكتر محسنيان راد  در پژوهشكده مطالعات راهبردي  وزارت فرهنگ و آموزش عالي كه در صفحه اجتماعي روزنامه همشهري مورخ 6/10/1378شماره 2014به چاپ رسيد را مطالعه کردم.این مقاله با عث شد که من پاسخ سؤال هایم را پیدا کنم و این کتاب را بنویسم.اگر چه آنچه نوشته ام بسيار ابتدايي است ولي  قطعاً ارزشمند است.دراين نوشته« تمايز بين جمهوريّت با حكومت »« ویژگیهای مشترک حکومتها » و « ویژگیهای مشترک جمهوری ها » بر اساس تاریخ نظامهای سیاسی گذشته و حال بيان شده است.در واقع این نوشته رمز عقب ماندگي كشورهاي جهان سوّم را عريان كرده است و ميتواند روشني بخش ملّتهاي جهان باشد.ميتواند جامعه جهاني را به سمت مدينه فاضله هدايت نمايد.اين نوشته بیان می کند كه،قطعاً هيچ شخص يا گروه به تنهايي نميتواند جامعه جهاني را به سمت رشد، توسعه،عدالت،آزادي و كمال هدايت كند.منجي نجات عالم،كسي جزء خود مردم عالم نميتواند باشد.آنها هستند كه بايد با نظم دروني و با نظام شورايي(پارلماني)امور خانواده، كوچه، محله، شهر،ايالت، كشور،قاره و جهان خويش را سازماندهي نمايند.هيچ شخص يا گروهي نميتواند  با برقراري حاكميّت خويش،امور مردم را مانند خود مردم سازماندهي كند.مردم براي سازماندهي امور دنيا و آخرت خود بر هر فرد يا گروهي اولاترند.پيامبران الهي و مهدی موعود شیعیان نیز بدون همّت وهمایت مردم نمی توانند منجی نجات بشر باشند.بنابر آيه 98 سوره مائده،در اسلام، بر پيامبر خدا جز تبليغ احكام الهي وظيفه اي نيست.«مَّاعَلَي الرَّسول اِلَّاالبَلِغ والله يعلم ...» پيامبران الهي،حق رسالت،و لقب پيام آور دارند،فاقد و مبراء از لقب حاكم اند.پيامبران الهي، رسولاني از طرف خداوند هستند كه به مردم بگويند،اي مردم براي تنظيم امور جامعه،هيچ كس حق حكومت برشما را ندارد،با تشكيل شوراي خانواده،كوچه،محله، شهر،ايالت، كشور،قاره و جهان، امور دنيا و آخرت خود را سازماندهي  و نظم  ببخشيد. 

          «لاحكمٌ الاّ لِلّه »     ،    « وَ امرُهمْ  شورا بينهُمْ »

 

2. طبقه بندي نظامهاهاي سياسي:

 

      لاجَرم  امور هر جامعه(محله،شهر، ايالت، كشور،قاره،جهان)نيازمند سازماندهي  و نظم است.   ساماندهي  و تنظيم امور جامعه،يكي از پر فراز و نشيب ترين،پر دردسر ترين و پر حادثه ترين موضوعاتي است كه همواره در طول ساليان گذشته و دريك روند تدريجي  و تاريخي و به شيوه هاي گوناگون انجام شده و درآينده نيز انجام خواهد شد.تنظيم و سازماندهي امور جامعه،مهمترين مسئله  و بزرگترين دغدغه انسان در طول زندگيش بر كره خاكي بوده و خواهد بود.     

     امور آموزشي،پرورشي، بهداشتي،درماني،قضايي،رفاهي،آب،برق،گاز،صنعت، ساختمان،منابع دريايي، تغذيه،نان،امنيّت داخلي (شهرباني)،امنيّت خارجي(ارتش)، مخابرات،پُست، تجارت،اسكناس،ماليات،راه و ترابري،استخراج معادن و منابع زير زميني،راه و رانندگي،رسانه ها و همه  و همه نيازمند تنظيم  و سازماندهي است.

« بطوركلي،در هر جامعه بايد امور اجتماعي،سياسي،اقتصادي، فرهنگي،ديني »

« رفاهي،صنعتي، علمي، نظامي،بين المللي وغيره نظم داشته باشند. »

با بررسي و تحليل تاريخ ميتوان دريافت كه در كل: جوامع بشري از شرق تا غرب و از جنوب تا شمال و از كوچك تا بزرگ و از قوي تا ضعيف و همه وهمه،به دو گونه شكل گرفته و به دو روش امورجامعه را نظم داده اند.

  1.   در پي جستجوي فردي ياگروهي،باهدف سلطه گري،بهره كشي،تحميل دين ومرام، تصاحب زمين و آب و.

  2.   درپي جستجوي اكثريت افراد جامعه براي جلوگيري از تسلط  فرد يا گروه،جلوگيري از تسلط بيگانه،حفظ سرزمين،رشد،توسعه و.

اين دو را با توجه ساختار و نوع عملكرد به دو دسته:

نظم بروني(نظم از برون)         و      نظم دروني(نظم ازدرون)

 طبقه بندي كرده سپس با تعريف دقيق تر،به بيان ويژگيهاي عمومي  و ساختاري آنها مي پردازيم.

 

3. نظم بروني چيست؟

 نظم بروني،نظامي است كه  در آن،قوانين نظم  امور تمام  زيرجامعه ها  در مركز حاكميّت تنظيم  و تصويب شده،سپس براي مسئولين  و كارگزاران منصوب مركز در شهرها  ارسال ميشود  تا  آنها  به  وسيله قوانين ارسال شده امور مربوطه  را نظم  دهند.مثلاً  اگر شهرهايA,B,C,…,H   و شهرM  كشور X را تشكيل دهند امور داخلي  و  خارجي  تمام  اين  شهرها  از مركز حاكميّت نظم مي يابند.مانند نمودار زير:

يعني درنظم بروني:

حاكميّت مركزي ميگويد:آقاي X تو بيا برو امام جمعه شهر A باش،آقايY  تو بيا برو رئيس آموزش و پرورش شهر A باش،آقايZ  تو بيا برو رئيس دادگستري شهر A باش،آقاي T تو بيا برو مسئول امنيّت شهر A باش،آقايP  تو بيا برو قاضي شهرA  باش.…اينهم قانون،برداريد و برويد امورشهر A را سازماندهي كنيد و منتظر بخشنامه هاي بعدي ما باشيد.

بطوركلي در نظم بروني:

1. مسئولين،و مجريان تنظيم امورتمام زيرجامعه هاازمركزحاكميّت منصوب ميشوند.

2. قوانين نظم،درمركزتنظيم وتصويب شده،سپس به زيرجامعه ها ارسال ميشوند.

3. مسئولين تنظيم امور زيرجامعه ها بر اساس قوانين و بخشنامه هاي ارسال شده ازمركز به تنظيم امور مي پردازند.و مجري قوانين و بخشنامه هاي مركزحاكميّت هستند بطوريكه در رفتار و عملكرد خود بايد پاسخگوي مركز حاكميّت باشند. يعني مسئولين تنظيم  و سازماندهي امور زير جامعه ها در رفتار و عملكرد خود پاسخگوي مردم زير جامعه ها نيستند.

4. عزل و نصب مسئولين تنظيم و سازماندهي امور زير جامعه ها دراختيار مركز حاكميّت بوده و از اختيار مردم زير جامعه ها خارج است.

به عبارت ديگر،در نظم بروني:

محله ها،شهرها و ايالتها كشور(جامعه)توسط رأس هرم نظام با هم متحدشده،به سمت يكنواختي، اتحاد و يكساني هدايت ميشوند.مركز حاكميّت همه ايالات،شهرها و روستاها را با هم متحد و يكپارچه كرده،تحت عنواني واحد بنام كشور يا اتحاديه در آورده،سپس در جهت حفظ يكپارچگي  و پيوستگي آن تلاش ميكند.اتحاد ايالات بدست خود آنها صورت نميگيرد،بلكه ايالات  و شهرها توسط  قدرت مركزي  و اجباراً  تحت عنواني واحد(كشور، ايالات متحده،اتحاد جماهيري وغيره)در مي آيند. مجموعه اي از محله ها،شهرها و ايالات توسط قدرت مركزي و با زور به هم چسبانده شده،تحت تسلط  مركز در آمده،به كشوري واحد تبديل ميشوند.يعني نظم بروني،اتحادي تصنعي،ساخته  و پرداخته قدرت مركزي است.بطوريكه همه اقوام و ايالات در تدوين قانون اساسي كشور مشاركت ندارند. نظم آن فرماني است. در آن  مركز حاكميّت با ساير نقاط  كشور رفتاري بخشنامه اي و دستوري دارد.نظم  در آن  با تحكّم حاكم ميشود.مردم  هر شهر(مثلاًشهر A )بايد تحت تسلط مركز،به زندگي خود،مشغول باشند. و بايد راهي بروند كه حاكميّت مركزي،براي آنها تعيين كرده است.آنها بايد مطيع اوامر مركز باشند.درآن يك شخص يا يك گروه در رأس هرم نظام همه امورآموزشي، پرورشي، بهداشتي، درماني، قضايي،رفاهي،آب،برق،گاز،مالكيّت، تجارت،بانك،پُست،اسكناس،رسانه ها، مخابرات، راه و ترابري، ساختمان،صنعت، ماليات، تغذيه، امنيّت داخلي(شهرباني)،امنيّت خارجي(ارتش)،استخراج معادن ومنابع زيرزميني، منابع دريايي، نان،راهنمايي و رانندگي،همه وهمه  را تنظيم  و سازماندهي ميكند. يك شخص يا يك گروه در رأس هرم نظام همه امور اجتماعي، سياسي، اقتصادي، صنعتي، نظامي  و همه وهمه  را سازماندهي كرده  و همه شهرها توسط مركز نظام، نظم پيدا ميكنند.همه يا اكثر امور جامعه بر اساس اراده هيأت حاكمه برنامه ريزي، سازماندهي و اجرا ميگردد.همه امور اجتماعي،سياسي،اقتصادي، فرهنگي،ديني، رفاهي، صنعتي، علمي، نظامي، بين المللي و غيره در تمام شهرها توسط حاكميّت مركزي سازماندهي  و نظم مي يابد.نظامي است كه  در آن مردم شهرها (زيرجامعه) در تنظيم امور داخلي شهر خود استقلال ندارند.ايالت مركزي بر ساير ايالات،شهرها و روستاها تسلط دارد.مركز حاكميّت همه شهرها را به  زير سلطه خود  در آورده،و آنها را با خود هماهنگ كرده است. اتحاد و يكپارچگي جامعه،ساخته و پرداخته حاكميّت مركزي است.اتحاديه توسط همه اعضاء ايجادنشده است.ايالات، شهرها و روستاها خود را تحت تسلط حاكميّت مركزي دانسته  و احساس تحت تسلط بودن دارند. و اين احساس آنها را به جدايي طلبي فرا ميخواند. نظم بروني اعضاي جدايي طلب دارد. نظامي است كه درآن حاكميّت مركزي براي هدايت و كنترل زيرجامعه ها اكثرمنابع اقتصادي شامل عوامل توليد، تجهيزات سرمايه، تشكيلات توليدي، بنگاههاي اقتصادي و غيره را در اختيار حاكميّت مركزي قرارميدهد تا توانايي هدايت وكنترل زيرجامعه ها را داشته باشد.در آن حاكميّت مركزي، همه درآمدهاي عمومي، مالياتها و باجگيريها را در مركز جمع كرده سپس با صلاحديد خود هزينه ميكند.شهر مركزي نسبت به ساير نقاط  كشور از مواهب بيشتري برخودار شده است.

طبقه بندي نظم بروني :

نظم بروني را مي توان به سه دسته تقسيم كرد.

1. نظم بروني ساده(نظامهاي سياسي قبل ازانقلاب صنعتي وچاپ اسكناس)

2. نظم بروني پيچيده(نظامهاي سياسي بعد ازانقلاب صنعتي وچاپ اسكناس)

3. نظم بروني مطلق(نظامهاي كمونيستي)

 

4. نظم دروني چيست؟

نظم دروني،نظامي است كه درآن امور داخلي هر شهر توسط  مردم همان شهر(شوراي شهر)نظم مي يابد.و امور بين شهرها،امورخارجه،امنيّت خارجي(ارتش)،حقوق اقليتها،و غيره توسط شوراي كشور نظم مي يابد.مانند  نمودار زير:

يعني درنظم دروني:

مردم هر شهر ميگويند:آقاي X تو بيا امام جمعه شهر ما باش،آقاي Y تو بيا رئيس آموزش و پرورش شهر ما باش،آقايZ تو بيا  رئيس دادگاه شهر ما باش،آقاي T تو بيا مسئول امنيّت شهر ما باش،آقايP  تو بيا قاضي  شهر ما باش…. اين هم قانون برداريد و امور شهر ما را سازماندهي كنيد. مردم هر شهر با تشكيل شوراي شهر،امور داخلي  شهر خود را سازماندهي كرده،سپس براي تنظيم روابط بين شهرها،روابط بين الملل،امنيّت خارجي،حقوق اقليتها،واحدشدن و غيره مركزجمهوري را ايجاد ميكنند.مردم هر كوچه،محله،شهر،ايالت، كشور،قارّه و جهان با تشكيل شوراي كوچه،محله، شهر،ايالت،كشور،قارّه وجهان به خود ساماندهي ازدرون مي پردازند.

بطوركلي درنظم دروني:

 

1. مردم هر زير جامعه(باتشكيل شورا)قوانين تنظيم امور داخلي شهر خود را تنظيم و تصويب كرده، مسئولين،كارگزاران و مجريان تنظيم امور داخلي شهر خود را منصوب ميكنند.مسئولين نظم و سازماندهي امور براساس قوانين و بخشنامه هاي شوراي محل خود به تنظيم امورمي پردازند.و مجري قوانين شوراي محل خود هستند.و در رفتار وعملكرد خود پاسخگوي مردم شهر خود هستند.

2. مردم هركشور(باتشكيل شوراي كشور)مسئولين تنظيم وسازماندهي امور مشترك بين شهرها،امنيّت خارجي،روابط خارجي و ساير امور محوله به مركز را تعيين ميكنند.مسئولين كشوري براساس قوانين كشوري به  تنظيم  امور مي پردازند.مجري قوانين و بخشنامه هاي شوراي كشور خود هستند.در رفتار و عملكرد خود پاسخگوي مردم كشور خود هستند.مسئولين تنظيم  و سازماندهي امور كشور وظايف خاصي دارند،كه توسط شوراي كشور تعيين ميشود.و در تنظيم امور داخلي زير جامعه ها دخالت نميكنند،مگر مواردي كه  به آنها تجويز شده باشد.

3. مردم هر قارّه(باتشكيل شوراي قارّه)مسئولين تنظيم  و سازماندهي امور مشترك بين كشورهاي قارّه را تعيين ميكنند.مسئولين تنظيم  و سازماندهي امور قارّه  وظايف خاصي دارند كه توسط شوراي قارّه تعيين ميشود.و بر اساس قوانين و بخشنامه هاي شوراي قارّه به تنظيم امور مي پردازند.مجري قوانين و بخشنامه هاي شوراي قارّه خود هستند.در رفتار و عملكرد خود پاسخگوي مردم قارّه هستند.در امور داخلي زيرجامعه ها دخالت نمي كنند.مگر موارد خاصي كه به آنها تجويز شده باشد.

4. مردم جهان(باتشكيل شوراي جهان)مسئولين سازماندهي امور مشترك بين قارّه ها (ياكشورها) را تعيين مي كنند.مسئولين تنظيم وسازماندهي امور جهان وظايف خاصي دارند كه توسط شوراي جهان تعيين ميشود.و در امور داخلي زيرجامعه ها دخالت نميكنند مگر موارد خاصي كه به آنها تجويزشده باشد.مسئولين جهاني در رفتار و عملكرد خود پاسخگوي شوراي جهان هستند.و بر اساس قوانين و شوراي جهان به تنظيم امورمي پردازند.و در رفتار و عملكرد خود پاسخگوي مردم جهان هستند.

به عبارت ديگر،درنظم دروني:

محله ها،شهرها،ايالتهاواستانهاي يك كشور يا جامعه توسط شوراي مردم آنها با هم متحد شده،خود را به سمت يكنواختي،اتحاد و يكساني هدايت ميكنند.محله ها،شهرها و ايالات توسط شوراي مردم به هم چسبانده شده،با وفاق به مجموعه اي واحد تبديل ميشوند.زيرجامعه ها،ايالات،شهرها و روستاهاي كوچك براي ايجاد امنيّت بين خود،امنيّت خارجي،اموربين المللي و غيره باهم متحد ويكپارچه شده،تحت عنواني واحد بنام كشور يا اتحاديه در مي آيند.و براي ايجاد يكپارچگي و پيوستگي كشور،مركز جمهوريّت را تشكيل ميدهند.و در اين راستا تلاش ميكنند.اتحاد و يكپارچگي جامعه،ساخته و پرداخته همه اعضاي آن است.همه اقوام و ايالات در تدوين قانون اساسي كشور(جامعه)مشاركت دارند.اتحاد ايالتها بدست خود آنها صورت ميگيرد. مردم جامعه بانظام شورايي همه امور آموزشي،پرورشي، بهداشتي، درماني، قضايي، رفاهي،آب،برق،گاز،مالكيّت، تجارت، بانك، پُست، اسكناس، رسانه ها، مخابرات، راه و ترابري،ساختمان، صنعت، ماليات، تغذيه، امنيّت داخلي (شهرباني)،امنيّت خارجي (ارتش)،استخراج معادن ومنابع زيرزميني،منابع دريايي، نان ، راهنمايي و رانندگي، همه وهمه را تنظيم و سازماندهي ميكنند.مردم جامعه (بانظام شورايي) همه امور اجتماعي،سياسي،اقتصادي، صنعتي،نظامي وهمه وهمه را سازماندهي ميكنند. همه امور اجتماعي،سياسي،اقتصادي، فرهنگي، ديني،رفاهي، صنعتي،علمي، نظامي، بين المللي و غيره  در تمام شهرها توسط مردم  و با نظام شورايي سازماندهي ميشود. همه امور جامعه بر اساس اراده مردم برنامه ريزي،سازماندهي و اجرا ميگردد.مردم شهرها (زيرجامعه) در تنظيم امور داخلي شهر خود مستقل اند.مردم ايالات،شهرها و روستاها، مركز جمهوريّت را ايجاد كرده، ايالات،شهرها و روستاها با هم هماهنگ ميشوند. اتحاد و يكپارچگي جامعه، ساخته و پرداخته مردم جامعه است.اتحاديه توسط همه اعضاء ايجاد ميشود. ايالات،شهرها و روستاها خود را تحت تسلط ندانسته و احساس تحت تسلط بودن ندارند.جدايي طلبي وجود ندارد.اعضاي جدايي طلب ندارد.نظم آن وفاقي است.رفتاري بخشنامه اي و دستوري با زيرجامعه هايش ندارد.نظم در آن با تحكّم حاكم نميشود.در آن مردم هر شهر بر اساس سنت،فرهنگ،دين،و علم خود به زندگي مشغول اند.و راهي ميروند كه خود تعيين كرده اند.و در اين راستا به وفاق با ديگر شهرها نيازمند شده اند.درآن قوانين تنظيم امور،و مجريان قوانين داخلي هيچ شهري از مركز حاكميّت ارسال نميشود. مركز جمهوريّت درآن شهري است كه ساير شهرها آنرا براي ايجاد هماهنگي بين خود انتخاب ميكنند بطوريكه نسبت به ساير نقاط كشور از مواهب بيشتري برخودار نميشود. در آن اكثرمنابع اقتصادي شامل عوامل توليد، تجهيزات،سرمايه،تشكيلات توليدي،بنگاههاي اقتصادي و غيره  در اختيار مردم  قرار دارد و نظام براي ايجاد نظم به ماليات وابسته است.

 

 چند مثال از تنظيم امور با نظم بروني  و با نظم دروني:

 

1.  امور ديني  و مذهبي:

لاجرم،مردم هرشهر(جامعه)نيازمند تنظيم و ساماندهي امور ديني  و مذهبي جامعه خود هستند. اگر،مردم شهر A مسلمان و شيعه باشند دراين صورت نيازمند ساماندهي اموراسلامي  و شيعي خود خواهند بود،و در اين راستا،مثلاً به امام يا پيشواي ديني نياز دارند.حال اگر در كشوري كه شهر A زير جامعه آن است.امام شهرA(امام جمعه يا ولي فقيه محل)از مركز حاكميّت منصوب شود.قوانين نظم بخشي امور ديني  و سخنرانيهاي هفتگي امام شهر A  بر اساس نظر مركز باشد.امام  شهرA در رفتار و عملكرد خود پاسخگوي امام مركزي(نه مردم شهرA) باشد.در اينصورت امور ديني  و مذهبي شهر  A با نظم بروني سازماندهي  و نظم يافته است.ولي اگر:مردم شهر A خودشان(ياشوراي شهرشان)امام يا ولي فقيه يا مرجع تقليد شهر خود را براي مدت معيني انتخاب نمايند. (خودشان ملاّي خود را براي مدت معيني انتخاب و در انجام امور ديني پيرو ايشان باشند.)امام منتخب مردم شهر  Aدر رفتار و عملكرد خود پاسخگوي مردم شهرA باشد.در اين صورت امور ديني  و مذهبي شهرA  با نظم دروني سازماندهي و نظم يافته است.همچنين اگر:ولي فقيه شهرها،ولي  فقيه كشور را براي مدت معيني انتخاب نمايند يا به طور مستقيم توسط مردم انتخاب شود،سپس ولي فقيه كشورها،ولي فقيه جهان تشيع را براي مدت معيني انتخاب نمايند،در اين صورت امورديني  و مذهبي جهان تشيع با نظم دروني سازماندهي و نظم يافته است.

2- شهرباني(امنيّت داخلي):

     مردم هر شهر نيازمند شهرباني  و تأمين امنيّت داخلي شهر خود هستند.حال اگر در كشوري كه شهر A زير جامعه آن است.مسئولين تأمين امنيّت داخلي شهر A از مركز حاكميّت منصوب شوند.قوانين تأمين امنيّت داخلي شهر A در مركز حاكميّت تنظيم و تصويب شده و براي بانيّان شهر A ارسال شوند.مسئولين تأمين امنيّت داخلي شهر A بر اساس قوانين مركزي به برقراري امنيّت داخلي شهر  A بپردازند.مسئولين تأمين امنيّت داخلي شهر A در رفتار و عملكرد خود پاسخگوي مركز حاكميّت باشد.عزل و نصب مسئولين تأمين امنيّت داخلي شهر A در اختيار مركز حاكميّت باشد.در اين صورت امور امنيّتي شهر   Aبا نظم بروني سازماندهي  و نظم يافته است.ولي اگر:مردم  شهر A خودشان(شوراي شهرشان)مسئولين تأمين امنيّت داخلي شهر خود را انتخاب نمايند.مسئولين تأمين امنيّت داخلي شهر  A براساس قوانين شوراي شهر خود به برقراري امنيّت بپردازند.مسئولين  تأمين امنيّت داخلي شهر A در رفتار و عملكرد خود پاسخگوي مردم شهر A باشند.عزل و نصب مسئولين تأمين امنيّت داخلي شهرA در اختيار مردم شهر A (شوراي شهر A )باشد.دراين صورت امورامنيّتي شهر   Aبانظم دروني سازماندهي  و نظم  يافته  است.

3.  امور قضائي  و دادستاني:

لاجرم،مردم هر جامعه نيازمند دستگاه قضايي و داوران بي طرف جهت حل اختلافهاي بين خود،حل شكايات،رفع تظلّمات وغيره هستند.حال اگر در كشوري كه  شهر A زير جامعه آن است. مسئولين دادگستري،داوران  و مجريان آراء داوران شهر A از مركز حاكميّت منصوب شوند.قوانين قضاوت و داوري بين مردم شهر A در مركز حاكميّت تنظيم  و تصويب شده و براي دادگستري شهرA ارسال شود.مسئولين دادگستري،داوران  و مجريان آراء،شهرA بر اساس قوانين مركزي به قضاوت  و انجام وظيفه بپردازند.مسئولين  دادگستري،داوران و مجريان آراء داوران شهرA   در رفتار و عملكرد خود پاسخگوي مركز حاكميّت باشد.عزل  و نصب مسئولين قضايي  و قضات شهر A در اختيار مركز حاكميّت باشد.در اين صورت امور قضايي  و دادستاني  شهر A با نظم  بروني  سازماندهي  و نظم يافته است.ولي اگر:مردم شهر A شوراي قضاوت و داوري شهر را انتخاب  و داوران و مجريان آراء داوران در شهر A  بر اساس قوانين شوراي شهر به  قضاوت و داوري بپردازند.مسئولين دادستانی، داوران  و مجريان آراء داوران شهرA  در رفتار و عملكرد خود پاسخگوي مردم شهر A باشد.عزل و نصب مسئولين قضايي  شهر A در اختيار مردم  شهر A (شوراي شهر A )باشد.در اين  صورت امور قضايي و دادستاني  شهر A با نظم  دروني  سازماندهي  و نظم يافته است.در اين حالت الزاماً علاوه  بر دادگاههاي محلي دادگاههاي  مركزي نيز وجود دارند.

4- آموزش وپرورش:

اگر مردم شهر  Aبخواهند فرزندان خود  را آموزش دهند،دراين صورت نيازمند تنظيم امور آموزشي و پرورشي فرزندان خود هستند.حال اگر در كشوري كه شهر A زير جامعه آن است. مسئولين آموزش  و پرورش از مركز حاكميّت منصوب شوند.قوانين آموزش،نوع آموزش،مباحث آموزشي و غيره در مركز حاكميّت تنظيم و تصويب شده و به شهر A ارسال شوند.مسئولين آموزش وپرورش شهر A بر اساس قوانين مركزي به آموزش و پرورش فرزندان شهر A  بپردازند و در رفتار و عملكرد خود پاسخگوي مركز حاكميّت باشد. عزل و نصب آنها در اختيار مركز حاكميّت باشد.دراين صورت امور آموزش و پرورش شهر A با نظم بروني سازماندهي و نظم يافته است.ولي اگر:مردم شهر A خودشان (يا شوراي شهرشان)شوراي آموزش و پرورش شهر خود را انتخاب نمايند.قوانين آموزش،نوع آموزش،مباحث آموزشي و غيره در شهر A  تنظيم و تصويب شوند. مسئولين آموزش و پرورش شهر A بر اساس قوانين شوراي شهر A به آموزش و پرورش فرزندان شهر A بپردازند.مسئولين آموزش و پرورش فرزندان شهر A در رفتار و عملكرد خود پاسخگوي مردم شهر A باشند.عزل و نصب مسئولين آموزش و پرورش در اختيارمردم شهر A(شوراي شهر A ) باشد.در اين صورت امور آموزش و پرورش شهر   Aبانظم دروني سازماندهي  و نظم يافته است.در اين حالت ميتوان تنظيم بعضي امور را به مركز واگذار كرده و با ساير شهرها به اتحاد رسيد.

به همين ترتيب است امور مالياتي،بهداشتي،درماني،مخابراتي،رسانه،تعاونيها،…و امور قبركردن مرده ها.

6. نوع نظم چند نمونه از ساختارهاي سياسي:

 

مقدمه:اتحاديه شوروي واتحاديه اروپا هر دو پیش وند  اتحاديه را با خود یدک می کشند. و در نگاه اول تصوّر می شود که شبیه هم اند،درحالیکه،فرقهای اساسي دارند.يكي داراي اعضاي جدايي طلب و ديگري فاقد آن است. يكي داراي دشمن داخلي  و ديگري فاقد دشمن داخلي است.يكي  با نظم بروني  و ديگري با نظم دروني است.

1.  اتحاديه جماهيري شوروي(نظم بروني):

اتحاد جماهيري شوروي از جمله اتحاديه هايي است كه توسط يك قدرت مركزي(روسيه)به اتحاد،يكپارچگي  و يكنواختي رسيده است.روسيه با تسلط بر كشورهاي آذربايجان،تركنمستان، تاجيكستان،ارمنستان،و غيره به آنها وحدت و يكتايي داده و آنها را تحت عنواني واحد بنام اتحاد جماهيري شوروي در آورده است.در آن،همه ايالتها از كاخ كرملين به هم چسبانده شده،نوعي يكپارچگي ظاهري و ساختگي ايجاد شده است.به عبارت ديگر،قوم روس با تسلط  بر اقوام آذري، تركمني،تاجيكي،ارمني،قزاقي،قرقيزي،، با تدوين قانون اساسي  شوروي و با تشكيل ارتش واحد (ارتش سرخ) اسكناس واحد،بازار مشترك و غيره، همه كشورهاي مذكور را به سمت يكنواختي،يكساني وحدت و يكپارچگي سوق داده است. يعني اتحاد جماهيري شوروي از جمله اتحاديه هايي است كه با نظم بروني شكل گرفته و با نظم بروني حوزه تحت نفوذ خود را سازماندهي و نظم داده است.همه ايالات آن از مسكو سازماندهي  و نظم مي يابند.روسيه براي همه كشورها،و با زور،يك اسكناس،يك ارتش،يك پارلمان و غيره درست كرده است.بطوريكه ايالات آن  در تنظيم و سازماندهي امور داخلي خود مستقل نيستند.

2.  اتحاديه اروپايي(نظم دروني): 

در مقابل اتحاد شوروي،اتحاديه اروپا از جمله اتحاديه هايي است كه در آن چند جمهوري (فرانسه آلمان،هلند،اتريش وغيره)خواهان يكپارچگي،اتحاد و يكنواختي شده  و با تشكيل پارلمان و تدوين قانون اساسي اقدام به تشكيل ارتش واحد(ناتو)اسكناس واحد(يورو)بازار مشترك  و غيره كرده، خود را به سمت يكنواختي يكساني،وحدت و يكپارچگي سوق داده اند.چند قوميّت(فرانسوي،آلماني، هلندي،اتريشي ...) خواهان يكپارچگي اتحاد و يكنواختي شده و باتشكيل پارلمان اروپا و تدوين قانون اساسي اقدام  به ايجاد وحدت بين خود كرده اند.يعني اتحاديه اروپايي از جمله اتحاديه هايي است كه با نظم دروني شكل گرفته و با نظم دروني به خودسازمان و نظم ميدهد.

3. آلمان فدرال(نظم دروني): 

       آلمان از جمله شاخصترين كشورهايي است كه نظام سياسي،اجتماعي،فرهنگي و اقتصادي آن از نظم دروني  برخوردار است.اين كشور داراي شانزده استان،كه هر استان در تنظيم امور داخلي خود، خود مختار است.ثبات سياسي  و توسعه  پايدار آن نيز به نوع ساختار سياسي آن  وابسته  است.

4.  هندوستان(نظم بروني):

هندوستان  نيز همانند همه كشورهاي شرقي  با يك قدرت مركزي،همه ايالات  و قوميّتهاي شبه قاره هند را با هم متحد كرده تحت عنواني واحد بنام كشور هندوستان در آورده است.اين كشور مجموعه اي از چند قوميّت است كه تحت تسلط حاكميّت مركزي متحدشده،كشور هندوستان تشكيل شده است.همه ايالتهاي هندوستان تحت تسلط مركز حاكميّت (دهلي)بهم چسبانده شده و به نوعي يكپارچگي ظاهري  و ساختگي رسيده اند.همه تصميم گيريها در مركز و توسط حكومت مركزي اتخاذ شده و ايالات(قوميّتها) مجبور به اطاعت از آن هستند. ايالت مركزي براي همه ايالات يك پارلمان مشترك نظام مالياتي مشترك،واحد پول مشترك، ارتش واحد و غيره ايجاد نموده،و همه قوميّتها را مجبور به پيروي از نظام مركزي كرده است. بنابراين هندوستان نيز از نوع اتحاديه هايي است كه بانظم بروني شكل گرفته و با نظم بروني به جامعه هند،سازمان ميدهد.

5.  جمهوري اسلامي ايران(نظم بروني): 

جمهوري اسلامي ايران اتحاديه اي است كه درآن،يك قدرت مركزي به همه استانهايش (خراسان، تهران،كردستان،گيلان و غيره)اتحاد بخشيده و تحت عنواني واحد بنام كشور ايران در آورده است.در واقع  ايران مجموعه اي از چند قوميّت كُرد، لُر، فارس، آذري، كرمانج،بلوچ،گيلكي،مازني،وغيره است كه تحت تسلط حاكميّت مركزي متحدشده،و كشور ايران تشكيل شده است.يعني اتحاديه ايران تحت عنوان جمهوري اسلامي ايران اتحاديه اي است كه در آن يك  قدرت  مركزي با تسلط  بر همه اقوام ايراني به  جامعه ايران  اتحاد، يكپارچگي و يكنواختي داده است.همه استانها تحت تسلط مركز حاكميّت (تهران) بهم چسبانده شده و به نوعي يكپارچگي ظاهري و ساختگي رسيده اند.همه تصميم گيريها در مركز و توسط حكومت مركزي اتخاذ شده و استانها(قوميّتها) مجبور به اطاعت از آن هستند.ايالت مركزي براي همه استانها يك پارلمان مشترك،نظام مالياتي مشترك،واحد پول مشترك(ريال)،ارتش مشترك،ايدئولوژي مشترك  و غيره ايجاد نموده و همه قوميّتها را مجبور به پيروي از نظام مركزي كرده است.بنابراين  جمهوري اسلامي ايران از نوع اتحاديه هايي است كه با نظم بروني شكل گرفته و با نظم بروني به جامعه ايران سازمان داده و ميدهد.بطوركلي جمهوري اسلامي و همه نظام هاي قبل از آن در ايران با نظم بروني شكل گرفته و با نظم بروني به جامعه سازمان داده اند. در جمهوري اسلامي  و همه نظام هاي سياسي قبل از آن هيچ استاني  در تنظيم امور داخلي  خود مستقل نبوده  و همواره تحت تسلط مركز حكومت،نظم يافته اند.همواره استانداران و حاكمان استاني از مركز منصوب، هدايت و رهبري شده اند.جمهوري اسلامي ايران همانند همه نظامهاي قبل از آن  در ايران، براي متحد نگهداشتن استانها و حفظ تماميت ارضي ايران از بالا به پائين عمل كرده،همه تصميمات و تنظيمات اداري،سازماني،فرهنگي، سياسي،اقتصادي،و ايدئولوژيكي،نظامي  و غيره در مركزحاكميّت اتخاذ ميشوند. هر استان يكي از حوزه هاي تحت نفوذ حاكميّت مركزي به شمار آمده و حق تصميم گيري در مورد  تنظيم امور داخلي  خود را ندارد.با نظم بروني،يكنواختي و اتحاد استانها ايجاد و تماميت ارضي  حفظ  ميشود.

6.  جمهوري تركيه(نظم بروني):   

جمهوري تركيه  نيز همانند ايران از جمله اتحاديه هايي است كه در آن،يك قدرت مركزي،به همه استانها و ايالات آسياي صغير اتحاد بخشيده،تحت عنواني واحد بنام كشور تركيه در آورده است. تركيه  نيز مانند ايران مجموعه اي ازچند قوميّت كُرد،رومي،ترك مغولی،ارمني واقوام ترک شده است كه تحت تسلط حاكميّت مركزي (قوم ترك مغولي) متحد شده،و كشور تركيه تشكيل شده است.اتحاديه تركيه تحت عنوان جمهوري تركيه از جمله اتحاديه هايي است كه درآن،تركها با زور و با تسلط  بر اقوام ايراني(كُردهاوارمنيها)و اقوام رومي و با تغيير زبان بعضي قوميّهاي آسياي صغير و قتل وعام ارامنه و کردها به آنها اتحاد،يكپارچگي ويكنواختي داده است. همه استانها تحت تسلط مركز حاكميّت (آنكارا)بهم چسبانده شده و به نوعي يكپارچگي ظاهري و ساختگي رسيده اند.همه تصميم گيريها در مركز(توسط حكومت مركزي)اتخاذ شده و استانها (قوميّتها)مجبور به اطاعت از آن هستند.ايالت مركزي براي همه استانها يك پارلمان مشترك،نظام مالياتي مشترك واحد پول مشترك(لير)، ارتش مشترك،ايدئولوژي مشترك(آتاتوركيسم)و غيره ايجاد نموده و همه قوميّتها را مجبور به پيروي ازنظام مركزي كرده است. بنابر اين جمهوري تركيه نيز از نوع اتحاديه هايي است كه بانظم بروني شكل گرفته  و با نظم بروني به جامعه آسياي صغير سازمان داده  و ميدهد.در تركيه هيچ استاني در تنظيم امور داخلي خود، مستقل نبوده و همه استانهاي آن تحت تسلط مركز،نظم يافته و ميابند.تركيه نيز مانند ايران،براي متحد نگهداشتن استانها و حفظ  تماميت ارضي خود از بالا به پائين عمل كرده،همه تصميمات و تنظيمات اداري، سازماني،فرهنگي،سياسي ،اقتصادي،ديني و ايدئولوژيكي،نظامي و غيره در مركز حاكميّت(آنكارا)اتخاذ ميشوند.يكپارچگي ظاهري و ساختگي آن ساخته  و پرداخته مركز حاكميّت(قوميت ترك مغولي) است.بنابراين جمهوري تركيه در واقع جمهوري نيست.اين كشور تنها كشور تركها نيست.كُردها،ارامنه و روميها نيز در آن زندگي ميكنند.اگر جمهوري باشد  حتي  بايد  نام  آن  تغيير كند

 7.  سازمان ملل متحد(پارلمان غير دموكراتيك  جهان)

          سازمان ملل متحد،اتحاديه اي است كه توسط ايالات متحده آمريكا و چند كشور اروپايي بين كشورهاي جهان با نظم بروني شكل گرفته و با نظم بروني امور بين الملل را سازماندهي كرده وامنيّت جهان را برقرار مي نمايد. ايالات متحده آمريكا و چند كشور اروپايي  پس از جنگ جهاني دوم بعنوان كشورهاي پيروز و مسلط بر اكثر كشورهاي جهان،با تدوين منشور جهاني ملل(قانون اساسي دنيا)كشورهاي مغلوب و تحت سلطه را در سازمان ملل،متحدكرده،و حاكميت جهاني خويش را شكل داده اند.حكومت جهاني آمريكا و كشورهاي عضو دائم شوراي امنيّت را با وجود حق  وتو،ميتوان مانند حكومت يك خان بر يك ده تعبير كرد.اگر چه اكثر كشورهاي جهان عضو سازمان ملل هستند و بسياري از رفتارهاي آن مبتني بر آراء همه كشورهاي جهان است اما حق وتو و عضويت دائم پنج كشور در شوراي امنيّت،مانع دموكراتيك بودن آن است.در آن آراء كشورهاي جهان ابزاري است. سازماني است كه از لحاظ  ساختاري تحت تسلط  چند كشور قدرتمند اروپايي  و آمريكا است.شورايي ابزاري است كه در آن كشورهاي جهان آلت دست كشورهاي قدرتمند اروپايي  و آمريكا شده اند.سازماني است كه  در آن ارتش آمريكا بعنوان ارتش جهان،و واحد پول آمريكا(دلار)بعنوان واحد پول جهاني(بانك جهاني)عمل ميكند. سازمان ملل همانند مجلس كشورهاي شرقي،شورايي فرمايشي است كه اگر بخواهد بر اساس رأي خود عمل كند، تحت  فشار حاكميّت(آمريكا و اروپا) قرار ميگيرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 4:6  توسط ملک حسین برات زاده | 

    ابتدايي ترين فرقهاي بين نظم بروني ونظم دروني:

گرچه نظم بروني،و نظم دروني،هر دو،به سازماندهي امور جامعه مي پردازند ولي تفاوتها و اختلافات عميق و آشكاري با هم دارند.هريك از آنها،از  ويژگيها و خصايص مخصوص به خود بر خوردارند،كه  بر آمده از ذات آنهاست.ويژگيها و تفاوتهايشان ناشي از ساختار،ساختمان و هيكل آنها است،و به فرد مؤسس يا محل استقرار يا شخصيت شكل دهندگان بستگي ندارند.نظم بروني چه  در شرق استقرار يابد و چه در غرب،چه در كشورهاي اسلامي باشد و چه در كشورهاي مسيحيي،چه توسط پادشاهان ايراني استقرار يابد يا توسط  روحانيان شيعي،چه توسط خوانين ترك استقرار يابد يا توسط  خلفاي عرب،چه توسط مستكبران  تأسيس شود يا توسط مستضعفان،چه توسط ملكه باشد يا كشيش همه داراي ويژگيها و خصايص مشتركي هستند.از همه آنها رفتارهاي مشتركي صادر ميشود. مبداء و منشاء رفتارهاي مشترك آنها،ساختمان  و هيكل همانند آنها است.اگر به  تاريخ  گذشته بنگريد متوجه ميشويد كه همه ي نظامهاي با نظم  بروني رفتارهاي مشتركي داشته  و دارند.اگر جامعه اي ساختار افغاني(طالباني)داشته باشد نميتواند از خود رفتار آمريكايي  صادر كند و بر عكس. اگر ساختار نظام  سياسي  افغانستان مانند آمريكا باشد قطعاً از آن  رفتاهايي شبيه رفتار نظام سياسي آمريكا صادر خواهد شد.مهره رأس آن چندان مهم نيست.اگر بر جايگاه ملاّعمر در افغانستان جرج بوش جلوس كند همان رفتاري را خواهد كرد كه ملاّ عمر ميكند و اگر بر جايگاه جرج بوش در آمريكا ملاّ عمر باشد همان رفتارهاي بوش از او صادر خواهدشد.از ساختار Y=2X  نميتوان انتظار داشت كه مانند ساختار=X+2  Y رفتار كند.اگر ساختار حاكميّت  و نظام  سياسي  جامعه اي مانند ساختار جمهوري اسلامي ايران باشد نميتواند از خود رفتاري مانند اتحاديه اروپايي صادر كند و برعكس،حكومت از لحاظ  ساختاري با جمهوريّت  فرق دارد. حكومت نميتواند مانند جمهوريّت رفتار كند.حكومت و جمهوريّت ازلحاظ ساختار،هيكل  و نوع نظام با هم  فرق دارند.ممكن است كه در بعضي موارد مانند دو تابع Y=2X و Y=X+2 كه براي عدد 2 رفتاري يكسان دارند آنها نيز رفتاي يكسان داشته باشند،اما اين رفتارهاي يكسان زياد نيستند.در ادامه بحث ميخواهيم بر اساس تاريخ  گذشته،با قياس و استقراء، فقط  به بيان اختلافات اساسي بين نظم بروني  و نظم دروني  بپردازيم.هر چند اختلافات بيان شده واضح  و روشن هستند.اما قطعاً ميتوان آنها را به كمك رياضيّات،آمار و علوم منتج از رياضيّات، مانند جامعه شناسي،اقتصاد و غيره اثبات كرد.با اين وجود،در اين كتاب قصد اثبات اختلافات بين نظم بروني  و نظم دروني را با روشهاي علمي نداريم.بلكه با استدلالي قياسي و استقرايي  بر اساس شواهد تاريخي،فقط  به بيان اختلافات مي پردازيم.به عبارت ديگر به چرايي  موضوع نپرداخته و فقط  با الهام از تاريخ،اختلافات  بين  نظم بروني  و  نظم  دروني  را بيان  مي كنيم.

1. در نظم بروني،محله ها،شهرها و استانهاي يك كشور يا يك جامعه توسط رأس هرم نظام باهم متحد شده ، به سمت يكنواختي،اتحاد و يكساني هدايت ميشوند.اتحاد ايالتها بدست خود آنها صورت نميگيرد. بلكه، ايالات  و شهرها توسط  قدرتي مركزي واجباراً تحت عنواني  واحد(كشور،ايالات متحده، اتحاد جماهيري) در مي آيند. محله ها،شهرها و ايالات توسط  قدرت مركزي و با زور به هم چسبانده شده، تحت تسلط  مركز درآمده،به كشوري واحد تبديل ميشوند.ولي در نظم دروني،مجموعه اي از محله ها ، شهرها و ايالتها،بنابر خواسته خودشان با تشكيل پارلماني دموكراتيك،با هم متحد شده خود را به سمت يكنواختي،اتحاد،يكپارچگي  و يكساني هدايت ميكنند.اتحاد ايالتها بدست خودشان صورت ميگيرد. ايالات، شهرها و محله ها با تكيه بر مشتركات و با هدف كاهش اختلافات بين خود سعي در واحد كردن و ايجاد وحدت  بين خود ميكنند.مثلاً ارتش واحد پول واحد،پارلمان واحد،بازار مشترك وغيره را تشكيل داده، با قدرت بيشتر از منافع خود دفاع،و  براي خود امنيّت بيشتر بر قرار ميكنند.محله ها، شهرها، ايالتها و استانها تحت تسلط  قدرت مركزي يا ساير ايالات نيستند.با سلطه و با زور به هم چسبانده نشده و تحت تسلط مركز به كشوري واحد تبديل نشده اند.

2. در نظم بروني،حاكمان«نظام را»بر پا ميكنند.يعني  نظم بروني،اتحادي تصنعي،ساخته  و پرداخته قدرت مركزي است.ولي  در نظم دروني  مردم«نظام را»بر پا ميكنند.

3. نظم بروني  حكومت،حكمراني و سازماندهي امور جامعه با تحكّم است.ولي،نظم دروني جمهوريّت،خودساماندهي،دموكراسي و سازماندهي امور جامعه توسط مردم جامعه  است.

4. نظم بروني سلطه فردي يا گروهي است.ولي،نظم دروني خود ساماندهي ملّتي هم سرزمين است.

5. نظم بروني سلطه يك قوميّت(يك قشر) است.حكومت يك قوميّت يا يك قشر اجتماعي  بر ساير قوميّتها و ساير اقشار جامعه است.ولي،نظم دروني خود ساماندهی توافقي اقوام و مليّتها است.سازمان دموكراتيك بين اقوام و اقشار است.

6. نظم بروني،نظمي  فرماني است.ولي،نظم دروني،نظمي  وفاقي(قراردادي) است.

7. نظم بروني،تنظيم امور جامعه با خرد فردي است.ولي،نظم دروني سازماندهي امور جامعه با خرد جمعي است.

8. نظم بروني،تنظيم امور جامعه از بيرون آن است.ولي،نظم دروني  سازماندهي امور جامعه از درون آن است.

9. نظم بروني در پي جستجوي نظم بخشي يك فرد(یاگروه)شكل ميگيرد.ولي،نظم دروني با مشاركت مردم شكل ميگيرد(در پي جستجوي نظم بخشي اجتماعي بوجود می آید).

10. سرمنشاء نظم بروني،تلاش فردي(گروه)براي تسلط  بر جامعه،در جهت بهره كشي  و بهره مندي بيشتر از مواهب طبيعي است.ولي،سرمنشاء نظم دروني،جلوگيري از تسلط فردي بر سرنوشت ساير مردم است.

11. نظم بروني با زيرجامعه هایش رفتار بخشنامه اي دارد.ولي،نظم دروني با وفاق زيرجامعه شكل ميگيرد.

12. نظم بروني بر اساس فرمان،دستور،فرمايشات ملوكانه،رفتار خداوندگارانه و بخشنامه هاي مجموعه حاكميّت امور جامعه را سازماندهي و نظم ميدهد.ولي،نظم دروني با هم انديشي خرد جمعي،تشكيل شوراي مدني مردم و تبديل خرد جمعي به قانون و تشكيل جامعه مدني،امور جامعه را سازماندهي  و نظم ميدهد.

13. نظم بروني روندي عمودي(از بالا به پايين)دارد.ولي،نظم دروني روندي خلاف نظم بروني دارد.با اين تفاوت كه بالا و پايين نيز در آن معني  و مفهوم خود را از دست ميدهد.بالا و پايين آن هم قد،هم اندازه و هم شكلند. پايين آن اين سرخط  و بالاي آن سر ديگر خط  افقي است.

14. در نظم بروني فرد(گروه خاص)از درون يا برون جامعه،نظام سياسي حاكم بر جامعه  را ايجاد كرده،به قدرت ميرسند.ولي،در نظم دروني مردم جامعه با شورايي انتخابي  و دوره اي نظام جامعه  را ايجاد ميكنند.

15. در نظم بروني حاكمان با وضع قوانين شخصي،به تحكيم بنيادهاي نظام خود مي پردازد.ولي در نظم دروني، مردم با وضع  قوانين شورايي(براساس فرهنگ،سنت،دين وعلم)به تحكيم بنيادهاي نظام اجتماعي خود مي پردازند.

16. نظم بروني،تنظيم و سازماندهي امور جامعه  توسط  نخبگاني از درون يا برون جامعه است كه در رأس جامعه قرار گرفته  و با هدايت توده هاي مردم،حاكميّت بر آنها را حق خود ميدانند.ولي نظم دروني تنظيم و سازماندهي امور جامعه توسط مردم جامعه  با خرد جمعي و هم انديشي اجتماعي و با تشكيل شورا است.شوراي مردم،نمايندگاني از طرف مردم هستند كه  براي مدت معيني انتخاب شده اند. مردم در صورت لزوم قادرند با روشهاي مدني افراد ديگري را جايگزين  آنها  نمايند.

17. در نظم بروني امور جامعه بر اساس رأي و نظر حاكمان(نهادهاي حاكميّت)اداره ميشود.ولي در نظم دروني بر اساس اراده مردم جامعه و مطابق فرهنگ، سنت،دين و آگاهيهاي آنها سازماندهي ميشود.

18. قوانين و احكام در نظم بروني حافظ منافع،فرهنگ،سنت،دين وعقيده همه اقشار اجتماعي نيست. فقط حافظ منافع و عقايد مجموعه حاكميّت است.ولي،در نظم دروني قوانين و احكام نظم حافظ منافع، فرهنگ،سنت، دين و عقيده همه اقشار اجتماعي است. وفاقي است بين قوميّتها،گروهها و جناحها، بطوريكه قرار دادها حافظ  منافع،فرهنگ،سنت، دين،آيين وعقيده هاي همه گروهها باشد.

 19. نظم بروني با تحكيم بنيادهاي سياسي،اجتماعي،اقتصادي،نظامي،و غيره توسط  فرد(گروه خاص) از درون جامعه يا از بيرون جامعه و با اهداف شخصي،گروهي،يا نفع شخصي،گروهي،يا با هدف تسلط  و برتري طلبي،يا با هدف بهره كشي اجتماعي و استثمار،يا با هدف تحميل عقيده اي  خاص وبوجود مي آيد و به خود شكل ميدهد.ولي،نظم دروني با تحكيم بنيادهاي سياسي اجتماعي، اقتصادي، نظامي، توسط مردم جامعه و با هدف رشد،تكامل،جلوگيري از فساد و تباهي،جلوگيري از تسلط بيگانه، جلوگيري ازسلطه فرد يا گروه بوجود مي آيد و به خود شكل ميدهد ودرحين شكل گيري ياپس از آن ريش وقيچي نظم ازدست مردم ربوده نميشود.

20. نظم  بروني  نظمي انحصاري است.در آن بيشتر امور با انحصار دولت و حكومت و با تسلط  نهادهاي حاكميّت سازماندهي و تنظيم ميشوند.ولي،نظم دروني  نظمي  متكثر و ضد انحصاري است.در آن بيشتر امور بر مبناي عرضه  و تقاضا سازماندهي  و تنظيم ميشوند.

21. نظم بروني ساختاري مركزگرا دارد.و در طول عمر خود تشديد كننده  تمركزگرايي  است.وتمركز زدايي در آن امري ناممكن است.ولي،نظم دروني ساختاري تكثرگرا دارد.

22. نظم بروني  برخاسته  از برتري طلبي،سلطه گري،تسلط  بر سرزمين هاي حاصل خيز و استفاده  رايگان از تواناييهاي ديگران است.ولي،نظم دروني  برخاسته  از موضع ضد طبقاتي،ضدسلطه گري، ضد برتري طلبي،حفظ هويّت،حفظ  سرزمين  و غيره است.

 23. نظم بروني نظمي يك سويه،تك بعدي و تك محوري است.ولي نظم دروني نظمي دوسويه  وفاقي و چند بعدي است.

24. نظم بروني نظامي اقتدارگرا،مطلق گرا،منجيگرا و مقدس گراست.و در طول عمر خود اقتدار گرايي حاكمان را تشديد ميكند.ولي  نظم  دروني نظامي قانون گرا و تكثرگرا است.و در طول عمر خودقانون گرايي را تشديد ميكند.

25. نظم بروني نظامي غيرشفاف و محافظه كار است.ولي،نظم دروني نظامي برای درون شفاف است.

26. نظم بروني نميتواند شفاف باشد.ولي،نظم دروني نميتواند شفاف نباشد.

27. نظم بروني ميتواند شفاف نباشد.ولي،نظم دروني نميتواند ناشفاف باشد.

28. نظم بروني  فاقد نظارت اجتماعي است.ولي،نظم دروني عين نظارت اجتماعي است.

29. در نظم بروني  نظارت اجتماعي،يك  ارزش محسوب نمي شود.ولي،درنظم دروني  يك ارزش اساسي است.

30. مجموعه حاكميّت در نظم بروني پاسخگويي به مردم  جامعه  را از وظايف خود نمي داند.ولي،در نظم دروني پاسخگويي به مردم  از وظايف نظام است.نظم بروني ميتواند پاسخگو نباشد.ولي،نظم دروني نميتواند پاسخگو نباشد.

31. نظم بروني نظامي غيرپاسخگواست،وپاسخگوكردن آن امري ناممكن و ناشدني است(اگرچه همواره گروهي از مردم آن درجهت پاسخگو كردن نظام تلاش ميكنند.) ولي،نظم دروني نظامي پاسخگو است.با پاسخگويي عينيت دارد.نيازي به تلاش براي پاسخگو كردن آن وجود ندارد.

32. نظم بروني نظامي استبدادگرااست،و در طول عمرخود به سمت استبداد مطلق درحركت است.ولي،نظم دروني نظامي ضد استبدادي است.

33. در نظم بروني حاكمان مركزي و مركز،بالا دست،مردم و زيرجامعه ها پايين دست محسوب ميشوند.ولي،در نظم دروني بالا دست و پايين دست وجود ندارد.

34. در نظم بروني،روستاها پايين تر از شهرها،شهرستانها پايين تر از مراكز استانها و مراكز استانها پايين تر از مركز حاكميّت قرار دارند.ولي،در نظم دروني این ترتيب تبعيض آميز  وجود ندارد.

35. درنظم بروني باد قب قب مردم پايين تر از باد قب قب حاكمان محلي و باد قب قب حاكمان محلي پايين تر از حاكمان شهري و باد قب قب حاكمان شهري پايين تر از حاكمان استاني و باد قب قب حاكمان استاني پايين تراز حاكمان مركزي است.ولي در نظم دروني این ترتيب تحقيرآميز وجود ندارد.

36. در نظم بروني،زيرجامعه ها(روستاها،شهرها،استانها)فاقد استقلال لازم براي تنظيم امور داخلي خود هستند. امور داخلي آنها از مركز حاكميّت سازماندهي ميشود.ولي،در نظم دروني زيرجامعه ها در تنظيم امور داخلي خود استقلال  كامل دارند.هر زيرجامعه امور داخلي خود را بر اساس دين،فرهنگ سنت و تواناييهاي ذهني خود تنظيم ميكند.مجموعه زيرجامعه ها براي دست يابي به يكسري اهداف مشترك مانند امنيّت بيشتر،جلوگيري از تسلط بيگانه،جلوگيري از هرج ومرج،جلوگيري از جنگ وخون ريزي،توسعه،رشد، بهره گيري از همديگر و ساير موارد با تشكيل پارلمان و دولت مركزي به وحدت  و يكتايي دست مي يابند.

37. نظم بروني  بر اساس اراده هيأت حاكمه امور جامعه را سازماندهي ميكند.اراده هيأت حاكمه حاكم است.در آن حاكم كردن اراده مردم،امري ناشدني است.ولي نظم  دروني، بر اساس اراده مردم و مطابق فرهنگ،سنت،دين و آگاهيهاي آنها امور جامعه را سازماندهي ميكند.و بر جامعه اراده مردم حاكم است.

38. شكل گيري اتحاديه(متحدكردن ايالتها)در نظم بروني از بالا به پايين است.روندي عمودي دارد.ولي،شكل گيري اتحاديه(متحدشدن ايالتها)در نظم دروني بر خلاف نظم بروني است.روندي افقي دارد.و بالا و پايين در آن وجود ندارد.

 39. در نظم بروني،مسئولين و كارگزاران سطوح پايين نظام،پاسخگوي حاكمان مركزي هستند.ساختمان نظام بروني مانع اصلي پاسخگويي حاكمان به مردم است.حتي با وضع قوانين نميتوان آنرا به نظامي پاسخگو تبديل كرد.ولي،در نظم دروني مسئولين و كارگزاران نظم هر شهر،پاسخگوي مردم همان شهر(شوراي شهر)،و مسئولين و كارگزاران نظم كشور پاسخگوي مردم كشور،مسئولين و كارگزاران نظم قارّه پاسخگوي مردم قارّه و مسئولين و كارگزاران نظم جهان پاسخگوي مردم جهان هستند.ساختمان نظام مانع اصلي عدم پاسخگوي ناظمان در قبال مردم است.

40. در نظم بروني هر تصميمي در سطوح پائين نظام بايد با مجوز سطوح بالاتر باشد.ولي،در نظم دروني بالا و پائين وجود ندارد.تصميمات داخلي نيازي به مجوز مركز ندارد.

41. در نظم بروني مردم از تصميمات هيأت حاكمه بي خبرند.روح آنها هم از بسياري تصميمات حاكميّت خبردار نيست و احتمالاً تا پايان عمر نظام نيز خبردار نخواهد شد.ولي،در نظم دروني مردم از همه تصميمات شوراي خود با خبرند،بجز موارد جزئي و به مدت كوتاه و مواردي كه مورد سوء استفاده دشمن خارجي در كوتاه مدت قرار ميگيرد.

42. در نظم بروني زيرجامعه ها(محله ها،شهرهاوايالتها)تحت تسلط  مركز حاكميّت قرار ميگيرند.ايالتهاي متحد شده توسط مركز،احساس نياز به تجزيه و جدايي  دارند و به همين دليل خواهان تجزيه  و جدايي هستند. ولي،در نظم دروني ايالتهاي بر حسب نياز،متحد شده اند و به همين دليل خواهان پيوستن به اتحاديه هستند.از پيوستن به اتحاديه سود ميبرند.زيرجامعه ها تحت تسلط  مركز قرار ندارند.مركز حاكميّت وجود  ندارد،بجاي آن مركز جمهوري وجود دارد. ايالتهاي خارج از اتحاديه احساس نياز پيوستن،به اتحاديه پيدا ميكنند.

43. در نظم بروني حاكميّت مركزي در رأس نظام اجتماعي قرار دارد و از اين طريق منويات  و اهداف سيتمي خود را با نهاد سازي رسمي وغير رسمي به جامعه تزريق ميكند.ولي،در نظم دروني مردم در رأس نظام اجتماعي قرار دارند و از اين طريق منويات اجتماعي و اهداف سيستمي خود را با نهاد سازي رسمي به اجرا ميگذارند.

44. اگر نظم بروني با نام دين باشد،در ظاهر بيان ميكند كه«سياست با ديانت و صداقت يكي است»اما در عمل آن، سياست با ديانت يكي نيست.ولي،در نظم  دروني  ظاهراً  و باطناً «سياست با ديانت و صداقت يكي است.»

45. درنظم بروني عملاّ سياست نميتواندبا ديانت يكي باشد هر چند براي يكي كردن آن تلاش شود.ولي،در نظم دروني  در ظاهر و باطن سياست با ديانت يكي است  نيازي به تلاش براي يكي  كردن آن نيست.

46. در نظم بروني سياست عملاّ پدر و مادر ندارد.در آن عملاّ نظريه ماكياول رايج است. ولي،در نظم دروني سياست با صداقت يكي است.

47. در نظم بروني المأمور و معذور مطرح است.ولي،در نظم دروني المأمور و مسئول مطرح است.

48. در نظم بروني اكثر تغييرات و اصلاحات به نفع تحكيم حاكميّت حاكمان صورت ميگيرد.ولي،در نظم دروني هميشه تغيیرات به نفع مردم جامعه و بنابر خواسته هاي آنان  صورت ميگيرد.

تذكر:نظم بروني مشروط به اينكه توسط  افراد داخلي شكل گرفته باشد،معمولاً درابتدا شباهت زيادي بانظم دروني دارد.اما باگذشت زمان وروي كار آمدن حاكمان بعدي بسياري از مفاهيم  دگرگون شده و قوانين اوليه و رفتار تقريباً مردمي حاكمان اوليه تفسير به  نفع ميشود.

49. در نظم بروني مشاركت و بسيج افكارعمومي پايان پذيراست.ولي درنظم دروني  مشاركت مردم پايان پذير نيست.

50. در نظم بروني خرد فردي يا گروهي نخبگان رأس هرم نظام مخصوصاً رهبر رأس بر خرد جمعي مردم و شوراي مردم برتري دارد.ولي،در نظم دروني خرد جمعي مردم كه در شوراي مردم متبلور ميشود بر هر خرد فردي يا گروهي برتري دارد.

51. در نظم بروني،براي مجموعه حاكميّت هميشه مشاركت و بسيج ابزاري افكارعمومي مردم با حاكميّت مطرح است.ولي در نظم دروني بسيج و مشاركت مردم براي سازماندهي امور جامعه عملاّ وجود دارد و ابزاري نيست.

52. در نظم بروني مجموعه حاكميّت،همواره براي مشاركت و بسيج ابزاري افكار عمومي، برنامه ريزي و هزينه ميكند. ولي،نظم دروني عين بسيج و مشاركت مردم براي سازماندهي اموراست.نيازي به برنامه ريزي دولتي ندارد.

53. نظم بروني بدون مشاركت مردم،معني و حيات دارد.ولي،نظم دروني بدون آن بي معني است.

54. نظم بروني با مخالفان داخلي خود برخوردي خشن دارد.شرايط  ابراز مسالمت آميز مخالفت مخالفان داخلي خود را فراهم نميكند.امنيّت مخالفان داخلي خود را تأمين نميكند.را هپيماييها و محافل مخالفان داخلي خود را ناامن ميكند.مراحل خشن شدن مخالفان داخلي  را مهيّا ميكند.ولي نظم دروني،مخالف داخلي نظام ندارد.مخالفت مردم با بعضي تصميمات و برنامه هاي دولت به معني مخالفت آنها با نظام محسوب نميشود.نظم دروني نميتواند با ابراز مخالفت مردم با برنامه ها و تصميمات دولت برخوردي خشن داشته باشد.در نظم دروني شرايط ابراز مخالفت مردم با برنامه ها و تصميمات دولت نهادينه شده است.برقراري امنيّت راهپيماييهاي مردم در ابراز مخالفت خود با برنامه هاي دولت از وظايف نظم دروني است.

55. اقتدارگرايي،مطلق گرايي،استبدادگرايي،تقدس گرايي،منجي گرايي و بالا بردن رهبر نظام به نزديك خداوند، از ملزومات بقاء،توانايي و كارآمد شدن نظم بروني است. ولي،در نظم دروني مردم سالاري،نظارت اجتماعي،از ملزومات  بقاء و كارآمدي است.

56. در نظم بروني،حاكم رأس نظام،از حق وتو برخورداراست.ولي در نظم دروني هيچ كس از حق  وتو برخوردار نيست.

57. در نظم بروني،همه ي حقوق فردي و اجتماعي افرادجامعه در يد حاكمان و در دامنه حكمراني آنان قرار دارد.مردم در زير سايه لطف،سروري،آقايي،سيادت،رأفت و مهرباني حاكم و رهبر جامعه قرار داشته و به زندگي مشغول هستند، بطوريكه رهبر نظم حاكم  و حافظ جان،مال و ناموس آنها است.ولي در نظم دروني همه حقوق افراد جامعه اعم از حقوق فردي يا اجتماعي نظيرحق زيستن،حق مالكيّت،مختاربودن،حق پذيرش دين،حق آزادي انديشه،حق مشاركت در تنظيم امور جامعه و غيره از حقوق طبيعي و خدا دادي هر فرد از افراد جامعه است. هيچ كس حق بخشيدن يا سلب كردن آنها را از مردم ندارد.هيچ كس قدرت بخشيدن ياسلب كردن آنها را نيز به مردم ندارد.

58. در نظم بروني همه چيز حول رهبر رأس نظام ميچرخد.ولي،در نظم دروني  حول مردم ميچرخد.

59. در نظم بروني،نظم و مراقبت بدون اقتدار و استبداد حاكمان بي معني و تعريف نشده است. استبداد و اقتدار حاكمان از ملزومات ايجاد نظم و مراقبتهاي اجتماعي و تنظيم امور است. ولي،درنظم دروني  وفاق  و مشاركت اكثريت مردم از ملزومات ايجاد نظم و مراقبتهاي اجتماعي است.

60.  در نظم بروني،رهبر رأس هرم نظام(شاه،خان،سلطان،خليفه،امير، رهبر،) محور نظام وحدت،يكدلي و تنظيم امور است.ولي در نظم دروني مردم،محور نظام،وحدت،يكدلي و تنظيم اموراند.

61.  نظم  بروني حتّي اگر توسط  افراد خيرخواه،روحاني،صديق و درستكار نيز تأسيس شود،باز هم منجر به ديكتاتوري  و استبداد ميشود.مهمترين عامل شكل گيري استبداد در نظم بروني  ساختمان و ساختار آن است.ولي،نظم دروني  حتّي اگر توسط مردمي  كافر و بي  دين تأسيس شود،باز هم منجر به ديكتاتوري و استبداد نميشود.

62. اگر نظم بروني باهمّت اكثريت مردم جامعه شكل بگيرد،حاكمان نسل اول تا حدودي سعي مي كند بر آراء و نظرات مردم تكيه كند.در ابتدا توجه بيشتري نسبت به رأي  و نظر مردم دارد و به مرور كمتر و كمتر ميشود.ولي،نظم دروني همواره بر آراء و نظرات مردم متكي است.

63. نظم بروني داراي حاكم و محكوم(حكومت كننده وحكومت شونده)است.نظامي ارباب،رعيتي است.در آن مردم،رعاياي حاكمان هستند.ولي،نظم دروني  فاقد حاكم ومحكوم است.فاقد ارباب است،لذا رعيت هم ندارد.

64. از ديدگاه حاكميّت نظم بروني«جامعه جمع انسانهاي قابل هدايت است.»لذا ميتوان آنها را با برنامه هاي پنهان به سمت و سوي خاصي هدايت كرد.ولي،در نظم دروني مردم قادرند خودشان بابرنامه هاي شفاف و با نظام شورايي جامعه خويش را هدايت نمايند.

65. درنظم بروني:«جامعه جمع گوسفنداني است كه لاجرم آنها را شباني بايد.»ولي در نظم دروني: «جامعه جمع انسانهايي است كه خرد جمعي آنها از خرد هر فرد يا گروهي بالاتر و فراتر است.»

66. در نظم بروني جامعه جمع انسانهايي است كه فاقد صلاحيتهاي لازم براي اداره امور خويش هستند. لذا بايد توسط  رهبر يا شاه يا امپراطور يا خليفه اي مقتدر هدايت  و رهبري شوند. يعني مردم نيازمند قيموميّت و سروري نخبگان و حاكمان براي حفظ امنيّت خود هستند.ولي،در نظم دروني جامعه جمع انسانهايي است كه داراي صلاحيت هاي لازم براي اداره امور خويش اند.قادرند با نظام شورايي و با نظارت اجتماعي امور عمومي خود را سازماندهي كرده و براي جامعه خود امنيّت ايجاد نمايند.قادرند نخبگان بين خود را شناسايي و انتخاب نمايند.

67. در نظم بروني شاخص ترين و مهم ترين اصل،كه جزء اصول اوليه نظم است.اطاعت و فرمانبري بي چون و چرا از رهبر نظم است.ولي،در نظم دروني اطاعت جاي خود را به  وفاق  ميدهد.

68. در نظم بروني محرم ترين افراد جامعه نسبت به  نظام مطيع ترين و فرمانبرترين آنان و گرگ صفت ترين آنان نافرمانترين آنان است.ولي،در نظم دروني درجات خودي و ناخودي،يامحرم و نامحرم،يا فرمانبر و نافرمان وجود ندارد.

69. درنظم بروني،حاكميّت،جامعه را به سمت و سوي مورد نظرخود هدايت كند.ولي،در نظم دروني مردم باتشكيل شوراي  خانواده،محله،شهر،ايالت،كشور،قارّه،و جهان،خود را به سمت كمال مطلوب هدايت ميكنند.

70. نظم بروني در راستاي ايجاد اقتدار حاكميّت،خواهان پيروي بي چون چراي مردم از حاكميّت و تبعيّت از دستورات  و فرمايشات ملوكانه رهبر نظام است.ولي نظم دروني وفاق مردم،قوميّتها شهرها و محله ها است.

71. نظم بروني در ابتداي عمر خود قدري بيشتر از انتهاي آن بر آراء و نظرات مردم تكيه ميكند.در ابتدا توجه بيشتري به رأي مردم  دارد و به مرور اين توجه كمتروكمتر مي شود. ولي،نظم دروني همواره بر آراء مردم متكي است،و بدون رأي مردم ديگر نظم دروني و جمهوريّت نيست.

72. نظم بروني،رشد شخصيت افراد جامعه را مطابق اراده و خواست هيأت حاكمه ميخواهد و در اين راستا حركت و تلاش ميكند.با ايجاد نهادهاي رسمي و غير رسمي كه تحت فرمان رهبر نظم و مجموعه حاكميّت هستند به هدايت توده هاي مردم مطابق منويات خود مي پردازند.ولي،در نظم دروني رشد شخصيت افراد جامعه نظمي دروني  دارد.تكثر و تنوع انديشه عامل رشد و تكامل اجتماعي و انفرادي است.جامعه اي متكثر از انديشه ها است كه با تعامل و تقابل دروني  و گفتگو به  رشد و تكامل ميرسد.

73. نظم بروني با قاطعيت،قدرت و با برنامه ريزيهاي آشكار و پنهان و از بالا به پايين،سعي در تعليم و رشد افراد جامعه مطابق الگوها و قالبهاي خود ميكند.تلاش ميكند كه جامعه فقط  قالبها و الگوهاي حاكميّت را بپذيرند. ولي،در نظم دروني رشد شخصيت افراد جامعه قالبها و الگوهاي متفاوت و متكثر دارد.با نظم دروني،تعامل و الگوهاي متكثر و متنوع،الگوهاي مطلوب و مورد قبول اكثريت جامعه رشد و تكامل  مي يابند.

74. در نظم بروني منشاء قدرت رهبرنظم(شاه،سلطان،خليفه،ولي،)به ماوراء طبيعت و آسمان نسبت داده مي شود.رهبري جامعه موهبتي الهي است و از طرف خداوند به رهبر هديه شده است.اين هديه بخاطر رسيدن رهبر به مرتبه اي مافوق قدرت درك بشر به ايشان اعطاء شده است.رهبر نظام از قرب الهي برخورداراست.به همين دليل حق رهبري،سروري،آقايي  و هدايت توده هاي مردم از آن ايشان است.و بايد مافوق بشر،وفوق قانون قرار داشته باشد.رهبر به درجه اي ازعزت،كمال و قرب الهي رسيده است كه مصلحت ايشان هرچه باشد (حتّي در حقوق خصوصي و طبيعي افراد) حق و مصلحت خداونداست و بايد بدون چون و چرااجرا شود.مخالفت با صلاحديد و مصلحت رهبر نظم مستوجب كيفر و عدم بهره مندي از حق زيستن است. ولي،در نظم دروني منشاء قدرت،مردم اند.هيچ قدرت فردي يا گروهي بالاتر از قدرت مردم نيست.منشاء قدرت مردم،خداوند است كه بدون واسطه به آنها بخشيده شده است. خداوند از مردم خواسته است كه با تشكيل شورا و پارلمان امور خود را سازماندهي  و  تنظيم  كنيد.

« وَامرُهمْ شورا بينَهُمْ »         ،          « لاحكمٌ الاّ لِلّه »

75. در نظم بروني رهبر نظم(شاه،سلطان،خليفه،ولي،)ولي نعمت  و روزي بخش مردم  از طرف خداوند است. واسطه فيض بين مردم و خداوند است.امنيّت و نظم در جامعه ايجاد نميشود،مگر بوسيله نهادهايي قدرتمند و مقتدر كه تحت فرمان رهبر نظم باشند.اگر مردم بنده،رعيت و تحت فرمان رهبر نظم نباشند به نظم و امنيّت دست نمي يابند و نظم و امنيّت دچار خدشه ميشود،لذا رهبر نظام ميتواند مافوق قانون و مافوق جامعه و اجزاي آن باشد و مافوق آنهاعمل نمايد هرگاه اراده كند يا مصلحت بداند ميتوند به وضع يا نسخ قوانين بپردازد يا مافوق قانون عمل نمايد.ولي،درنظم دروني،ولي نعمت و روزي بخش مردم  فقط  خداوند است،مردم ميتوانند بدون واسطه صاحب نعمت و روزي شوند.مي توانند بدون واسطه خود را به كمال،رشد و امنيّت برسانند.امنيّت و نظم را با خرد جمعي،شورا،تشكيل مجلس و پارلمان قانونگذاري برقرار نمايند.نيازي به قدرتمند كردن يك فرد يا يك گروه براي ايجاد امنيّت و نظم درامور نيست.

76.   در نظم بروني حاكمان  براي خود قدرت  نفوذ معنوي،سروري،فره ايزدي، پادشاهي، خدايگاني  و مرجعيت معنوي يا مذهبي  درست مي كنند و بر طبل تبليغات و شايعات خود ميكوبند،تا شايعات خود را به واقعيت ذهني در اذهان عمومي تبديل نمايند.ولي در نظم دروني هيچ كس از قدرت نفوذ معنوي،پادشاهي،رهبري،خدايگاني و واسطه نعمت خداوندي برخوردار نيست.

77. در نظم بروني اقتدار حاكمان ناشي از قدرت رسمي و قانوني است كه خودشان وضع و رسميت مي بخشند و به خداوند نسبت ميدهند.ولي،در نظم دروني اقتدار اجتماعي  و شورايي ناشي از قدرت رسمي و قانوني است كه خود مردم وضع  و رسميت ميدهند.

78. در نظم بروني چرخهاي جامعه(سياسي،اقتصادي،فرهنگي،نظامي،ديني،)بر محور منافع خواص، قدرتمندان،حكمرانان و نفع بران از مواهب نظام مي چرخد.ولي،در نظم دروني چرخهاي جامعه(سياسي،اقتصادي،فرهنگي، نظامي، ديني،)بر محور منافع  فردي و اجتماعي افراد جامعه مي چرخد.همه از مواهب نظام  به عدالت و به اندازه استعداد خود  نفع ميبرند.

79. در نظم بروني،نظم دهندگان امور جامعه فرمانبر رهبر نظام هستند.ولي،در نظم دروني نظم دهندگان امور جامعه فرمانبر  شوراي مردم جامعه هستند.شوراي مردم  زير نظر مردم،انتخابي و دوره اي است.

80. در نظم بروني رهبرنظم،سالار و محور نظام است.ولي،در نظم دروني مردم،سالار و محوراند.

81. نظم بروني پدر سالاري است.پدر سالاري را،تا كوچكتري نهاد اجتماعي يعني خانواده تشديد ميكند. ولي نظم دروني مردم سالاري است.در همه سطوح اجتماعي مردم سالاري را رواج ميدهد.

82. در نظم بروني،شيفتگان قدرت خود را شيفتگان خدمت معرفي ميكنند وبا فريب و رياكاري سعي ميكنند به هدف خود برسند.ولي،در نظم دروني تشنگان قدرت توانايي رفع تشنگي خود را ندارند.

83. در نظم بروني،هيچكس شايسته تراز حاكمان و رهبران نظم براي تنظيم امور جامعه وجود ندارد. رهبران و مسئولان رده هاي بالاي نظام شايسته ترين،كاردان ترين،فهيم ترين،به خدا نزديكترين  و تو دل  بروترين افراد جامعه هستند. ولي،درنظم دروني هيچكس شايسته تر از مردم و هيچ خردي بالاتراز خرد جمعي آنان براي تنظيم امور جامعه وجود ندارد.اين خرد جمعي درشوراي مردم كه اعضاي آن براي مدت مشخصي تعيين مي شوند تبلور مي يابد.جامعه و مردم قادرند،افراد شايسته،متخصص و كاردان را براي تنظيم امور خود و بهبود رفتارهاي جامعه انتخاب كنند.در صورت اشتباه قادرند اشتباه خود را با روشهاي مدني و بدون دردسر در انتخابات بعدي يا به كمك دستگاه قضائي جبران نمايند.

 84. در نظم بروني،صاحبان قدرت،از افراد مطيع،سربراه و پيرو براي مسئوليتها و مديريتهاي دولتي در سطوح پائين تر از خود استفاده ميكنند.لذا نميتوانند افراد شايسته،باهوش،متخصص و كاردان را براي مناصب انتخاب نمايند.زيرا اكثر افراد باهوش،متخصص و شايسته نميتوانند مطيع و پيرو باشند. تخصص و هوش آنها اجازه نميدهد.همچنين در نظم بروني،هر مسئولي بايد مطيع  و مجري دستورات و فرامين  بالاتر از خود باشد.لذا،حق بروز شايستگي خود را ندارد.حق استفاده از تخصص خود را ندارد.او بايد مجري دستورالعملها و بخشنامه هاي سطوح بالاي نظام باشد.نبايد مجري تخصص و علم خود باشد.ولي،درنظم دروني شوراي،محله،شهر،كشور و غيره از افراد شايسته،باهوش، متخصص و كاردان براي مسئوليتها و مديريتهاي دولتي استفاده ميكند.

85. نظم بروني در آتيه خود و در نسلهاي بعدي حاكميّت شيفتگان اوليه خدمت را به تشنگان قدرت مبدل ميكند.ولي،در نظم دروني،تشنگان قدرت راهي  جزء شيفتگي  خدمت  ندارند.

86. در نظم بروني معمولاً نسلهاي اوليه حاكميّت،مردمي،تودل برو،عادل،ساده زيست و... هستند،اما نسلهاي آتيه آن مردم گريز،برتري طلب،پول دوست،مقام جو، تبارگرا،حق ناپذير،فاسد و هستند. ولي،در نظم دروني حاكميّت نسلي وجود ندارد،با انتخابات دوره اي و مدت دار،ناظمان تعيين ميشوند.

87. نظم بروني مولد،زاينده و سازنده واژه ها و القاب خانزاده،شاهزاده،آقازاده وغيره براي فرزندان و نسلهاي آتي مجموعه حاكميّت است.و از پس آن پرورش دهنده ي روحيه برتري طلبي استكباري ، نفع پرستي،خوشگذراني و پست ديدن سايرمردم جامعه است.ولي،در نظم دروني  واژه هاي خانزاده، شاهزاده، آقازاده  و يافت نميشود.

88. در نظم بروني رهبر نظم از تمام اختيارات قانوني و فرا قانوني برخوردار است.بالاتر از همه افراد جامعه قرار دارد.شخص اول مملكت است.برجان و مال و ناموس مردم حق ولايت و خداوندي دارد.از فره ايزدي،سايه يزدان،نمايندگي خداوند بر روي زمين و صفات خدايگاني  برخوردار است.از خداوند الهام ميگيرد.بواسطه موهبت و لطف الهي از درجه اي بالاتر از سايرمردم  برخوردار و با ساير مردم فرق دارد.به درجه اي از كمال، ادراك و قرب الهي رسيده است كه ساير افراد جامعه از فهم آن عاجزاند.از هرگونه امربه معروف، ارشاد، راهنمايي ونقد،بي نياز است.از هر گونه خطا و اشتباه مصون است.معصوم يا نزديك به معصوميت است.هرگونه نقد،ارشاد ياحرف آوردن در مقابل حرف ايشان، توهيني بس بزرگ و نابخشودني است و اگر كسي مرتكب آن شود مستحق بند و مرگ است. كسي كه در مقابل رهبر نظام  قد علم  كند،حق زيستن ندارد.مفسد في العرض است. بنابر خواسته خداوند بايد از روي كره زمين برداشته شود و.ولي،در نظم دروني هيچكس از اختيارات فراقانوني  برخوردار نيست.هيچ كس واسطه بين مردم و خداوند نيست.حق  وتو  براي هيچكس وجود ندارد.نقد هر فردي از ناظمان امكان پذيراست.و.

89. نظم بروني رفتاري آمرانه،بخشنامه اي و از بالا به پايين دارد،اين آمريت و رفتار دستوري ريشه در ساختار متمركز و شديداً طبقاتي ساختمان آن دارد كه جامعه را به دوطبقه حكومت كننده وحكومت شونده ياارباب ورعيت يا مرجع و مقلد يا رهبر و رهرو تقسيم ميكند.ولي نظم دروني رفتاري خطي و افقي دارد.جامعه را به دوطبقه حاكم و محكوم تقسيم نميكند.مردم و ناظمان امور از هم اند و درهم اند. ناظمان امور موقتي هستند و براي دوره هاي مشخص انتخاب ميشوند.

90.  نظم بروني همواره به مخالفين داخلي خود تهمت مزدور خارجيها ميزند.«توسط خارجيهاحمايت ميشوند» جمله تكراري همه حكومتها برعليه مخالفين داخلي است.ولي در نظم دروني چنين تهمتي وجود ندارد.

91.  هر جامعه چه بانظم بروني و چه بانظم دروني برنحوه رتق وفتق امور و بر نحوه كار مسئولان و كارگزاران نظم بخشي امور و با هدف جلوگيري از فساد،زد و بند، اختلاس، تبعيض، حق كشي،و باهدف كارآمد كردن آنها نظارت دارد.نظارت بر نحوه انجام كارها از ملزوات نظم امور است.اما نوع نظارت در نظم بروني و نظم دروني با هم فرق دارد.در نظم بروني رهبران و حاكمان نظارت مي كنند.ولي،در نظم دروني مردم جامعه از طريق شوراي محله، شهر،ايالت،كشور،قارّه وجهان برنحوه كارها نظارت ميكنند.

92. در نظم بروني آنچه به جايي نرسد فرياد است.فرياد مردم جزء در ابتداي شكل گيري نظم بروني به گوش حاكمان نميرسد.اگر صداي مردم به گوش حاكمان برسد جز صدايي نكره براي حاكمان نيست.حاكميّت صداي مردم را صداي آدمهاي پست،نادان،ناآگاه،بي اطلاع از مملكت داري،مفت خواه و مفت خور ميداند.ولي،در نظم دروني همه چيز بر فرياد و آراء مردم متكي است.

93. نظم بروني فاقد آزادي بيان وانديشه است.ولي نظم دروني  داراي آزادي بيان و انديشه است.

94 حاكمان در نظم بروني اگر چه ممكن است قبل از به حاكميّت رسيدن براي آزادي جنگيده باشند ولي پس از بدست گرفتن حاكميّت مانع اصلي آزادي ديگران ميشوند.دوران جنگيدن براي آزادي را فراموش ميكنند.خودشان آزادي را بدست آورده و مانع آزادي ديگران ميشوند.به عنوان مثال اگرچه فيدل كاسترو براي آزادي جنگيده است ولي پس از دست يابي به قدرت و حكومت خود مانع آزادي ميشود.درنظم دروني اين وضعيت رخ نميدهد.

 95. در نظم بروني نقد رهبر رأس نطام(ناحيه قدرت)با خط  قرمز روبرو است.امر به معروف و ارشاد حكمرانان و رهبران نقطه رأس هرم نظام و بيان خطا به مستقيم نسبت به آنها امري ناممكن و نابخشودني است.مردم و مطبوعات جرأت نقد آشكار،رهبرياشاه رأس نظام را ندارند.نقد رهبر رأس نظام،اقتداررهبري را كاسته  و مخل مباني نظم به شمار ميرود.نقد رهبر،توهين به وي كه سايه يزدان است تلقي ميشود.نقد كننده مستحق مجازات، زندان ومرگ است.كسي كه چنين كند دهانش قدري كج است وبايد با سيلي زور،شمشير و تير راست شود. ولي، در نظم دروني امربه معروف و ارشاد ناظمان امري لازم وشدني است.نقد آنها با خط  قرمز روبرو نيست. نميتواند خط  قرمز داشته باشد.مردم و مطبوعات به راحتّي و بدون نگراني اقدام به نقد آشكار آنها ميكنند.يكي از وظايف مطبوعات نقد نظام و ناظمان است.نقد ناظمان مخل مباني نظم نسيت.توهين تلقي نميشود.نقد كننده قابل مجازات نيست.

96. در نظم بروني،حاكميّت،خود را پاسخگوي خواسته هاي مردم نميداند،بلكه خود را حاكم  و شبان مردم ميداند.اين تصوّر و عملكرد از ويژگيهاي ساختاري آن است.در آن،حكومت پاسخگو واژه اي بي معني و غلط است.اگر كسي يا حاكمي يا رهبري يا عضوي از مجموعه حاكميّت،از سردل سوزي بخواهد حكومت را در برابر مردم پاسخگو كند حكومت و نظام را دچار تزلزل و فروپاشي خواهد كرد.عدم پاسخگويي نظام،در نظم بروني از ملزومات بقاء آن  است.نظم بروني در صورت مجبور شدن به پاسخگويي بايد از روشهاي دروغ محافظه كاري، شيره مالي و غيره استفاده كند و به نوعي ذهنيت اجتماعي را،منحرف كند،راهي جز بكارگيري نظريه ماكياول ندارد و همين كار را هم ميكند.ولي،نظم دروني عملاً  و ذاتاً پاسخگوي مطالبات  و خواسته هاي مردم است.نظم دروني در اختيار مردم است.مردم براي پاسخگويي به مطالبات خود آنرا تأسيس ميكنند.نيازي به پاسخگوكردن آن نيست.عين پاسخگويي است.تحت نظارت مردم است.توسط مردم ايجاد ميشود تا امور آنها را سامان دهد. لذا نميتواند پاسخگوي مردم نباشد.ناظمان امور در نظم دروني براي بقاء خود در مسئوليت نيازمند پاسخگويي به مردم هستند.مردم قادرند آنها را بدون دردسر و بدون ايجاد بحران و با روشهاي مدني تعويض نمايند.نظم دروني قادر به انحراف اذهان عمومي افراد جامعه نيست.

97. در نظم بروني،تصوير و سخنان حاكم رأس نظام(رهبر،شاه،خليفه،)بر سردرها، ورزشگاهها، منازل، اسكناسها و غيره،با هدف اقتدار بخشيدن به حاكميّت در معرض ديد مردم قرار داده ميشود.مردم عكس رهبر نظام را در همه جا مشاهده ميكنند.اين وضعيت در همه نظم برونيها وجود دارد.ولي،در نظم دروني عكس و گفته هاي دانشمندان ، قهرمانان، هنرمندان،و صاحبان انديشه بر سر درها، ورزشگاهها، منازل وغيره نصب ميشود.

 98. در نظم بروني نوك پيكان توقعات اجتماعي متوجه مركز حاكميّت است.ولي،در نظم دروني توقعات اجتماعي هر شهر با  تشكيل شوراي شهر(مجلس شهر)،توقعات اجتماعي هر كشور با تشكيل شوراي كشور(مجلس كشور) ،توقعات اجتماعي هر قارّه با تشكيل شوراي قارّه و توقعات اجتماعي مردم جهان با تشكيل شوراي جهان محقق ميشود.

تذكر:شوراي جهان فعلي(سازمان ملل)به روش سنتي و با نظم بروني شكل گرفته است.كشورهاي پيروز اروپايي و آمريكا پس از جنگ جهاني دوم به عنوان قشري از جامعه جهاني بامتحد كردن كشورهاي مغلوب،تحت سلطه و ساير كشورهاي جهان(نه مردم)و با دادن حق وتو به  دوكشور چين،روسيه حاكميّت خود را بر جهان محقق كرده اند.

99. در نظم بروني،وقتي مردم نسبت به حاكميّت بي اعتماد ميشوند حاكمان برقدرت باقي مي مانند و تنها راه كنار رفتن آنها از قدرت،تحركات اجتماعي مردم،آشوبهاي خياباني و برخورد نسبتاً خشن مردم با حاكميّت است.ولي در نظم دروني وقتي مردم نسبت به مسئولان نظم بي اعتماد ميشوند مسئولان نظم در دوره بعدي انتخابات با رأي منفي مردم روبرو شده و به صورت مسالمت آميز كنار ميروند.

100. در نظم بروني،حاكمان،در توهم جلوگيري از فروپاشي آنچه بنا كرده اند آزاديهاي سياسي اجتماعي، اقتصادي،فرهنگي و غيره مردم را محدود ميكنند.ولي در نظم دروني مردم براي برخورداري خود از آزاديهاي سياسي،اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي وغيره اقدام به ايجاد نظم  و جامعه مدني ميكنند.لذا از آزاديهاي سياسي، اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي و غيره برخوردارند.

101. در نظم بروني،حاكمان عملاً ماكياوليست هستند.هيچ حكومتي در تايخ  گذشته يافت نميشود كه ماكياوليست نباشد.حتّي حكومتهاي قبل ازماكياول هم ماكياوليست بوده اند.

102. در نظم بروني«شراب قدرت»به تدريج مجموعه حاكميّت را مست ومست تر ميكند. حاكمان در نهايت احساس قدرت و از سر مستي ناشي ازآن جمله سازي ميكنند.حكم ميرانند،و از اينكه دوره مستي به پايان ميرسد نا آگاه اند.

«شراب قدرت مستي آوراست.وقتي آدميان آنرا مي نوشند دچار مستي ميشوند و در حالت مستي به جمله سازي مي پردازند و از اينكه دوره مستي رو به  پايان است، بيخبرند. »

103. نظم بروني قادر به تحمل تكثر دروني خويش نيست.بدلايل ساختاري دچار شكافهاي سياسي،اقتصادي، درگيريهاي درون گروهي،تنشهاي اجتماعي و آشوبهاي خياباني ميشود.چند صدايي در آن  وجوددارد.اما يك صدا (صداي حاكميّت)بدليل داشتن قدرت سعي در خفه كردن ساير صداها ميكند.مانع بلند شدن آنها ميشود.ولي،نظم دروني بر مبناي تكثر استوار است.در آن هيچ صدايي  قادر نيست مانع بلند شدن صداهاي ديگر شود.همه صداها براي خود بلند گو دارند و قواعد بازي را تدارك ديده و خود را ملزم به رعايت آنها ميكنند.

104. در نظم بروني اگر حاكميّت مركزي سقوط كند،همه نظام دچار بهم ريختگي ميشود.همه ی جامعه دچار هرج و مرج،ناامني غارت و جنگ داخلي ميشود.با سقوط  مرکز،نظم زیر جامعه ها به هم میریزد و همه زیر جامعه ها دچار نا امنی می شوند.ولي،در نظم دروني،با فروپاشي مركز،نظم ساير شهرها بدليل داشتن نظام شورايي  و استقلال در تنظيم امور داخلي  دچار هرج  و مرج  و نا امني داخلي نميشود.و معمولاً فروپاشی مرکز وجود ندارد.

105. نظم بروني مولد جامعه متملّق،چاپلوس، و رياكار است. در آن حتّي اگر بموجب قانون هيچكس حق تملّق و چاپلوسي نداشته باشد بازهم چاپلوسي  و تملّق رواج داشته و رواج خواهد يافت و به مرور زمان به هنجار تبديل ميشود. در آغاز شكل گيري نظام حاكمان،مردمي،خاكي و از القاب  و كرامات كمتري برخوردار هستند.و باگذشت عمر نظام تملّق به يكي از نيازهاي اجتماعي تبديل ميشود. الزاماً رونق وگسترش مي يابد.ولي در نظم دروني رفتارها متقابل است.

106. در نظم بروني چرخهاي جامعه  بر محور منافع  قدرتمندان،صاحب نفوذان، نفع بران از مواهب نظام و خواص می چرخد و با عمر آن رابطه مستقيم دارد.ولي  در نظم دروني چرخهاي جامعه بر محور فرهنگ،سنت،دين و علم مردم جامعه مي چرخد.همه مردم  در چرخاندن آن سهيم هستند. احساس مشاركت دارند.

107.   در نظم بروني ميزان مشاركت مردم و حضورآنها در صحنه با عمر نظام رابطه معكوس دارد. با افزايش عمر نظام مشاركت فعال و شاداب مردم كاهش مي يابد. ولي در نظم دروني ميزان مشاركت مردم با عمر نظام رابطه مستقيم دارد.

108. در نظم بروني ميزان حمايت و حراست مردم از حاكميّت با عمر نظام رابطه معكوس دارد.با افزايش عمر نظام،ميزان حمايت مردم از حاكميّت كمتر ميشود.ولي  در نظم دروني حمايت مردم از حاكميّت بي معني است مردم از خودشان حمايت ميكنند.

109. در نظم بروني بي تفاوتي مردم نسبت به سرنوشت حكومت و مجموعه حاكمان با عمرنظام رابطه مستقيم دارد.هر قدر عمر نظام افزايش يابد مردم و طرفداران نظام نسبت به آن بي تفاوت تر ميشوند و تعداد ياران حاكميّت كمتر و كمتر ميشود.ولي درنظم دروني مردم نميتوانند نسبت به سرنوشت خود بي تفاوت باشند.بي تفاوتي مردم نسبت به حاكميّت بي معني است.

 110. در نظم بروني ميزان فساد كارگزاران و مجريان نظم با عمر نظام رابطه مستقيم دارد. هر قدرعمر نظام افزايش يابد ميزان مفاسدي نظير رشوه خواري،قوم و قبيله گرايي، تبعيض، حق كشي،ضعيف كشي،اختلاس تباني،مقامجويي،مقام پرستي،تملّق،مال و ثروت اندوزي، باندبازي، احترام خواهي،برتري طلبي،ضعفهاي اخلاقي  و پيروي از هواهاي نفساني، ناكارآمدي نظام،تجملگراي، استكبار،خودمحوري، ديكتاتوري، دنيا خواهي، گرايش به كسب لذّات دنيوي، زن بازي،مصرف گرايي،اسراف،ريخت و پاش و غيره افزايش مي يابند.

111.  نظم بروني چه در يك جامعه كوچك برقرار باشد(مانندحاكميّت يك خان بريك ده) وچه در يك جامعه متوسط برقرار باشد(مانندحاكميّت دولت مركزي برهمه كشور) و چه در يك جامعه بزرگ برقرار باشد(مانندحاكميّت آمريكا برهمه جهان)با هم فرقي ندارند.همه آنها مانع انجام اصلاحات و مهندسي مجدد در ساختار و ساختمان حاكميّت ميشوند.همه آنها مانع  برقراري عدالت و مردم سالاري ميشوند.همه آنها آزادي و امنيّت را براي خود ميخواهند. همه آنها مانع آزادي و امنيّت مخالفان خود ميشوند.همه آنها مانع توسعه مسالمت آميز و انجام اصلاحات بدون خشونت و بدون دگرگوني ناگهاني ميشوند.همه آنها داراي دشمن داخلي ياغي سركش، محور شرارت و دشمني با حاكميّت هستند.همه آنها عقايد و انگيزه هاي بروز خشونت،خرابكاري،عمليات انتحاري و بمب گذاري را در  مخالفان خود بر مي انگيزانند.افرادي از جامعه در نهايت يأس و نااميدي راهي جز طغيان، عمليات انتحاري و بروز خشونت نمي يابند.افرادي از جامعه به درجه اي از تنفر و نااميدي ميرسند كه راهي جز طغيان، سركشي،جنگ و خشونت ندارند.نظم بروني چه توسط يك خان بريك ده  و چه توسط  يك  شاه  بر يك كشور چه  توسط آمريكا بر جهان حاكم شود.همگي دشمن خشن،طغيانگر و ياغي را در درون خود پرورش ميدهند.ريشه هاي خشونت،دشمني نفرت و طغيان مخالفان در جوامع با نظم بروني در هيكل و ساختار آن نهفته است.چه فرد صالح  بر رأس آن حاكم باشد،چه ناصالح فرقي ندارد.ولي،در نظم دروني(چه  در يك جامعه كوچك چه دريك جامعه متوسط  و چه  در يك  جامعه بزرگ)انجام اصلاحات و مهندسي مجدد خواست خرد جمعي مردم،مانع و سد راه ندارد.توسعه با انسداد روبرو نميشود.لذا،زاينده مخالفان خشن دروني نيست. راه اصلاحات در آن  باز است. همواره با باز بودن راه اصلاحات  در آن، بر خشم مخالفان آب سرد افشانده ميشود.حرارت آنرا كاهش ميدهد.آنرا به تعامل و تقابل مسالمت آميز،گفتگو و مفاهمه تبديل ميكند.خود را فاقد دشمن داخلي ميكند.

112. ميزان  نارضايتي مردم از حاكميّت و ريزش طرفداران  با عمر نظم بروني  رابطه مستقيم دارد.

113. ريزش طرفداران نظام در نظم بروني با عمر آن رابطه مستقيم دارد.ولي در نظم دروني  واژه  طرفداران در مقابل بيطرفها و مخالفان نظام بي معني است.

114. افزايش مخالفان داخلي نظم بروني با عمرآن رابطه مستقيم دارد.ولي در نظم دروني واژه مخالفان داخلي نظام بي معني است.

115. افزايش دشمنان داخلي نظم بروني با عمر آن رابطه مستقيم دارد.هر قدرعمر نظام افزايش يابد تعداد دشمنان داخلي آن افزايش مي يابد.ولي در نظم دروني واژه دشمنان داخلي نظام بي معني است.

116. رفتار تحقيرآميز،سركوبگرانه،قيم مدارانه،قلدرمآبانه و فراقانوني  كارگزاران و حاكمان در نظم بروني با عمر آن رابطه مستقيم دارد.ولي در نظم دروني چنين  واژه هاي يافت نميشود.

117. برخورد  انكاري و انحلالي نظم بروني با دگرانديشان،مخالفان و نهادهاي مردمي كه ساز ديگري ميزنند و در جهت مخالفت با حاكميّت قلم مي رانند با عمرآن رابطه مستقيم دارد.ولي نظم دروني قادر به چنين برخوردي نيست.

118. اگر دين با نظم بروني نظم يابد تقدس دين و دينداران با افزايش عمر نظام كاهش مي يابد.ولي دين بانظم دروني مقدس و دينداران محترم هستند.

119. مسئوليت پذيري مردم با عمر نظم بروني رابطه  معكوس و با عمر نظم دروني رابطه مستقيم دارد.

120. ميزان اعتماد مردم به مجموعه حاكميّت با عمرنظم بروني رابطه معكوس دارد.در نظم دروني ناظمان مادام العمر نيستند.

121. رواج چاپلوسي،تملّق و احترام فراتر از حد معمول به حاكمان و منصوبان حاكميّت در نظم بروني با عمر آن  رابطه مستقيم دارد.ولي در نظم دروني احترام متقابل و دو سويه است.

122. مهاجرت به مركزحاكميّت،فربه شدن مركز،پديدارشدن آثار تمدن شهري در مركز،و بهره مندي بيشتر مركز از مواهب نظام با عمر نظم بروني رابطه مستقيم دارد.بدليل برخوداري مركز از مواهب بيشتر و صرف قسمت اعظم بودجه مملكت  در مركز مهاجرت به آن در طول عمر نظام بيشتروبيشتر مي شود.در نظم دروني مهاجرت به سمت مركزنيست.مثلاً:درجمهوري اسلامي ايران كتابهاي درسي تمام دانش آموزان ايران در تهران چاپ ميشود.اين وضعيت مشاغل زيادي را در مركز ايجاد ميكند.مانع ايجاد شغل در شهرستانها ميشود.پول مربوط به چاپ كتابها به سمت مركز سرازير ميشود.به همين ترتيب است ساير امور كه توسط  مركز حاكميّت نظم مييابد.

123. قانون گرايي و احترام به آن با عمر نظم بروني رابطه معكوس و با عمر نظم دروني رابطه مستقيم  دارد.

 124. استبداد و اقتدار حكومتي و تبديل شدن نظاميان به سردار،وسرقبه دار،درنظم بروني با عمر آن رابطه مستقيم دارد.هر قدر عمر نطام افزايش يابد بكار بردن القاب و واژه هاي فرا احترام  و بالا برنده براي نظاميان بيشتر و بيشتر ميشود.ولي در نظم دروني از اقتدار و استبداد حاكميّت در برابر مردم خبري  نيست.نظاميان براي ترساندن مردم و خالي كردن دل آنها،رژه نميروند،بلكه براي ترساندن دشمن خارجي رژه ميروند.پايكوبي نظاميان براي نمايش اقتدار مردم جامعه است نه ترساند آنها.

125. گرايش به پارتي بازي،تباني و سعي در پيدا كردن يك رابطه و دوست از بين مسئولين نظم امور در نظم بروني و غلبه رابطه  بر ضابطه  با عمر نظم بروني رابطه مستقيم دارد.اين  گرايش حتّي در بين كارگزاران نظام نيز  وجود دارد.كارگزاران سطوح پايين سعي در يافتن دوست و رابطه اي مطمئن در سطوح  بالاتر نظام ميكنند. تا از اين طريق به جايگاه هاي بالاتر ارتقاء يابند.بدون دوست و رابطه توانايي كاركردن ندارند.ولي در نظم دروني شهرها و محله ها در تنظيم امور داخلي خود استقلال دارند لذا نظام مانند نظم بروني نيست .

126. اگر دين با نظم بروني نظم يابد:رواج دين گريزي در جامعه با عمر نظام رابطه مستقيم دارد.دين ستيزي و تقدس زدايي از دين و دينداران در جامعه با عمر نظام رابطه مستقيم دارد.رواج نظريه«جدايي دين ازسياست» و «دين افيون ملّت است.»در جامعه با عمر نظام رابطه مستقيم دارد.شرايط رانده شدن دين به حاشيه(رانده شدن دين به واتيكان،قم،مكه،)به تدريج فراهم ميشود.گرايش هوشمندان به پوشيدن لباس روحانيت و تحصيل در مدارس ديني كاهش مي يابد.ولي اگر دين با نظم دروني نظم يابد:دين گريزي در جامعه با عمر نظام رابطه معكوس دارد.دين ستيزي و تقدس زدايي از دين و دينداران در جامعه با عمر نظام  رابطه معكوس دارد.رواج نظريه«جدايي دين ازسياست» و«دين افيون ملّت است»در جامعه با عمرنظام رابطه معكوس دارد.شرايط رانده شدن دين به حاشيه(رانده شدن دين به واتيكان،قم،مكه، )فراهم نميشود.گرايش هوشمندان به پوشيدن لباس روحانيت و تحصيل در مدارس ديني كاهش نمي يابد.خرافات زدايي از دين با عمر آن  رابطه مستقيم دارد. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 4:4  توسط ملک حسین برات زاده | 

  خلاصه و يژگيهاي اتحاد بخشي با نظم بروني:

 بطور خلاصه در نظم بروني:

۱. همه شهرها و ايالات  تحت تسلط  مركز با هم متحد ميشوند و مركز حاكميّت به آنها  اتحاد مي بخشد.

۲. همه  شهرها و ايالات تحت تسلط  مركز نظام  قرار دارند.

۳. همه شهرها و ايالات  از مركز هدايت  و رهبري ميشوند.

۴. اتحاد بر مبناي قدرت  و اقتدار مركز است.

۵. اتحادی تصنعي  و ساختگي است.ساخته وپرداخته مركز است.

۶. اتحادیه از يكپارچگي  و يكساني  ظاهري  برخوردار است.

۷. نظام، داراي تلاطم  و تحركات جدايي خواهانه است.

۸. ايالات(اعضاي اتحاديه)درصف فرار( گريز)از اتحاديه  قرار دارند.

۹. ايالت  مركزي  بهرمندتر،فربه تر،قدرتمندتر،ثروتمندتر،و متمدن تر از سايرايالات است.

۱۰. قدرت(سياسي،نظامي،اقتصادي و...)در دست ايالت مركزي است و ساير ايالات فاقد قدرت هستند.

۱۱. مجموعه نظم،تك قطبي است.نظام حاكم تك قطبي است.

۱۲. توقعات اجتماعي  و اعتراضهاي مردمي  متوجه مركز و رأس هرم نظام است.

۱۳. توقعات اجتماعي  و خواسته هاي مردم با توانايي ها و خواسته هاي مركز همخواني  ندارد.

۱۴. مردم از وضعيت اجتماعي جامعه خود اطلاعات و آگاهي جامع  و صحيح ندارند.

۱۵. سرمايه ايالات به سمت مركز روانه است.

۱۶. ايالت مركزي مهاجر پذير و ساير ايالات  مهاجر خيزاند.

۱۷. دشمن داخلي دارد.

۱۸. در آن رفتارهاي براندازانه  و كودتا گرانه  وجود دارد.

۱۹. مركز حاكميّت داراي رفتاري سركوبگرانه است.

۲۰. شفاف وپاسخگونيست.محافظه كار و پنهان كاراست.

۲۱. رفتاري فرماني  و بخشنامه ايي دارد.

۲۲. منجي  گراست.رهبر گراست.

۲۳. رهبران مادام العمر دارد.

۲۴. دچار فروپاشي  دروني  ميشود.

۲۵. نمودار قدرت و اقتدار آن سهميگون است.

۲۶. اتحاديه ايي يكطرفه است.

۲۷. مروج چاپلوسي و تملّق است.

۲۸. زاينده  و مولد خواص است.

۲۹. اعضاي اتحاديه،ز متحد شدن و بهم چسبيدن لذّت نمي برند.بهم چسبيدن آنها لذيذ،زيبا و قشنگ نيست.

۳۰. همه حكومتهای با نظم برونی عملاً  ماكياوليست هستند.چه حكومت هاي قبل از ماكياول و چه حكومتهاي بعد از ماكياول همگي  رفتارهاي ماكياوليستي  داشته و دارند.و این ویژگی ذاتی نظم برونی است  و به رهبر رأس آن بستگی ندارد.

۳۱. فاقد آزادی بیان و اندیشه است.

۳۲. دارای اعضای جدایی طلب است.

 

 خلاصه ويژگيهاي اتحاد بخشي با نظم دروني:

بطور خلاصه  نظم دروني:

۱. مجموعه اي از چند ايالت يا قوميّت يا چند كشوراست که  در يك مركز فرضي جمع شده و با تشكيل پارلمان و تشكيل جامعه مدني،خود را به اتحاد،همدلي،هم سخني،يكنواختي  و يكپارچگي نزديك و نزديكتر ميكنند.

۲. همه ايالات،شهرها يا كشورها بر اساس احساس غريزي و طبيعي كه از زييايي  و قشنگي،اتحاد و يكتايي دارند،خواهان همدلی،هم سخنی،واحد شدن ویکتایی ميشوند و سعي در محقق كردن آن ميكنند.

۳. مركز هماهنگي آن مانند ايالت مركزي در نظم بروني كه بر ساير ايالات(اعضاء)مسلط  باشد نيست.

۴. مجموعه اي از چند چوب نازك است که با هم متحد شده،به خود توانايي و قدرت بيشتر مي بخشند.

۵. قدرت اتحاديه ناشي از قدرت همه اعضا ي آن است.پوشاننده ضعف قدرت همديگر هستند.

۶. ايالتهاي خارج از اتحاديه در صف پيوستن به آن قرار دارند.خواهان پيوستن به اتحاديه هستند.

(مانند كشورهايي كه در صف پيوستن به اتحاديه اروپا  قرار دارند.)

زيرا در صورت پيوستن،تحت تسلط هيچ عضوي از اعضاي اتحاديه قرار نمي گيرند.بلكه از مزاياي اتحاديه بهره مند شده و از آن لذّت مي برند.

۷. قدرت اعضاي اتحاديه بدليل  برخورداري آنها از خرد جمعي روبه  فزوني است.

۸. اعضاي اتحاديه تحت تسلط هيچ عضوي از اتحاديه قرارنمي گيرند.

۹. از يكپارچگي  و يكساني مدني  برخوردار است.

۱۰. فاقد تلاطم و تحركات جدايي خواهانه است.

۱۱. اعضاي اتحاديه نيازي به  تحركات استقلال  طلبانه  نداشته و احساس نياز نمي كنند.

۱۲. ايالت مركزي ايالتي فرضي است.فيزيكي نيست.

۱۳. بحث بهرمندتر،فربه تر،قدرتمندتر و ثروتمندتر بودن مركز منتفي است.

۱۴. مجموعه اي از انديشه هاي متكثر با تشكيل جامعه مدني به خود يكتايي و يكساني مي بخشند.

۱۵. توقعات اجتماعي و اعتراضهاي مردم متوجه مركز فرضي اتحاديه نيست.هرايالت پاسخگوي توقعات دروني خويش است.

۱۶. مردم از وضعيت اجتماعي  جامعه خود با اطلاع  و آگاه هستند.

۱۷. سرمايه ايالات به سمت مركز فرضي روانه نيست.

۱۸. فاقد دشمن داخلی است.  

۱۹. فاقد رفتار سركوبگرانه است.

۲۰. فاقد رفتار براندازانه است.

۲۱. فاقد كودتا است.مبحث  كودتا و براندازي  در آن منتفي است.

۲۲. شفاف و پاسخگواست.محافظه كار و پنهانكار نيست.

۲۳. رفتار فرماني  و بخشنامه ايي ندارد.

۲۴. عهد و پيماني قراردادي است.

۲۵. درآن وفاداري به پيمان مطرح است.

۲۶. منجي گرا نيست.   

۲۷. رهبر گرا نيست.    

۲۸. رهبران مادام العمر ندارد.

۲۹. دچار فروپاشي دروني نميشود.فروپاشي دروني  ندارد.

۳۰. انسانها بر اساس نياز فطري نيازمند واحد شدن هستند.و از يكي شدن لذّت مي  برند مشروط به اينكه در واحد شدن سلطه يكي بر ديگري مطرح نباشد.

۳۱.  نمودار قدرت و اقتدار آن صعودي است.

۳۲. اتحاديه ايي يكطرفه نيست.

۳۳. اتحاد و يكتايي براي همه اعضاء لذّت بخش و قشنگ است.

۳۴. همه اعضاي اتحاديه از مواهب متحد شدن و بهم چسبيدن بهره مند شده و از آن لذّت مي برند.

۳۵. نظم اتحاديه بر اساس قرارداد جمعي  و پارلماني  بين اجزاء اتحاديه  برقرار ميشود و حافظ منافع  تك تك اعضاي اتحاديه است.

۳۶.  مجموعه نظم چند قطبي است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 4:3  توسط ملک حسین برات زاده | 

                     نظم از ديدگاه نظم بروني و از ديدگاه نظم دروني:

 

    نظم و امنيّت اجتماعي،اقتصادي،ديني،سياسي،فرهنگي،وغيره ازجمله مقوله هاي بسيار مهمي هستند كه دولتها براي برقراري آن شكل گرفته و به خود سازمان ميدهند.اساساً چه نظم بروني وچه نظم دروني هر دو با هدف برقراري نظم  و امنيّت(اجتماعي، اقتصادي،ديني،سياسي،فرهنگي وغيره)تشكيل ميشوند.هدف اصلي تشكيل نظام سياسي در جامعه برقراري نظم وامنيّت است.اما نظم بروني و نظم دروني هر يك ديدگاه و تعريف مخصوص به خود را از نظم دارند. تعريف نظم وشيوه برقراري آن در آنها با هم متفاوت است.اين تفاوتها عبارتند از:

1. در نظم بروني،نظم يك امر حكومتي است،لذا بايد،باتحكّم،حكمراني،فرمان،دستور و بخشنامه ايجاد شود.نظم و مفهوم آن بر گرفته از ضرب المثلهاي«تا نباشد چوب تر،فرمان نبرند گاو وخر» «تا زور بر سر اين مردم نباشد آدم نميشوند» و غيره است.ولي در نظم دروني،هر جامعه از چندين رابطه، رفتار، فرمول، تابع  و قاعده رياضي تشكيل شده است.لذا بايد با روشهاي رياضي و علوم منتج از آن حل و فصل شوند.در نظم دروني قبل از اينكه عالم و جهان،آفرينش شود،رياضيّات وجود داشته است. خداوند رياضيدان مطلق است و همه چيز را با حساب و كتاب، قاعده،فرمول و رابطه رياضي آفرينش كرده است.از اين نظر حتّي در بي نظمي هم،نظم وقاعده  وجود دارد و در رياضيّات به هندسه فراكتالها(خودمتشابه ها) معروف است.عالم با رياضيّات آفرينش شده است.زيبايي، عشق،ريّا، ترس، توسعه،اقتصاد،روابط اجتماعي،روابط سياسي مديريت،سلامتي،بيماري، زشتي،بزه كاري،همه وهمه، مبنا،قاعده و فرمول رياضي دارند.لذا بايد بر اساس اصول و مبناي آفرينش خويش حل و فصل شوند.به عنوان مثال:در نظم بروني تنظيم امور اقتصادي،با روشهاي فرماني،دستوري،و براساس تصميم گيريها و قانون سازيهاي حاكميّت و نهادهاي حكومتي حل و فصل ميگردد.يك گروه در بالاي جامعه تصميم ميگيرند كه رفتار اقتصادي جامعه چگونه باشد.تصميم گيري در مورد اينكه:چه توليد شود،چگونه توليد شود براي چه توليد شود، چه وارد شود،چه صادر شود،چه كساني وارد كنند،چه كساني صادر كنند چگونه هزينه شود،چگونه مصرف شود،چاپ اسكناس،ميزان تورم،و غيره در رأس هرم نظام و توسط حاكميّت انجام ميگيرد.تقريباً همه امور توسط  مجموعه حاكميّت،و با فرمان،بخشنامه و دستور تنظيم  و سازماندهي  ميشوند.ولي در نظم دروني تنظيم امور اقتصادي بر اساس اصول و قوانين علم اقتصاد(كه شعبه يا مسئله اي ازمسائل رياضي است)نظم پيدا ميكنند. مبناي روابط اقتصادي جامعه  بر اساس اصول علم اقتصاد،منجمله اصل عرضه  و تقاضا است.رفتارهاي اقتصادي و اينكه چه توليد شود، چگونه توليد شود،براي چه توليد شود و بطوركلي امور اقتصادي بر اساس علم اقتصاد حل و فصل ميشوند. مكانيسم عرضه وتقاضا،مقدار توليد،نوع توليد،قيمت توليد،ميزان صادرات،ميزان واردات و غيره را تعيين ميكند.در نظم بروني علم اقتصاد را بايد آموخت و سپس در كوزه گذاشت،اگر و زير امور اقتصادي نظم بروني،پروفسور اقتصاد هم باشد حق استفاده ازعلم اقتصاد را ندارد.او بايد علم خود را در جيب خود بگذارد و با روشهاي فرماني امور اقتصادي را سازماندهي كند،نه با علم اقتصاد، شما تصوّر كنيد در يك  نظام كمونيستي مانند شوروي يك اقتصاددان،وزيراقتصاد باشد و بخواهد بر اساس علم اقتصاد كار كند،دراين صورت شيرازه نظام كمونيستي بهم ميريزد.در نظم بروني نميتوان درعمل هم نظام كمونيستي را حفظ  كرد و هم علم اقتصاد را پياده كرد.به همين ترتيب در نظم بروني آموزه هاي ديني و مذهبي دانش آموزان نيز مانند امور اقتصادي در بالا و از بالا سازماندهي،تنظيم و اجرا ميشوند. يعني آموزه هاي ديني نيز با روشهاي فرماني، دستوري،بخشنامه اي و بر اساس تصميم گيريهاي حاكميّت (نهادهاي حاكميّت)و قانون سازيهاي حاكمان نظم مييابند.يك گروه در بالاي جامعه (مركز) تصميم ميگيرد كه مناسك و رفتارهاي ديني مردم جامعه چگونه آموزش داده شود.ولي در نظم دروني امور ديني دانش آموزان محل،شهر، استان،توسط مردم همان محل،شهر،استان، تنظيم و سازماندهي ميشوند.در آن دين بخشنامه اي وجود ندارد.در نظم بروني تقريباً تنظيم همه امور با روشهاي فرماني،دستوري و بر اساس تصميم گيريهاي حاكميّت(ونهادهاي حاكميّت) و قانون سازيهاي حاكمان حل و فصل ميگردد.همواره يك گروه در رأس نظام تصميم ميگيرند كه امور مملكت چگونه سازماندهي و رتق و فتق شوند. توسعه اقتصادي هم از مركز سازماندهي ميشود،توسعه سياسي هم از مركز سازماندهي ميشود، امور آموزشي هم از مركز سازماندهي ميشود،امور بهداشتي هم از مركز سازماندهي ميشود،امور ديني هم از مركز سازماندهي ميشود،كتابهاي درسي مدارس هم از مركز تنظيم سازماندهي،چاپ و توزيع ميشوند،امور قضايي هم از مركز سازماندهي ميشود،نان هم از مركز سازماندهي و توزيع ميشود،امور كشاورزي هم از مركز سازماندهي ميشوند،امور دامي هم از مركز سازماندهي ميشوند،،حتّي امور قبر كردن مرده ها هم از مركز سازماندهي ميشود.در مورد همه چيز در مركز تصميم گيري ميشود.امور آموزشي،پرورشي،بهداشتي،درماني،قضايي،رفاهي،آب،برق، گاز،امنيّت داخلي(شهرباني)،امنيّت خارجي(ارتش)،اسكناس، مخابرات، پُست، تجارت،راه و ترابري رسانه ها، منابع دريايي استخراج معادن،استخراج منابع زيرزميني، ساختمان، صنعت، ماليات، تغذيه، نان،راهنمايي و رانندگي،و همه و همه در مركز و با صلاحديد حاكميّت تنظيم و سازماندهي  ميشوند.

2. در نظم بروني،نظم،با زور و قدرت حاكميّت و با فرمان حاكمان و براساس قوانين خود ساخته آنها و به  كمك نهادهاي تحت فرمان حاكميّت محقق ميشود.ولي،در نظم دروني،نظم،با وفاق مردم وتوسط شوراهاي دموكراتيك مردم(شوراي محله،شهر،استان،كشور،قاره و جهان)و بكمك نهادهاي دموكراتيك محقق ميشود.نظم  بر اساس پيمان و قرارداد بين اجزاي جامعه ايجاد ميشود. قراردادها بر اساس علوم تكويني، علوم تشريعي،فرهنگ و سنتهاي اجتماعي جامعه است. قواعد بازي،وفاقي است.

 

3. استاد مرتضي مطهري دربيست گفتارخودآورده است:

«اخلاق عالي عبارت است از اخلاق متعادل و موزون،مسلماً و مطمئناً اگرجامعه متعادل و موزون نباشد. اگر سازمان اجتماعي و مقرارت اجتماعي،موزون و متعادل نباشد،اخلاق شخص يا فردي موزون نخواهد ماند،اثرعدم تعادل اجتماعي تنها در طبقه عامه مردم نيست كه محرومند،طبقه خاصه يعني طبقه ممتاز كه مواهب را بيشتر به خود اختصاص داده اند،هم،زيان مي برند.»

بسياري از رفتارها،كردارها،طرز تلقيها،طرز تفكرها،تحليلها و ضرب المثلها در يك جامعه بر اساس قوانين  و ساختارهاي حاكم بر آن جامعه كه قانون اساسي مبين آنهاست شكل ميگيرند،رواج پيدا مي كنند،گسترش مي يابند و به هنجار تبديل ميشوند. قوانين و ساختارهاي حاكم بر يك جامعه قادرند بسياري از رفتارهاي مردم جامعه را تغيير داده و رفتارهاي نويني را جايگزين آنها نمايند.اگر قوانين حاكم بر يك جامعه، غيرعلمي،ناموزون و نامتعادل باشند،ناقض روابط  و نظريه هاي علمي،نظريه هاي جامعه شناختي،روانشناختي،اقتصادي و غيره كه مبتني بر قوانين رياضي و روابط بين اعدادند باشند. در اين صورت اخلاق و رفتارهاي طبيعي،متعادل وموزون جامعه را بر هم خواهند زد.آنها را نامتعادل و ناموزون و غيرطبيعي خواهند ساخت. جامعه بيمار، اقتصاد بيمار، محيط  بيمار اخلاق بيمار،محيط زيست بيمار، مردم بيمار،و غيره را توليد خواهند كرد.دست آورد آن چيزي جز تباهي،فساد،بيماري،خشونت، تحركات اجتماعي،هرج و مرج و مرض نخواهد بود.نظم بروني در ساختمان، ساختار و هيكل خود نامتعادل،ناموزون وغيرعلمي است. قانون اساسي آن،اصول علم رياضي وعلوم منتج از آنرا زير پا ميگذارد.هيچكس حتّي اگر اخلاق پيامبرگونه هم داشته باشد نخواهد توانست در نظم بروني متعادل و موزون عمل نمايد.حتّي اگر بخواهد نيز نميتواند آزادي،استقلال،خودكفايي و جمهوريّت را برقرار نمايد. نخواهد توانست سيستم موزوني را رهبري نمايد.اساس نظم در آن فاسد،غيرعلمي و ناموزون است.لذا اگر خير خواهان هم،رهبري آنرا در دست داشته باشند،خيرآنها منجر به شر،بدي وزشتي ميگردد.خير آنها مبتذل،زننده،زشت و كريه ميشود.مردم هر جامعه،شهري،روستايي، شهرستاني، پايتختي،زن،مرد، پير،جوان،همه و همه دريك كشور و يك جامعه زندگي ميكنند. و در يك وابستگي متقابل قرار دارند.بين آنها روابط  و توابع رياضي برقرار است. زندگي حال و آينده آنها بهم وابسته است.نوع ساختار و ساختمان نهادهاي تنظيم امور آنها بر روابط بين آنها تاثيرگذار است.بسياري از رفتارهاي حال و آينده مردم و بنگاهها،ناشي از قوانين حاكم بر جامعه است.حال اگر در جامعه اي نهادهاي تنظيم امور،نظم بروني داشته باشند.قانون اساسي، نظم بروني را پايه ريزي كرده باشد.در اين صورت،ساير قوانين نيز از مسير حق و حقيقت دور و دورتر خواهند شد.هيچ قانون و رفتاري در جامعه موزون ، متعادل وعلمي نخواهد ماند.اكثر قوانين از مسير حق و حقيقت منحرف،و جامعه رابه سوي انحراف،تباهي و ويراني خواهند كشانيد.شرايط خروج جامعه از تعادل و توازن برقرارمي شود.باركج به منزل نميرسد.خشت اول چون نهد معمار كج تا ثريا نميرود ديوار كج،بلكه تا سقوط ميرود  ديوار كج،نظم بروني قطعاً سقوط ميكند.اگر قانون اساسي جامعه اي نظم بروني را پايه ريزي كرده باشد و بانظم بروني جامعه را نظم دهد. در اين صورت چنين نظم و نظامي نميتواند خود ساماندهي ملّتي هم كيش و هم سرزمين باشد.و در نتيجه نميتواند جمهوريّت،مردم سالاري خود ساماندهي و دموكراسي باشد.به همين ترتيب است قانون اساسي جامعه جهاني (منشورملل جهان) يعني اگر قانون اساسي جامعه جهاني يا منشور سازمان ملل نيز نظم بروني را پايه ريزي كرده باشد.قطعاً بر دنيا و جامعه جهاني جمهوريّت ومردم سالاري حاكم نخواهد شد.در نظم بروني از جمهوريّت، خودساماندهي ومردم سالاري خبري نيست.او نميتواند جمهوريّت ديني يا جمهوري اسلامي يا جمهوري مسيحي يا جمهوري كفار باشد.اگر قانون اساسي ( منشور جامعه) نظم بروني باشد و با نظم بروني جامعه را نظم دهد، سرانجامي جز چالش،بحران، خشونت، جنگ،دشمني، كينه،نفرت وخون ريزي ندارد.اين وضعيت ميتواند در يك روستا يا يك شهر يا ايالت يا كشور يا يك قارّه يا جهان حاكم باشد.

4. درنظم بروني،مجموعه حاكميّت،در پي ايجاد مدينه فاضله مورد نظر خويش است. دراين راستا برنامه ريزي،سعي،تلاش،تبليغات،قانون سازي وهزينه ميكند.ولي،در نظم دروني مجموعه اقوام زباني،ديني و خوني، ساكن دريك جامعه به دنبال ايجاد مدينه فاضله مورد نظر خويش هستند.و در اين راستا برنامه ريزي،قانون سازي،هزينه،... ميكنند.

5. در نظم بروني حاكميّت مركزي با برنامه ريزيهاي پشت پرده،پنهاني و محافظه كارانه سعي در يكسان سازي قوميّتها،زبانها مرامهاوسايراختلافات جامعه ميكند.تلاش ميكند،هويّت قومي زباني،ديني و مذهبي اقشارمختلف جامعه را ناديده گرفته وهويّت آنها را يكسان ومتحد نمايد.اقوام را ازهويّت خويش دور نموده،هويّت ديگري به آنها ببخشد. اقوام را بهم نزديك و نزديكترنمايد.يكتايي قومي ايجاد نمايد.بطوريكه تكثر قومي براي مركز مشكل ساز نشده و جدايي طلبي فراموش شود.ولي،در نظم دروني مجموعه اقوام مختلف ساكن در يك جامعه،با برنامه ريزيهاي آشكار و شفاف و با تشكيل شوراي اقوام يا شوراي ايالات سعي ميكنند علاوه بر حفظ هويّت دروني خويش به همديگر نزديك و نزديكتر شوند.با تكيه برمشتركات بين خود و با قوانين وفاقي مانع كينه ورزي اختلاف و دوري،جنگ و خون ريزي نسبت به هم ميشوند.تلاشي در جهت ناديده گرفتن هويّت قومي،زباني،ديني و مذهبي اقشار مختلف جامعه صورت نميگيرد.در جهت دوري اقوام از هويّت خويش تلاشي صورت نميگيرد. سعي در هويّت بخشي ديگري به اقوام جامعه نميشود.اقوام با تكيه بر مشتركات بين خود و با وفاق،به سمت يكتايي،يكساني و يكپارچگي پيش ميروند.بين اقوام ساكن در يك سرزمين نظم وفاقي و قرار دادي ايجاد ميشود.بطوريكه هويّت آنها بطور جداگانه حفظ  شود.

6. در نظم بروني مركز حاكميّت اقدام به ايجاد وفاق وهمدلي بين قوميّتهاي زباني،ديني و جناحهاي سياسي موجود در جامعه ميكند.سعي ميكند قوميّتهاي مختلف جامعه را بر اساس الگوها و قالبهاي مورد نظر خويش به وفاق ملي برساند و به آنها نظم دهد.قوميّتهاي مختلف جامعه را به يك هويّت نسبت داده و در جهت يكسان سازي آنها حركت ميكند.ولي،در نظم دروني مجموعه اقوام مختلف ساكن در يك جامعه،با تشكيل شوراي اقوام يا شوراي ايالات،اقدام به ايجاد وفاق وهمدلي بين خود ميكنند.با روشهاي مدني متحد شده و به سمت همدلي و يكساني حركت ميكنند.آنها مجموعه اي هم دل نيستند ولي ميخواهند در بعضي موارد يا بيشتر موارد به سمت همدلي و يكساني حركت نمايند. مجموعه اي از اقوام مختلف بر اساس اشتراكات فيمابين،لزوم زندگي مسالمت آميز در كنار هم،لزوم امنيّت،و غيره برطبل اشتراكات ميكوبند.خود را به وفاق،رفاقت وهمدلي نزديك و نزديكترميكنند.وفاق ملي راشكل ميدهند.سعي ميكنند اشتراكات فيمابين خود را افزايش  و اختلافات را كاهش دهند.

بطوركلي:نظم،درنظم بروني مبنايي دستوري و فرماني دارد.زوري است.وفاقي نيست.در پشت پرده توسط مجموعه حاكميّت ايجاد ميشود.ولي،در نظم دروني  مبناي رياضي دارد. فرمول و رابطه رياضي دارد.متغيرهاي مستقل و وابسته(X,Y)دارد. زوري نيست. وفاقي  و قراردادي است.به صورت شفاف بين اقوام ساكن دريك جامعه شكل ميگيرد. نظم اجتماعي قاعده هاي رياضي مخصوص به خود و نظم اقتصادي قاعده هاي خاص خود را دارا است.و...                    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 4:1  توسط ملک حسین برات زاده | 

 

               قانون شكني  در نظم بروني  و در نظم دروني:

 

   قانون شكني(جرم)يكي از معضلات جوامع بشري است كه هم در نظم بروني و هم  در نظم دروني وجود دارد.اما ميزان و نوع آنها و افراد قانون شكن با هم فرق دارند.در اين قسمت به بيان  تفاوتهاي بين  قانون شكني در نظم بروني  و قانون شكني در نظم دروني  و نوع  مكانيسم هاي مقابله  آنها باجرائم  در آنها مي پردازيم.

1. قانون شكني در نظم بروني بسيار گسترده تر از نظم دروني است.

2. در نظم بروني  مجريان قانون خود در عمل قانون شكن هستند.حاكميّت  و مجموعه نهادهاي ريز و درشت آن و كارگزاران نظام  بزرگترين  قانون شكنان جامعه هستند.حتّي  اگر بر اساس  قانون  اساسي يا قوانين ديگر انجام اعمالي مانند شكنجه،تفتيش عقايد،هتك حرمت،هتك حيثيت،ترور شخصيت و غيره ممنوع  و جرم باشد نيز، بنابر مصلحت و تشخيص حاكميّت توسط  مجريان  قانون درعمل انجام ميگيرد.اشخاص هتك حرمت شده يا شكنجه شده توسط نهادهاي قدرت،قادر به اعاده حيثيت خود نيستند و نميتوانند آنرا در دادگاهها پيگيري نمايند.حتّي اگر به موجب قانون حق اعاده حيثيت داشته باشند.ولي در نظم دروني،قانون شكني ناظمان گسترده نيست.اشخاص هتك حرمت شده يا شكنجه شده توسط  ناظمان،قادر به اعاده حيثيت خود هستند و ميتوانند آنرا در دادگاهها پيگيري نمايند.

3. در نظم بروني  رفتار تحكم  آميز كارگزاران با مردم حتّي  اگر به موجب قانون اساسي يا  قوانين  ديگر ممنوع و جرم  باشد رايج  است.

4. در نظم بروني حتّي اگر به موجب قانون اساسي  يا قوانين ديگر تعرض به جان،مال،ناموس و حيثيت مردم ممنوع  و جرم باشد،باز هم،جان،مال،ناموس و حيثيت مردم از تعرض حاكمان و كارگزاران نظم در امان نيست. ولي  در نظم دروني مردم براي حفظ جان،مال، ناموس وحيثيت خود نظام رابرپاميكنند

2. در نظم بروني حتّي اگر به موجب قانون اساسي يا قوانين ديگر دادخواهي حق مسلّم هر فرد از جامعه باشد و دادگاهها در دسترس همه مردم باشند،باز هم،حاكميّت قادر است مانع دادخواهي شود.ولي  در نظم دروني دادخواهي  منعي  ندارد.

3. در نظم بروني حتّي اگر به موجب قانون اساسي  يا قوانين  ديگر نشريات، مطبوعات، نويسندگان وغيره حق آزادي بيان داشته باشند باز هم  براي بيان مطالب خود نيازمند سانسور و محافظه كاري هستند.ولي  در نظم دروني نشريات،مطبوعات،نويسندگان عملاً  آزادي  بيان دارند.بيان  و انديشه،متعامل، متقابل و آزاد است.

4. در نظم بروني حتّي اگر به موجب قانون اساسي يا قوانين ديگر،مردم از حقوق مساوي برخودار باشند باز درعمل فاقد حقوق مساوي هستند.ولي در نظم دروني مردم از حقوق مساوي برخودار هستند.

5. در نظم بروني مردم جامعه  بر سرنوشت سياسي،اجتماعي،فرهنگي،ديني، نظامي،و غيره خود حاكم نيستند حتّي اگر به موجب قانون اساسي يا قوانين ديگر چنين حقي براي مردم وجود داشته باشد. ولي در نظم دروني مردم جامعه بر سرنوشت سياسي،اجتماعي،فرهنگي،ديني، نظامي،و غيره خود حاكم هستند.

6. در نظم بروني حتّي  اگر به موجب قانون اساسي يا قوانين ديگر،مجلس حق تحقيق و تفحص از تمام امور كشور را داشته باشد باز هم درعمل و آنجايي كه حاكميّت مصلحت بداند قادر به  انجام  تحقيق و تفحص نخواهد شد.ولي  در نظم دروني مجلس حق تحقيق و تفحص از تمام امور كشور را عملاً  داراست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 3:59  توسط ملک حسین برات زاده | 

                    

                              دستگاه قضايي درنظم بروني ودرنظم دروني:

 

      هر جامعه به قضاوت  و داوري قضات عادل  و بيطرف  و نهاد مجري  آراء قضات براي جلوگيري از تعدي و تجاوز به حقوق فردي و اجتماعي جامعه  و جلوگيري از تظلّم،خصومت  و دشمني افراد و قبايل و ساير موارد نياز دارد.وجود دستگاه داوري و نهادي كه پشتيبان حقوق  فردي و اجتماعي جامعه باشد از ضروريات  زندگي اجتماعي انسانها است.نظم بروني  و نظم دروني هر دو داراي دستگاه داوري  و قضاوت  و نهاد مجري آراء داوران  هستند،اما شيوه  و  روش كار آنها با هم  فرق  دارد.سازوكار  و  مكانيسم هاي متفاوتي دارند. روند كار هر يك  از آنها در قضاوت و داوري  با هم  فرق  دارد.اين تفاوتها عبارتند از:

1. در نظم بروني دستگاه قضايي از بالا به پايين شكل گرفته  و به  خودسازمان  ميدهد.يعني  دستگاه  قضايي نظم بروني  خود نظم بروني دارد.ساختمان آن  از بالا به پايين ساخته ميشود.در نظام اداري و چارت سازماني آن، ابتدا رأس هرم نظام قضايي،سپس بدنه  و پايه هاي آن ساخته ميشوند.ابتدا سقف ساختمان  و سپس ديوارها و پايه هاي آن ساخته ميشوند.ولي،در نظم دروني شكل گيري  دستگاه  قضايي  روندي خلاف شكل گيري دستگاه قضايي  نظم بروني دارد.در آن  ابتدا پايه ها سپس بدنه  و در نهايت  نوك پيكان دستگاه قضايي ساخته ميشوند. يعني  دستگاه  قضايي  نظم  دروني  نيز نظمي  دروني  دارد.

2. در نظم بروني دستگاه  قضايي  وابسته  به  حاكمان نظام  و تابع  مركز تصميم گيري  در  رأس  هرم  نظام است.يعني دستگاه قضايي  نظم بروني، وابسته  و تابع دسته  يا گروهي  خاص است.ولي  در نظم دروني دستگاه قضايي  وابسته  به  هيچ  دسته  يا گروه نيست.دستگاه قضايي به طور مستقيم  يا غير مستقيم  و با نظم دروني توسط  مردم  شكل  ميگيرد.شوراي داوري يا هيئت  منصفه ای  منتخب مردم اند.مردم  پس  از انتخاب آنها براي مدتي معين خود را موظف به  تمكين  در برابر آراء آنها ميكنند.

3. در نظم بروني،حاكميّت  مركزي در رأس نظام اجتماعي  قرار دارد و اهداف سيستمي  و منويات خود را از طريق نهاد سازي رسمي،غير رسمي،آشكار و پنهان به جامعه  تزريق ميكند.دستگاه  قضايي مهمترين  دستگاهي است  كه  حاكميّت  را در اين  راستا كمك،ياري و مساعدت ميكند.دستگاه  قضايي  به  حاكمان رأس هرم  نظام قدرت،اقتدار،سروري و آقايي مي بخشد.ولي  در نظم دروني مردم در رأس نظام اجتماعي جامعه قرار دارند و اهداف سيستمي  و منويات جمعي  خود را از طريق نهاد سازي به پيش ميبرند.دستگاه  قضايي، مردم  را در اين راستا كمك  و ياري ميكند.مانع  فروپاشي  نظم  بين  آنها ميشود.به  مردم اقتدار و سروري ميبخشد.مانع  فساد زورگويي،دشمني  و عدم رعايت  حقوق فردي  و اجتماعي  ميشود.

 4. در نظم بروني،سازماندهي،هدايت  و رهبري دستگاه قضايي توسط  رهبر نظام(با واسطه  يا بي واسطه) انجام ميگيرد.ولي در نظم دروني دستگاه قضايي هر شهر و محله توسط مردم(شوراي شهر)همان شهر و محله سازماندهي  و نظم مي يابد.و دستگاه قضايي ايالات توسط شوراي ايالت سازماندهي  و نظم مي يابد.و دستگاه قضايي كشور توسط  شوراي كشور سازماندهي  و نظم مي يابد. و دستگاه قضايي قارّه  توسط  شوراي  قارّه و دستگاه قضايي  جهان  توسط  شوراي جهان  سازماندهي  و نظم  مييابد.يعني  ابتدا دستگاههاي قضايي زيرجامعه ها شكل گرفته و سپس دستگاه قضايي  جامعه  در مقياس  بزرگتر شكل  ميگيرد.در هر صورت اعضاي شوراها يا پارلمانها براي مدت معيني  مثلاً 5 سال  توسط  مردم  انتخاب  ميشوند.دائمي  و مادام العمر نيستند.

5. در نظم بروني  دستگاه  قضايي  بازوي آهنين  مجموعه حاكميّت است.حاكميّت براي پيش برد منويات و اهداف سيستمي خود از آن بهره ميگيرد.ولي  در نظم دروني دستگاه قضايي  فقط  براي  داوري  و قضاوت عادلانه  بر اساس قوانين مدني است.هيأتي  منصف  براي  داوري  است.

6. در نظم  بروني  هر چند استقلال  قوا در قانون  اساسي  نظام  ذكر شده  باشد.اما استقلال  قواي  سه گانه عملاً وجود ندارد.تفكيك  و استقلال قواي مقننه  قضائيه،مجريه  و ارتش غير واقعي،صوري و ظاهري است.ممكن است در عمل قواي مقننه  قضائيه،مجريه  و ارتش از ساختاري مجزا برخودار باشند اما ساختار و هيكل  نظام از استقلال  قوا برخوردار نيست بلكه همه  قوا تحت نظارت  رهبري نظام قراردارند.رهبر نظام(شاه خليفه،خان، امپراتور،) در رأس هرم  نظام سياسي  قرار دارد  و  همه  قوا  تحت هدايت و رهبري  وي هستند  و از مركز حكومت سازماندهي  و هدايت ميشوند.ولي  در نظم  دروني  قواي سه گانه مقننه،قضائيه،مجريه  عملاً  از هم مجزا و منفك  هستند و همديگر را هدايت  و كنترل  ميكنند.

7. در نظم بروني  دستگاه قضايي  وابستگي  تام  به مجموعه حاكميّت و حاكمان  رأس  هرم  نظام  دارد.لذا نميتواند بدون غرض حكومتي  و بدون پيش داوري حاكميّت  و خلاف رأي حاكمان(مخصوصاً در محاكمه و در بند كردن مخالفين حكومت)به داوري  و  قضاوت بپردازد.ولي  در نظم دروني دستگاه  قضايي  وابسته  به  حاكميّت مركزي  نيست.حاكميّت  مركزي  وجود ندارد.دستگاه  قضايي  وابسته  به  هيچ  دسته  يا گروه  نيست.

8. در نظم  بروني  ودستگاه  قضايي  آن  معمولاً حق  با رعيت  قويتر و با نفوذتر است.ولي  در نظم  دروني  و دستگاه قضايي  آن  معمولاً  حق  با حق دار  است.

9.  دستگاه قضايي نظم بروني  هر گاه اراده  كند قادر است،جرم  ناكرده را مجرم اعلام و آنرا محاكمه و مجازات كند.ولي دستگاه قضايي نظم دروني قادر نيست جرم ناكرده را مجرم اعلام  كرده و آنرا محاكمه  و مجازات  كند.

10. در نظم بروني دستگاه قضايي  قادر است بعضي قوانين را مسكوت گذاشته و در موقع  لازم  براي  بعضي اشخاص  و گروهها آنها را  اجرا نمايد.ولي در نظم دروني دستگاه  قضايي  قادر نيست بعضي قوانين را مسكوت گذاشته و بعضي را اجرا نمايد.وضع كنوني جهان  و نظام فعلي حاكم بر جهان(سازمان ملل)نيز چنين وضعيتي دارد.اگر جهان سومي مرتكب  جرم شود آنرا محاكمه ميكند ولي  اگر آمريكايي  يا اروپايي  مرتكب  جرم شود در مقابل محاكمه او مقاومت ميشود.و معمولاً مسكوت  مي ماند.اگر اسرائيلي  جنايت كند پيگرد جهاني ندارد ولي اگر فلسطيني  مرتكب شود پيگرد جهاني دارد.عين  وضعيت  مذكور در جهان در جوامع  كوچكتر نيز وجود دارد. اين  وضعيت از شاخصه هاي  مهم  نظم بروني است.چه  نظم بروني  در يك كشور كوچك  و چه  در كل جهان برقرار باشد دچار اين  وضعيت  ميشود.

11. دستگاه قضايي نظم بروني  براي اثبات جرم مخالفان حاكميّت  و در آنجايي  كه  بخواهد يا اراده  كند به روشهاي مختلف متوسل ميشود.در جهت جمع آوري مدارك  و اثبات جرم تلاش ميكند.مجرمان را در هر جا كه باشند به چنگ مي آورد.در حاليكه همان روشها را براي اثبات جرم فردي عادي عليه  فرد عادي  ديگر بكار نمي برد.ولي در نظم  دروني  اينگونه  نيست.

12. دستگاه قضايي نظم بروني براي دستگيري مخالفان نظام از هر وسيله  و ابزاري استفاده ميكند. آنها را از هر سوراخي كه قايم شده باشند بيرون كشيده  و محاكمه ميكند.اما براي دستگيري مجرمان ومتجاوزان به حقوق مردم عادي و افراد عادي جامعه از آن  روشها و ابزارها استفاده نميكند.او را به حال خود رها ميكند.به دنبال يافتن مجرم،خود را به  دردسر نمي اندازد و كمتر تلاش ميكند.ولي  در نظم  دروني  اينگونه  نيست.

13. در نظم بروني دادخواهي  مردم  عليه حاكمان  و نهادهاي حكومتي(بجز در ابتداي نظم) تقريباً امري ناشدني،غيرممكن  و پرخطر  است.در اكثر موارد با مانع  و تهديد پشت پرده حاكمان  و نهادهاي حكومتي روبرو شده  به  نتيجه  نمي رسد.دادخواه  نگران  عاقبت  دادخواهي است.ولي  در نظم دروني هر گونه دادخواهي بصورت  عملي  قابل  پيگيري  و به  سر انجام رساندن  است.

14. در نظم بروني دستگاه قضايي  قادر است  پرونده اي را پيگيري نكند و سر بدواند.قادر است پرونده اي را از هيچ  درست  كند و به  نتيجه برساند.دستگاه قضايي  خداوند مردم  است  ميتواند حتّي  پيامبر را هم  از هستي ساقط  كند.ولي  در نظم  دروني  اينگونه  نيست.

15. در نظم  بروني دستگاه  قضايي  متولي  دادگري حاكميّت است!سازنده  حاكم  عادل است!بازوي حاكم دادگر،عادل،رحيم  و رحمان است!ولي  در نظم دروني دستگاه قضايي مسئول قضاوت  و داوري است.از طرف مردم  براي اين  كار انتخاب شده است.شورايي  براي  داوري  است  كه  از طرف  مردم  انتخاب  ميشوند.

16. تعداد جرائم  قانوني  در نظم  بروني  بسيار زيادتر از نظم  دروني  است.

17. در نظم بروني  جرائم  فراقانوني  وجود دارد.ولي  در نظم دروني  فقط  جرائم  قانوني  وجود دارد.

18. تعداد زندانيان  در نظم بروني  بسيار زيادتر از نظم دروني  است.

19. در نظم بروني  زنداني  سياسي  و مخالف  حاكميّت  وجود دارد.ولي  در نظم دروني  زنداني  سياسي و مخالف  نظام  وجود ندارد.

20. در نظم بروني  بازداشتگاههاي  فراقانوني  وجود دارند.ولي  در نظم دروني فقط  بازداشتگاههاي  قانوني وجود دارند.

21. دستگاه قضايي نظم بروني  با افزايش عمر آن  دچار ناكارآمدي تدريجي ميشود.ولي دستگاه قضايي نظم دروني  با افزايش عمر آن  دچارناكار آمدي  تدريجي  نميشود.

22. دستگاه  قضايي نظم بروني به مرور زمان از تأمين خواست عمومي به مسيرخواست حكومت تغيير مسير ميدهد.ولي در نظم دروني اينگونه  نيست.

23. در نظم بروني حتّي اگر مردم از حقوق  فردي و اجتماعي  خود با خبر و از قوانين هم مطلع باشند باز هم حاكميّت  قادر است  در موقع  لازم حقوق آنها را ناديده بگيرد.مردم  درك ميكنند كه نبايد با نظاميان،دستگاه قضايي،ناحيه قدرت و  وابستگان آنها در افتند.مردم  ميدانند كه بايد در مقابل آنها سكوت يا تعظيم نمايند حتّي اگر حق با آنها باشد.حداقل بايد در ظاهر احترام ناحيه  قدرت محفوظ  بماند.احترام رئيس  بودن  وابستگان  به حاكميّت  و مأموران آنها بايد محفوظ  باشد.ولي  در نظم  دروني  مردم  نگران  كار شكني  مسئولان  نظام  در آتيه  زندگي خود نيستند.احترام متقابل است.

24. در نظم بروني حتّي  اگر به موجب قانون  دادخواهي حق مسلّم  هر فرد باشد و دادگاهها در دسترس همه افراد جامعه باشند،باز هم رعاياي ضعيف در مقابل  رعاياي  قويتر قادر به  احقاق  حق خود نخواهند شد.

25.  بطوركلي دستگاه قضايي نظم بروني:از مركز هدايت ميشود.وابسته به حاكميّت است.وابسته به يك  دسته و گروه خاص(گروه حاكم)است.مسئول گسترش  دادگستري  حاكم  و عدالت وي است.واژه  دادگستري در آن مطرح است.منصوب حاكميّت مركزي است.علاوه  بر  داوري  و رسيدگي  به  شكايات  مردم  از همديگر مسئول  حراست و حفاظت از نظام  و حاكمان است.و در اين  زمينه حساسيت بيشتري دارد.بازوي آهنين حاكميّت  در مقابل مخالفين است.استقلال عملي ندارد.در همه  موارد بيطرفي  خود را حفظ  نميكند.به نفع حاكميّت برعليه مخالفان حاكميّت  وارد عمل  ميشود.به  نفع حاكميّت  بر عليه  مخالفان  حاكميّت هم شاكي  و هم  قاضي است. در مواردي كه حاكميّت بخواهد  اصرار بر اثبات جرم  دارد و آنرا اثبات  ميكند.در مواردي كه حاكميّت  بخواهد كتمان جرم ميكند يا خاموش مي ماند.در مواردي كه حاكميّت بخواهد قوانين  را مسكوت ميگذارد.ولي  در نظم دروني:از مركز هدايت نميشود.وابسته به  هيچ  دسته  و گروه نيست.شوراي داوري(هيأت منصفه) و منتخب مردم است.واژه  دادگستري در آن  مطرح  نيست،بلكه  واژه  داوري  در آن  مطرح است.داور اختلافات بين  مردم است.خودش  مدعي  العموم  نيست. مردم  و شوراهاي مردم  مدعي العموم اند. استقلال  عملي  دارد و در همه موارد بيطرفي خود را حفظ ميكند.قادر به  كتمان  جرم  يا مسكوت  گذاشتن  آن  نيست.قادر به  كتمان  قانون يا مسكوت گذاشتن آن نيست.در هيچ موردي اصرار  بر اثبات جرم  ندارد مگر اينكه جرم  با  شواهد و مدارك اثبات شود.مأمور گسترش عدل دادگر نيست. بلكه  وفاق  بين  مردم  براي  جلوگيري  از جنگ  و خونريزي است.در آن مردم  به  توافق  رسيده اند كه  اگر يكي  از ديگري  شكايت  داشته  باشد  به  داور مراجعه  كنند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 3:59  توسط ملک حسین برات زاده | 

                        

                          نظام طبقاتي درنظم بروني ودرنظم دروني:

 

       نظام طبقاتی در تمام جوامع وجود دارد اما شکل و ساختار آن در نظم برونی با نظم درونی فرق دارد در این قسمت به بیان ویژگیهای نظام طبقاتی می پردازیم:

1. در نظم بروني مردم جامعه  به  دو گروه كلي خودي(محرم)و غير خودي(نامحرم)تقسيم ميشوند.همه خوديها به يك اندازه خودي نيستند،همه غير خوديها نيز به يك اندازه غير خودي نيستند.يعني در نظم بروني شهروندان درجه بندي شده  و طبقه بندي شده هستند. ولي در نظم دروني شهروند درجه1 و شهروند درجه2 ... وجود  ندارد. همه مردم در امور عمومي جامعه خودي هستند. يعني  شهروندان در بهره مندی از مواهب نظام  درجه بندي شده نيستند.

2. در نظم بروني داشتن شغل منوط به گرفتن مجوز از حاكميّت است.مجوز مشاغل، بنگاههاي فرهنگي، اجتماعي،اقتصادي خدماتي  و غيره به صورت انحصاري به خواص، طرفداران  نظام تبارگرايان و رشوه دهندگان واگذار ميشود.ولي در نظم دروني داشتن  شغل  نيازي به داشتن مجوز دولتي  ندارد.

3.  در نظم بروني هر تصميمي در سطوح پايين نظام  و تأسيس هر مؤسسه اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي، خدماتي، آموزشي  و غيره توسط  مردم  بايد با مجوز مركز و نهادهاي حاكميّت در مركز باشد.ولي  نظم دروني سطوح  بالا  و پايين  ندارد.تصميم گيري در مورد امور داخلي زير جامعه ها(محله ها شهرها،ايالات،)نيازي به موافقت يا عدم موافقت مركز ندارد.مردم هر شهر و محله  در تنظيم امور داخلي  خود مستقل اند. تأسيس هر مؤسسه(بجز موارد خاص عمومي كه تحت نظر شوراي شهر قرار دارند) باداشتن شرايط  بر مبناي اصل عرضه  و تقاضا و رقابت امكانپذير است. اين موارد نيز در صورت وجود شرايط  و  تقاضاي چند نفر مانند نظم بروني با امتيازبندي متقاضيان و به صورت انحصاري در اختيار يك يا چند نفر خاص قرار داده نميشود.بلكه همه آنهايي كه شرايط  تأسيس داشته باشند حق تأسيس آنرا دارند و در يك  شرايط  رقابتي ميتوانند مؤسسه مورد نظر خود را  تأسيس  نمايند.

4.  نظم بروني از نابرابريهاي اجتماعي،شغلي،و اختلاف طبقاتي  بالايي  برخوردار است. مشاغلي  كه  درآمد بيشتري دارند در انحصار گروههاي تبارگرا و خواص حاكميّت قرار داشته و ازجايگاه ارزشي بالايي برخوردارند.

5. در نظم بروني مردم و زيرجامعه هاي آن از حقوق مساوي  برخوردار نيستند.وجود نابرابري در آن بدليل تصميم گيريهاي متمركز و سازماندهي امور از مركز حاكميّت است.حتّي اگر فردي خيرخواه  و نيكوكار هم بر رأس نظام نظم بروني جلوس كند قادر به از بين بردن نابرابريها  نخواهد بود.

6. در نظم بروني اگر شخصي بخواهد يك مؤسسه آموزشي(يا هر مؤسسه ديگر) تأسيس كند و شرايط عمومي و تخصصي تأسيس آنرا داشته باشد ولي نهادهاي حاكميّت به وي مجوز ندهند از دست كسي كاري ساخته نيست.فقط  ميتوان به ابزارهايي مانند رشوه،پارتي،تحركات اجتماعي و آشوب رضايت آنها را جلب كرد.در نظم بروني:تأسيس مؤسسه هاي اقتصادي،فرهنگي،سياسي و غيره با مجوز نهادهاي حاكميّت به افراد خاص تعلق ميگيرد.تأسيس اكثر مؤسسه هاي اقتصادي، فرهنگي، سياسي و غيره در انحصار دولت است.مردم در محدوده بسيار كمي،مجاز به فعاليت اقتصادي، فرهنگي، سياسي  و غيره هستند.مؤسسه هاي اقتصادي،فرهنگي،سياسي و غيره از رقابت  برخوردار نيستند.شركتهاي انحصاري نيازي به جلب رضايت مشتري ندارند.مردم براي بقاء،كسب شغل واستخدام در دولت يا دريافت مجوزهاي انحصاري تأسيس شركت راهي  جزء رشوه دادن،پارتي بازي، تبارگرايي  ندارند.

7. اگر گروهي با هدف ريشه كن كردن فقر و نداري و حذف اختلافات طبقاتي،نظم بروني را شكل داده و بر مردم حكومت نمايند،نه تنها به مقصود خود نخواهند رسيد،بلكه  فقر و اختلافات طبقاتي  را افزايش خواهند داد.به عنوان مثال اگر در كشوري حكومت سرمايه داران بر مستضعفان بر قرار باشد، و مستضعفين با شورش و انقلاب آنرا ساقط  كرده و خود به جاي آنها بر تخت بنشينند و كوههاي سرمايه  را خراب كرده،در دره هاي فقير بريزند تا يكساني  و عدالت كمونيستي حاصل شود،نه  تنها دره ها پر نخواهد شد،بلكه  دره هاي جديدتر بوجود خواهند آمد.گروهي از مستضعفين ديروز(نه همه) به مستكبرين امروز تبديل  خواهند شد.

8. در نظم بروني موقعيتهاي اجتماعي  تفاوت ارزشي  بالايي  دارند.ولي  در نظم دروني  جايگاه هاي اجتماعي تفاوت ارزشي  ندارند.

9. در نظم بروني اكثر منابع  اقتصادي در اختيار حاكميّت است  و مردم در حوزه  بسيار  محدودي فعاليت اقتصادي دارند،لذا از درآمد  مختصري بر خوردار بوده  و اكثراً در فقر بسر ميبرند و قادر به پرداخت ماليات و عوارض نيستند.به عنوان نمونه  در ايران 80 درصد منابع در اختيار دولت است لذا مردم در محدوده اي 20 درصدي به همراه شركتهاي نه مردمي  و نه دولتي(نظير آستان قدس  و غيره) فعاليت  دارند.چون 80 درصد مردم در استخدام دولت نيستند،لذا در محدوده 20% دچار ازدحام  در مشاغل  و بيكاري ميشوند.اجباراً تعداد كساني كه دريك محدوده خاص فعاليت اقتصادي دارند، بيشتر از حد معمول است.مثلاً جمعيت مغازه داران،تاكسي داران،كشاورزان خرد،گدايان، قاچاقچيان، خود فروشان وغيره جبراً بيشتر از حد معمول خواهد بود.

10. نظم بروني،زمينه  ساز مشاغل انحصاري است.شرايط  كسب  درآمدهاي انحصاري و باد آورده  را براي گروههاي خاص فراهم ميكند.زمينه ساز شكل گيري نظام طبقاتي است.فراهم كننده شرايطي است  كه  در آن گروهي به راحتّي  كسب درآمد كرده و گروهي به سختي به زندگي مشغول اند.

11. نظم بروني،زمينه ساز مفاسد اجتماعي است.گروهي  را به سيري مفرط ميرساند كه  از سر سيري به دنبال فساد ميروند و گروهي  را به  فقر ميكشاند كه از سر فقر به دنبال  فساد ميروند.

12. در نظم بروني مشاغل  و موقعيتهاي اجتماعي  تفاوتهاي ارزشي  و جايگاهي زيادي  با هم  دارند. از نابرابري اجتماعي  و اختلاف طبقاتي بالايي  برخوردار است.كساني  كه مشاغل انحصاري  و با درآمدهاي بالا را در اختيار دارند از جايگاه ارزشي بالايي  برخوردارند.ساختمان  نظم بروني  مروج  فاصله طبقاتي  و توسعه دهنده آن است.اين  گسترش روندي تدريجي  دارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 3:58  توسط ملک حسین برات زاده | 

  

                      فساد در نظم بروني  و فساد در نظم دروني:

 

فساد از جمله مقوله هايي است كه همواره روح بشر را آزرده ميسازد و بدليل استوار بودن عالم بر تكثر نميتوان آنرا حذف كرد ولي ميتوان آنرا كم يا زياد كرد.نوع نظام و ساختار حاكم بر يك جامعه ميتواندعامل افزايش يا كاهش فساد باشد.در اين  قسمت به مقايسه فساد در نظم بروني و فساد در نظم دروني ميپردازيم.

1. در نظم بروني حاكمان،كارگزاران و مجريان نظم بدليل شكل ساختمان و شكل نظام، در معرض فسادهايي نظير رشوه خواري،اختلاس، تباني،بايكوت، تبارگرايي،حق كشي، اسراف، ريخت و پاش اموال عمومي،راحت طلبي، تجملگرايي، ناكارآمدي، استكبار و غرور قدرت،حق ناپذيري، ثروت اندوزي، ضعفهاي اخلاقي، حسادت، جاه طلبي، تملّق،چاپلوسي،پيروي از هواي نفس وغيره قرار ميگيرند.رواج تدريجي مفاسد مذكور امري محتوم است، و قطعاً رخ ميدهد. مبارزه با آن بدليل رواج تدريجي امري ناشدني  و غيرممكن است.مفاسد در نظم بروني با افزايش عمر نظام رو به تزايد است.روزبروز دامنه آن گسترده ميشود.تا جايي پيش ميرود كه به ناكارآمدي كامل برسد و سقوط كند. ولي، در نظم دروني بدليل استقلال هر محله و شهر در تنظيم امور خود،وجود نظارت اجتماعي، مردمي بودن نظم وجود انتخابات  دوره اي وغيره مفاسد مذكور در حداقل ممكن  قرار ميگيرند.با افزايش عمر نظم دروني مفاسد روبه  كاهش ميروند. حتّي احتكار و خريد بيش از حد نياز رو به كاهش ميرود.جوّ همكاري و تعاون و ياوري حاكم ميشود.فساد به حداقل خود ميرسد.

2. در نظم بروني افزايش انحراف،فاصله طبقاتي،فاصله بين مردم و حكومت،شكاف بين مردم و حاكميّت وغيره روندي تدريجي دارد.يك شبه  و يك روزه رخ نمدهد.اين افزايش و تزايد امري حتمي است.در همه حاكميّت هاي با نظم بروني رخ ميدهد.راه علاج ندارد.ولي،در نظم دروني بدليل  برقرار بودن انتخابات دروه اي و نبودن حاكميّت فردي يا گروهي و  وجود مردم  سالاري  چنين  واژه هايي  وجود  ندارد.

3. در نظم بروني روحيه استكباري مجموعه حاكميّت با افزايش عمر نظام روبه  تزايد است.با گذشت زمان، باد دغب غب گلوي نسلهاي بعدي حاكميّت افزايش مي يابد. حاكميّت به سمت اقتدار مطلق پيش ميرود به حدي ميرسد كه مردم را در مقابل خود حقير و پست ميشمارد.قتل آنها مانند كشتن پشه ها،بي ارزش ميشود.وقتي مردم را مي بينند و اظهارات آنها را ميشنوند صداي پيف پيف آنها بلند ميشود.تنها عاملي كه باعث ميشود تا مردم را تحمل كنند احساس نياز به آنها است.و اينكه اگر مردم  نباشند آنها نيز در سروري و آقايي نخواهند بود. ولي، در نظم دروني حكومتي  وجود ندارد كه روحيه استكباري ناشي  از آن وجود داشته باشد.گروهي  كه  مادام العمر بر مسند قدرت و حكومت باقي باشند،وجود ندارد.انتخابات  دوره اي،مدت دار و شورايي مانع ساخته شدن اين  واژه ها است.

4. فساد تدريجي كارگزاران و حاكمان در نظم بروني از ويژگيهاي ساختاري و شكل ساختمان دستگاهها و نهادهاي آن است.ولي سلامت تدريجي،افزايش تقوا و درستكاري و صداقت از ويژگيهاي ساختاري نظم دروني است.

5. نظم بروني مولد و زاينده طبقه خواص و طبقه ممتازي است كه مواهب نظام را بيشتر به خود اختصاص ميدهند.يعني ساختمان نظم بروني توليد كننده خواص است.ولي در نظم دروني طبقه خاصه كه از دسترنج ديگران به مرتبه بالاتر از ساير مردم رسيده باشند وجود ندارد.ساختمان  و ساختار آن بالا و پايين ندارد. رهبر يا سرور با مفهوم شرقي ها وجود ندارد.مسئولان تنظيم امور مأموراني از طرف مردم،از مردم،بامردم و در مردم و عين مردم هستند.هر نظامي كه ساختار آن مولد طبقه خاصه و طبقه  ممتاز باشد قطعاً نظم دروني نيست.جمهوريّت نيست.جمهوريّت ديني هم نيست. جمهوريّت  كفار هم  نيست.حكومت است.

6. نظم بروني،مولد خود هيچ پنداري و بيگانه پرستي است.زاينده استكبار صفتي حاكمان است.ولي،نظم دروني مولد و زاينده خود باوري و اعتماد به خويشتن است.در آن مردم  و مسئولان نظم  بر تجربه  گذشته خود تكيه دارند و روزبروز  بر تجربه آنها افزوده  ميشود.

7. در نظم بروني مجموعه حاكميّت دچار مفت خوري،رانت خواهي،رانت خواري، قدرت طلبي، رجحان و برتري طلبي،جنون قدرت  و غرور قدرت ميشوند.راه فرار ندارد. با گذشت زمان فرزندان مردم عادي به غلامزاده،رعيت زاده و چي چي زاده  تبديل ميشوند و فرزندان حاكمان به  آقازاده ، شاه زاده،خان زاده و غيره تبديل ميشوند.ولي ساختار نظم دروني مانع مفت خوري رانت خواهي، رانت خواري،قدرت طلبي،رجحان و برتري طلبي،جنون و غرور قدرت است.نظم دروني مولد چنين  واژه هايي نيست. واژه هاي آقازاده،غلامزاده و رعيت زاده فقط  در نظم بروني  ساخته  ميشوند.

8. در نظم بروني مجموعه حاكميّت همواره  براي پيش برد اهداف  و افزايش اعتبار خود از  حاكميّت قبلي بسيار بدگويي ميكنند.هر حاكميّتي از حاكميّت قبل از خود بسيار متنفر و نسبت به آن بسيار هتاك است.مردماني هستند كه گذشته خود را قبول نداشته و به آن افتخار نميكنند.ولي،در نظم دروني تجربه  گذشته بسيار ارزشمند است. تجربه  گذشته هر چه  باشد از آن خود آنان است.بر تجربه گذشته  خويش  استوار،و مفتخر به  آن  است.

9. نظم بروني همواره  ظهور و سقوطي  تنفرآميز و همراه با كينه دارد.در آن همواره كينه ورزان حاكميّت قبلي، به سركار مي آيند كه نسبت به سلسله قبل شديداً متنفراند. همواره سعي ميكنند تجربه هاي حاكميّت قبلي را به فراموشي بسپارند.نميتوانند رفتارهاي حاكميّت قبلي  را در ابتدا بپذيرند اما به مرور  زمان همان رفتارهاي حاكميّت قبلي  را تكرار ميكنند.ولي،در نظم دروني بدليل  نبودن سلطه  و تدريجي  بودن اصلاحات، تجربه هاي گذشته تجربه هايي ارزشمند هستند.تجربهاي گذشته اكثراً خوش بو و افتخار آميزند.حركت به جلو بر اساس تجربه هاي گذشته است.

10. نظم  بروني در روند شكل گيري و تحكيم  بنيادهاي نظام به تجملگرايي،تجمل پرستي  و خوشگذراني طبقه ممتاز حاكميّت منجر ميشود.و با گذشت عمر نظام گسترشي تدريجي دارد.كسي  قادر به  جلوگيري از آن نيست. راه گريزي ندارد.پس از دست يابي طبقه ممتاز و خواص نظام به  تجمل و خوشگذراني و اختصاص بيشتر مواهب نظام به خود و اطرافيان  خود و گسترش تبارگرايي و آگاهي يافتن طبقه عامه از وضع زندگي طبقه خاصه نظام به سمت انفكاك  و انحطاط  پيش  ميرود.طبقه ممتاز خواهان كرامات و احترام بيشتر براي خود ميشود. و طبقه عامه خواهان كاهش كرامات و احترامات طبقه ممتاز شده  و با افزايش آن مبارزه  ميكند.طبقه عامه شروع به كاستن  تكريم  خواص ميكند.خواص از گستاخي عوام كه  از نظر آنها دون پايه، حقير، حسود و غيره هستند بسيار عبوس،عصباني  و غمگين ميشود و درصدد احترام  خواهي  برمي آيد.اين  وضعيت حتّي در مقياس بزرگتر و در دهكده جهاني  نيز رخ ميدهد.مثلاً در وضعيت حاضر جهان كه حاكميّت آمريكا بر جهان با نظم بروني رقم خورده است آمريكائيان  نيز دچار آن  خواهند  شد.ولي،نظم دروني  در روند شكل گيري  و تحكيم  بنيادهاي نظم،به رفاه عمومي  و بهره مندي همه مردم  از مواهب  نظام  منجر ميشود.با افزايش عمر نظام  رفاه  فردي و اجتماعي  نيز افزايش  مي يابد.طبقه ممتاز كه با اختصاص بيشتر مواهب  نظام به خود و استفاده از دسترنج عمومي  به  مال  و منال،سروري  و آقايي رسيده  باشند و فرزندانشان  به  شاهزاده،خانزاده  و آقازاده تبديل شده باشند وجود ندارند.

11. در نظم بروني معمولاً نسل اوليه حاكميّت(مخصوصاً در نظامهايي كه با ياري مردم شكل گرفته باشند) نسلي تماميّت خواه نيست.معمولاً نسل اول حاكميّت،مردمي و ساده زيست اند.ولي زمينه تماميّت خواهي نسلهاي بعدي حاكميّت را فراهم ميكنند.با افزايش عمر نظام،نسلهاي بعدي حاكميّت به نسلي تماميّت خواه،خودمحور، برتري طلب،احترام خواه،پول دوست،تجمل پرست و مقامخواه مبدل ميشوند.ولي،در نظم دروني،حاكميّت نسلي(فردي يا گروهي)وجود  ندارد،فاقد  ويژگيهاي مذكور است.

12. در نظم بروني معمولاً حاكمان نسل اول وجهه اي عامه پسند مردمي،خاكي و تو دل برو دارند.اما به مرور زمان و در نسلهاي آتيه به نظامي سركوبگر،مستبد تماميت خواه،رانت خواه،زياده طلب، زالو صفت،مكار، فاسد، تبعيض گر، باجگير، باند باز،تبار گرا،احترام خواه،تملّق پرور،زورگو و متمايل به طبقه فوق متوسط تبديل ميشود.نسلهاي اول حاكميّت سعي ميكنند مانند مردم زندگي كنند  و مانند آنها،بي آلايش،ساده زيست و خاكي باشند.اما نسلهاي بعدي حاكميّت به شاهزاده،خانزاده و آقازاده،مرفه،عياش و در مقابل نسلهاي عامه به رعيت زاده، بنده زاده،غلامزاده،چي چي زاده و فقيرزاده تبديل ميشوند.نسلهاي بعدي حاكميّت آنقدر دچار برتري طلبي و رجحان ميشوند كه هنگام  برخورد با عامه مردم  صداي پيف پيف شان بلند ميشود.نسل و ريشه خود را بالاتر،والاتر،بي نقد،بي عيب، پاك، آقا، وهاب و بخشنده ميدانند.ولي،در نظم دروني طبقه حاكم كه از ابتداي عمر خود بر اريكه قدرت باقي بمانند وجود ندارد و ناظمان فاقد ويژگيهاي حاكمان در نظم بروني هستند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 3:57  توسط ملک حسین برات زاده | 

                   

                           منابع درآمد در نظم بروني و در نظم دروني:

 

نظم بروني و همچنين نظم دروني هر دو براي تأمين امنيّت عمومي  نيازمند كسب درآمد هستند.اما منابع درآمد و روش كسب درآمد در آنها با هم فرق دارند. در اين قسمت به بيان منابع درآمد،و روشهاي كسب آن در نظم بروني و همچنين در نظم دروني مي پردازيم.

1. در نظم بروني اكثر منابع اقتصادي و درآمدزا مانند تجارت،صنعت، خدمات، بانك، نفت، گاز، مخابرات، راه و راه آهن،هواپيمايي،منابع زيرزميني و زيردريايي،وغيره به صورت انحصاري در اختيار حاكميّت است. بيشتر درآمد دولت از اين طريق بدست مي آيد. ولي،در نظم دروني تقريباً صددرصد منابع اقتصادي دردست مردم است.تنها منبع درآمد دولت ماليات است.يعني تقريباً صددرصد درآمد دولت از منابع مالياتي تأمين ميشود.

2. نظم بروني به ماليات وابسته نيست.ولي،نظم دروني كاملا ًبه ماليات وابسته است.

3. نظم بروني علاوه براينكه اكثر منابع اقتصادي و درآمدزا را در انحصار خود دارد و از آنها  كسب درآمد ميكند، سيري ناپذيراز آنچه دردست مردم باقي مانده است نيز،ماليات  و عوارض دريافت ميكند.ولي،نظم دروني فقط  به ماليات وابسته  است.

4. ماليات در نظم بروني،زورگيري حاكميّت از ملّت محسوب ميشود.مخصوصاً اينكه ملّت همه منابع اقتصادي را در اختيار ندارد و تهي دست اند.ولي،ماليات در نظم دروني به معني حق عضويت،حق اشتراك و حق بهرمندي از امنيّت است.مردم به اندازه كافي منابع درآمدزا را در اختيار دارند وتوانايي  پرداخت حق عضويت را دارا هستند.

5. در نظم بروني كليه درآمدهاي دولتي اعم از درآمدهاي ناشي از منابع انحصاري و مالياتي در يك يا چند حساب مركزي تحت عنوان خزانه،متمركز شده سپس با صلاحديد حاكميّت هزينه ميشود.حاكميّت مركزي بر كليه دريافتها و پرداختهاي دولتي  نظارت دارد. ولي،در نظم دروني حسابهاي محلي، شهري،ايالتي،كشوري،قارّه اي و جهاني  وجود دارند كه تحت نظارت شوراهاي محله شهر ايالت،كشور،قارّه و جهان قراردارند.

6.  در بعضي از جوامع مانند اتحاد جماهير شوروي(اقتصاد سوسياليستي)كه از نظم بروني مطلق برخورد داراند صددرصد(100%) منابع اقتصادي در دست دولت و صفر درصد(0%) آن در دست مردم است. دولت صاحب همه چيز و مردم صاحب هيچ اند.دولت سرمايه دار مطلق و مردم فقير مطلق اند.مردم برده«نان زكه»دولت اند. (نان زكه واژه اي كُردي است به معني كار در عوض سيري شكم)همه زمينها،رودها،آبها،كارخانه ها، صنايع، فروشگاهها،منابع زيرزميني و روزميني،منازل و غيره از آن  دولت است.هيچ چيــزي در دست مردم نيست.حتّي نيروي كار مردم،دين مردم،فرهنگ مردم و غيره نيز از آن مردم نيست،بلكه جزء اموال دولت است.حتّي مردم صاحب خويش نيستند. بلكه دولت صاحب آنها و مسئول تأمين غذا،مسكن،رفاه و امنيّت آنهاست.در چنين نظامي:دريافت ماليات از مردم منتفي است.ماليات  واژه اي بي معني است.ماليات  قابل تعريف نيست. ماليات از تعريف رياضي  و منطقي برخوردار نيست.دولت  قادر به دريافت ماليات از مردم نيست.اگر دولت قصد دريافت ماليات از مردم  داشته باشد،قادر به دريافت آن نخواهد بود،حتّي اگر يك ميخ  درآسمان بكوبد و با آن خود را حلق آويز كند نيز نميتواند ماليات دريافت  كند.مردم  قادر به پرداخت ماليات نيستنند.مردم چيزي در اختيار ندارند كه از آن ماليات بپردازند.پرداخت زكات،خمس،عوارض و غيره نيز منتفي است.قابل تعريف نيستند. خصوصي سازي از طريق  فروش اموال  دولتي  به مردم  نيز منتفي است.مردم  قادر به خريد اموال دولتي نيستند.خريد توسط مردم بي معني است.مردم  چيزي در اختيار ندارند كه با جابجا كردن آن اموال دولتي را خريداري كنند.دولت كمونيستي اگر قصد خصوصي سازي داشته باشد،بايد همانطور كه اموال را بدون خريدن از آن خود كرده است،آنها را بدون فروش،و به صورت سهام رايگان به مردم برگرداند.به عبارت ديگر،اگر دولت قصد خصوصي سازي داشته باشد بايد اموال دولتي را به صورت سهام رايگان  در اختيار مردم قرار دهد،سپس از محل درآمدهاي مردم،ماليات دريافت كرده و در امورعمومي هزينه كند.در اين صورت است كه وضـعيت زندگي مردم به حالت عادي برگشته،مردم از فقر رهايي يافته  و قادر به  پرداخت ماليات خواهندشد.اگر دولت طرح خصوصي  سازي راه بياندازد،و سرمايه هاي خارجي اقدام به خريد اموال دولت نمايند،وضع زندگي مردم بهبود نخواهد يافت بلكه مردم ابتدا دچار گرسنگي و بي غذايي شده سپس بجاي كار براي دولت(كارمندي)به نيروي كار سرمايه داران خارجي مبدل خواهند شد.از صددرصد منابع دست دولت فقط  نيروي  كار مردم  به آنها برگردانده ميشود و بقيه منابع به دست گروهي  خاص مي افتد.مردم بجاي بردگي  دولت كمونيستي، برده گروهي خاص سرمايه دار خواهند شد.در صورتي كه خصوصي سازي محقق شود و اموال عمومي  بدست خواص يا سرمايه خارجي  بيافتد،مردم  فقط  به نيروي كار خود  وابسته ميشوند و در كوتاه مدت دچار  فقر شديد(در حد گرسنگي) ميشوند.در نظام كمونيستي،مردم نميتوانند بدون يارانه دولت(غذا،مسكن،رفاه،امنيّت) زندگي كنند.چنين نظامي نميتواند خودش را با كشورهايي  كه تقريباً همه منابع اقتصادي آنها در دست مردم است مقايسه كند.مثلاً نميتواند بگويد چون  در آمريكا100%هزينه هاي دولت از ماليات تأمين ميشود پس ما هم آنگونه رفتار كنيم و درآمدها را با دريافت ماليات بدست آوريم.شبيه نظام اقتصادي كمونيستي،در كشورهاي ديگر نيز وجود دارد. مثلاً در جمهوري اسلامي ايران با گذشت زمان سهم دولت از منابع موجود در ايران به 80% افزايش و سهم مردم به 20%  كاهش يافته است.20% مذكور نيز بطور كامل  در اختيار مردم نيست.بلكه قسمت اعظم آن در اختيار شركتهاي نه دولتي  و نه مردمي نظير آستان  قدس رضوي و غيره است.يعني  در نظام اقتصادي جمهوري اسلامي  ايران:80%منابع اقتصادي در دست دولت  و كمتر از 20%  آن در دست مردم است.در چنين نظامي:دريافت 80% ماليات(ماليات،عوارض،زكات،خمس،) از مردم و ساير شركتها منتفي است. تنها 20% ماليات،زكات وغيره قابل تعريف است.دولت قادر به دريافت بيشتر از20% ماليات،زكات وغيره نخواهد بود.حتّي اگر بخواهد نميتواند دريافت كند.خصوصي سازي از طريق فروش اموال دولتي به مردم بيش از 20%  منتفي است.مردم  قادر به  خريد اموال دولتي  بيش از20%  نيستند.خريد توسط مردم بيش از20%  بي معني است.مردم بيش از20% در اختيار ندارند كه باجابجا كردن آن همهْ اموال دولتي را خريداري كنند. با فروش اموال دولتي(به خواص وسرمايه هاي خارجي) و تبديل آن به پول در واقع خصوصي سازي صورت نميگيرد،بلكه صورت و شكل اموال دولت عوض ميشود.دولت ايران همانطور كه 80% اموال را بدون خريدن از آن خود كرده است،بايد آنها را بدون فروش و به صورت سهام رايگان به مردم برگرداند.به عبارت ديگر اگر دولت قصد خصوصي سازي داشته باشد بايد اموال دولتي را به صورت رايگان و به شكل سهام در اختيار مردم قرار دهد،سپس ازمحل درآمدهاي ايجاد شده ماليات دريافت كرده و در امورعمومي هزينه كند.در اين صورت است كه وضـعيت زندگي مردم به حالت عادي برگشته،از فقر رهايي يافته و قادر به پرداخت ماليات ميشوند. اگر دولت ايران طرح خصوصي سازي راه بياندازد  و خواص حاكميّت با قانون سازي قسمتي از اموال دولتي را برداشته،سپس  با آن،اموال دولت را خريداري نمايند يا سرمايه هاي خارجي اقدام به خريد اموال دولت نمايند، وضع زندگي مردم بهبود نخواهد يافت.بلكه مردم دچار بي غذايي وگرسنگي خواهند شد.در اين حالت اكثر مردم بجاي كامندي دولت به نيروي كار(مزدور)گروه كوچك سرمايه دار مبدل خواهند شد.بدون خصوصي سازي،بايد اكثر مردم نيروي كاردولت(كارمند)باشند تا دچارفقر شديد نشوند.مردم نميتوانند بدون يارانه دولت غذا،مسكن، رفاه و امنيّت خود را تأمين كرده و زندگي كنند.خصوصي سازي ميزان يارانه دولت به مردم را كاهش ميدهد.مردم بجاي بردگي(كارمندي)دولت،برده گروهي خاص سرمايه دار خواهند شد.در صــورتي  كه خصوصي سازي محقق شود و اموال عمومي  بدست گروهي از خواص يا سرمايه خارجي بيافتد.اكثر مردم  فقط  به نيروي كار خود وابسته ميشوند و در كوتاه مدت دچار فقر شديد(در حد گرسنگي) ميشوند. در نظام اقتصادي جمهوري اسلامي ايران 80% منابع اقتصادي و80% كارها در دست دولت است ولي:80 % مردم در استخدام (عضو)دولت نيستند.دولت 80% رفاه،غذا،امنيّت،مسكن،و غيره را براي مردم تأمين نميكند.دولت ميخواهد تعداد كارمندان خود را كاهش دهد.اما نميخواهد منابع اقتصادي خود را كاهش دهد.در اين حالت لزوماً  جمعيت مغازه داران، تاكسي داران، بيكاران، كشاورزان، كارگران،قاچاقچيان،خودفروشان،وغيره بيش از حد معمول خواهد بود.مثلاً بجاي اينكه براي هر200 خانوار يك مغازه وجود  داشته باشد براي هر20خانوار يك  مغازه وجود خواهد داشت. نظام جمهوري اسلامي ايران از لحاظ اقتصادي،فرهنگي،سياسي و غيره بسيار شبيه اتحاد جماهيري شوروي است.در هر دو نظام همه يا اكثر منابع درآمد،در مركز مجتمع شده سپس از مركزبين مردم توزيع ميگردد. (در اتحاد جماهيري شوروي به  تساوي و در جمهوري اسلامي بدون رعايت  تساوي توزيع ميگردد.)حتي دين و ايدئولوژي  نيز از مركز حاكميّت بين مردم توزيع مي گردد.دين  و ايدئولوژي مردم  نيز از مركز حاكميّت  به مردم القاء ميشود.تقريباً همه چيز متمركز است.بسياري از كشورهاي عضو اتحاديه اروپا و وايالات متحده آمريكاي شمالي از نظام سياسي اجتماعي  و اقتصادي ويژه اي برخوردار هستند.رفتارهاي اقتصادي آنها برخاسته از نوع نظام آنهاست.كشورهايي  كه  مانند آنها نيستند نبايد خود را با اين كشورها مقايسه كنند. مثلاً اگر در يك كشور اروپايي يا آمريكايي 100% درآمد دولت از طريق دريافت ماليات تأمين ميشود بخاطر اين است كه  در اين كشورها 100% منابع اقتصادي در دست مردم است.در يك كشور مانند جمهوري اسلامي ايران كه حدود80%منابع اقتصادي در دست دولت است،نميتوان 100%در آمدهاي دولت را از ماليات تأمين كرد. متأسفانه مقامات جمهوري اسلامي ايران همواره سعي ميكنند بر اساس معيارها و ملاّكهاي غربي  رفتارهاي حاكميّت را بسنجند.بدون  توجه  به اينكه ساختار نظام جمهوري اسلامي ايران با ساختار نظام كشورهاي اروپا و آمريكا فرق دارد.اگر كشورهايي در جهان وجود دارند كه  در آنها100%درآمدهاي دولت از طريق منابع مالياتي تأمين ميشود بخاطر اين است كه  در اين  گونه  كشورها100%منابع  اقتصادي در دست مردم است.دولتهايي مانند دولت ايران كه قسمت اعظم منابع اقتصادي را بدون خريدن در اختيار خود گرفته اند و چيزي در دست مردم باقي نگذاشته اند،نبايد خود را در زمينه ماليات با  دولتهاي اروپا و آمريكا مقايسه كنند.در ايران عمده ترين منابع  دست مردم،نيروي كار انساني،و قسمتي از مسكن،بنگاه هاي دلالي،زمين هاي كشاورزي و دامداري است.از مزد ناچيز كارگر نميتوان ماليات  گرفت  و اگر گرفته شود به معني ماليات نيست،چون  ماليات  تعريف دارد.نبايد درآمد شهرداريها به مسكن مردم ندار وابسته شود.اگر چنين شود،ظلم است و نه ماليات.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 3:55  توسط ملک حسین برات زاده | 

                             اقتصاد،در نظم بروني  و در نظم دروني:

 

از ديدگاه علم اقتصاد كه در واقع  شعبه اي از علم رياضي است:« اگر در رأس هرم يك نظام، يك شخص يا يك  گروه يا يك مجلس مشورتي در مورد اينكه  چه توليد شود،چگونه توليد شود،براي چه توليد شود و غيره تصميم گيري كند، كارايي ندارد.»اگر همه يا اكثر امور اقتصادي يك كشور بر اساس اراده هيأت حاكمه برنامه ريزي  و اجرا گردد،به نتيجه مطلوب و كارا نخواهد رسيد.چنين جوامعي نخواهند توانست از لحاظ اقتصادي خود را در مقابل كشورهايي كه اقتصاد علمي دارند سر پا نگهدارند.عين اين وضعيت در مورد امور اجتماعي، فرهنگي، علمي، آموزشي، ديني وغيره نيز وجود دارد.يعني:«اگر در رأس هرم يك نظام يك شخص يا يك گروه در مورد همه امور فرهنگي، علمي، آموزشي ديني،سياسي،يا هر امور ديگري تصميم گيري كند، كارايي  ندارد.» در اين  قسمت به فرقهاي بين اقتصاد با نظم بروني  و اقتصاد  با نظم دروني مي پردازيم:

1. در نظم بروني اكثر اموراقتصادي توسط مجموعه حاكميّت سازماندهي ميشوند.يك شخص يا يك گروه  در رأس هرم نظام امور اقتصادي را سازماندهي كرده و برنامه ها را به اجرا در می آورند.ولي در نظم دروني تقريبا اكثر امور اقتصادي بر اساس اصول علم اقتصاد(عرضه و تقاضا ،)و با  نظام شورايي حل و فصل ميشوند.

2. در نظم بروني بيشتر منابع اقتصادي شامل عوامل توليد،تجهيزات،سرمايه،تشكيلات توليدي بنگاههاي اقتصادي و غيره در اختيار مجموعه حاكميّت،و يا تحت كنترل آنها است.ولي در نظم دروني اكثر منابع اقتصادي در اختيار مردم قرار دارد.بيشتر امور اقتصادي بصورت خصوصي و بر اساس اصل عرضه و تقاضا كنترل و هدايت ميشوند.

3. حاكميّت نظم بروني براي تأمين هزينه هاي حاكميّت و تنظيم امور جامعه و ساير مقاصد تقريباً اكثر منابع درآمدزا  را به انحصار حاكميّت در مي آورد.ولي  در نظم دروني تقريباً همه منابع در آمدزا  دردست مردم قرار دارند.مردم براي تنظيم امورعمومي جامعه نظام شورايي  و دموكراتيك  خود را تشكيل داده و باپرداخت حق عضويت(ماليات)به آن هزينه هاي آنرا تأمين ميكنند.

4. در نظم بروني بيشتر منابع اقتصادی در انحصار خواص حاكميّت قرار ميگيرد.خواص حاكميّت،در گيرودار حكومت،بيشترين مواهب نظام را به خود اختصاص ميدهند.ولي در نظم دروني خواص حاكميّت  وجود  ندارد.منابع  بر اساس اصول علم اقتصاد دست به دست ميشود.

5. در نظم بروني  چرخهاي اقتصادي جامعه بر محور منافع،خواص حاكميّت مي چرخد.ولي  در نظم دروني چرخهاي اقتصادي جامعه بر محور علم اقتصاد مي چرخد.و همه مردم  در چرخاندن محور اقتصاد سهيم اند و به ميزان تلاش و كوشش خود بهره مي برند.

6. در نظم بروني همه منابع طبيعي،در آمدهاي ملّي و مالياتها در مركز جمع آوري شده سپس با صلاحديد حاكميّت،بيشتر منابع كسب شده در مركز به مصرف ميرسد.به همين  دليل مركز حاكميّت نسبت به ساير نقاط كشور از مواهب بيشتري برخوردار بوده  و در آن آثار تمدن  پديدار ميگردد.ولي  در نظم دروني بهره برداري ا ز منابع طبيعي و ملي و مالياتها مركزگرا نيست هر نقطه به فراخور نيازها و استعداهايش رشدونمو ميكند، و آثار تمدن در همه جاي كشور پديدار ميشود.همه  سرمايه ها و امكانات عمومي در دسترس مركز نيست.

7. نظم بروني همواره بافرارسرمايه،عدم سرمايه گذاري مردم درتوليدوگرايش به دلالي روبرو است. ولي نظم دروني همواره با جذب سرمايه وسرمايه گذاري درجهت توليدروبرواست.

8. اگر نظم بروني با اهداف متعالي(نظير حمايت از اقشار مستضعف و كم درآمد،تأمين معيشت و زندگي اجتماعي مردم،ريشه كن كردن فقر و محروميت،تأمين نيازهاي اساسي مردم،ايجاد كار  براي همه  و غيره) در يك جامعه استقرار يابد،نه  تنها قادر به  برقراري اهداف متعالي خود نخواهد شد بلكه دردي بر دردهاي فوق خواهد افزود.با گذشت زمان و افزايش عمر نظام معضلات اجتماعي صورت حادتري پيدا خواهند كرد.يعني:نظم بروني حتّي اگر با اهداف خيرخواهانه و متعالي استقرار يابد ، قادر نخواهد بود اهداف خيرخواهانه و متعالي خود را محقق نمايد.ولي نظم دروني در رسيدن به اهداف متعالي و خيرخواهانه خود  روندي تدريجي و قطعي دارد.نظم بروني(حتّي اگر با هدف برقراري آزادي و استقلال و كوتاه كردن دست مستكبران از جامعه استقرار يابد)در ادامه كار خود به مانع آزادي تبديل ميشود.آزاديخواهان ديروز به مستبدان امروز تبديل شده و در جايگاه مستبدان ديروز جلوس ميكنند.نظم بروني(حتّي اگر توسط مستضعفان و با هدف حمايت از اقشار مستضعف استقرار يابد) در ادامه كار خود به مانع حمايت از مستضعفان تبديل ميشود.مستضعفان ديروز به مستكبران امروز تبديل شده و در جايگاه مستكبران ديروز جلوس ميكنند.نظم بروني (حتّي  اگر با هدف افزايش توليد و رونق اقتصاد جامعه استقرار يابد)در آينده خود به مانع رونق اقتصادي و توليد تبديل شده و استقلال جامعه را مخدوش ميكند.در آن به مرور زمينه  كاهش توليد فراهم ميشود.نظم بروني(حتّي اگر با هدف برقراري امنيّت اقتصادي استقرار يابد) در ادامه كار خود به موانع امنيّت اقتصادي تبديل ميشود.در نظم بروني تأسيس بنگاههاي اقتصادي بدون  دريافت مجوز از نهادهاي حاكميّت فاقد  وجاهت قانوني و رسمي است.مؤسسات اقتصادي در صورتي داراي صلاحيت و اعتبار قانوني اند كه با مجوز و موافقت حاكميّت مركزي تأسيس و فعاليت كنند.دريافت مجوز نيز همواره با مانع روبرو است  و نيازمنددادن  رشوه  و پارتي بازي  است.

 9. در نظم بروني،دولت  و حاكميّت،سرمايه دار،و همه چيزدار است.و در مقابل،عموم مردم  فقير،بيكار و بحران زده اند.دولت به مردم  فقير يارانه پرداخت ميكند.ولي  در نظم دروني مردم جامعه،سرمايه دار،مرفه و همه چيزدار و در مقابل دولت فقير و بي چيز است.مردم به دولت فقير،حق عضويت(ماليات) مي پردازند.يك  وقتي با يكي از دوستانم كه جانماز آب ميكشيد،به محله فقير نشين و بي سروساماني  رفتيم،به او گفتم،اي مستجاب الدعا  براي اين  مردم فقير دعايي بخوان،تا از اين فقر و فلاكت نجات يابند.دست به دعا برداشت و گفت:«خدايا پولي برسان و مرا ياري كن تا امور اين مردم  فقير و فلاكت زده  را سروسامان دهم  و آنها را از  فقر و فلاكت نجات بخشم.»در پاسخ  دوستم گفتم :«خدايا به اين مردم را كمك كن،تا از فقر و فلاكت نجات يافته،امور خود را سروسامان دهند و محتاج امثال من و دوستم نشوند.» در واقع دوستم از خدا خواست كه به اومال و منال و داريت و عقل و قدرت  و حكومت و سروري بدهد تا او،واسطه فيض الهي و سايه يزدان شده و با حكومت بر مردم آنجا، امورشان را سروسامان داده آنها را از فقروفلاكت نجات دهد.ولي من از خدا خواستم كه آنقدر به مردم آنجا مال و منال و ثروت و درايت و عقل عطا كند تا آنها با تشكيل شورا و بدون واسطه امور خود را با جمهوريّت و خود ساماندهي  تنظيم  و سازماندهي  كنند و گرفتار شاه  و رهبري  مثل  دوستم نشوند.دوستم خواهان حكومت شد و من خواهان جمهوريّت  شدم.دوستم خواهان نظم بروني شد و من خواهان نظم دروني شدم.اين  دو خواسته با هم بسيار متفاوت اند.به  واقع  در نظم بروني گروهي تحت عنوان شاه شاهان،خان خانان،رهبر رهبران و غيره، خود را واسطه فيض الهي و سايه يزدان دانسته،مال و منال و عقل مردم را مي ربايند كه  بعداً به آنها به صورت يارانه برگردانند.در نظم بروني حاكمان همواره از خداوند ميخواهند كه:«خدايا به ما بده،كه ما،به اين مردم عقلاً و مالاً  فقير را كمك كنيم.»ولي در نظم دروني هر آنچه خداوند به مردم عطا كرده بدون واسطه دردست مردم است و آنها از خداوند ميخواهند كه:«خدايا به ما كمك كن تا خود امور خود را سروسامان دهيم و كسي بر ما حكومت و فرمان نراند.» «خدايا به من بده،كه من همسيايه و اقوام فقيرم را كمك كنم.»با«خدايا به همسايه و اقوام فقيرم بده تا از فقر رهايي  يابند.»فرق اساسي دارند.فرقشان  از زمين تا آسمان است.در حالت اول  در واقع  از خداوند ميخواهيم  كه:«ما سرمايه دار باشيم،همسايگان  و اقواممان  فقير و محتاج ما باشند،و ما آنها را كمك كنيم.يعني خداوند با واسطه ما به همسايگان و اقوام فقيرمان كمك كند.»در حالت دوم از خداوند ميخواهيم كه:«همسايگان و اقواممان مانند خودمان سرمايه داشته باشند و هيچكس محتاج ديگري نباشد.يعني خداوند بدون واسطه به همسايگان و اقوام فقيرمان كمك كند،تا آنها محتاج ما نباشند.» در نظم بروني باور بر اين است كه«تا دولت نداشته باشد،نميتواند براي مردم نظم،امنيّت آموزش،رفاه و غيره را مهيّا كند.بايد اول دولت سرمايه،داشته باشد تا بتواند عدالت و دادگري حاكميّت را بر قرار كرده،مردم ندار را كمك و ياري كند.تا دولت نداشته باشد كه نميتواند امنيّت رفاه،غذا و مسكن مردم را تأمين كند.»

ولي،در نظم دروني باور بر اين است كه «تا مردم نداشته باشد كه نميتوانند ماليات براي،نظم،امنيّت،آموزش و رفاه عمومي  بدهند.بايد مردم،سرمايه داشته باشد تا بتوانند،با پرداخت حق عضويت(ماليات)هزينه هاي عمومي دولت را تأمين كنند.مردم ندار كه نميتوانند ماليات بپردازند.تا مردم نداشته باشند كه نميتوانند امنيّت،رفاه،غذا و مسكن خويش را تأمين كنند.يعني بايد تقريباً همه منابع اقتصادي در دست مردم باشد،مردم،سرمايه و درآمد لازم براي زندگي مطلوب در اختيار داشته باشند تا بتوانند مقداري از آنرا براي تأمين امنيّت  و رفاه عمومي به نظام  پارلماني خود بپردازند.»حاكميّت در نظم برون،با نظر خير خواهانه يا غير خيرخواهانه،و با بدست گرفتن منابع اقتصادي جامعه،مردم  را از  لحاظ اقتصادي به فلاكت ميكشاند،كه بعداً از فلاكت نجات دهد.منابع اقتصادي،امنيّت،رفاه،مسكن،غذا و غيره  را از مردم ميگيرد كه  بعداً آنها را به مردم بدهد.روش كار آن بدينگونه است كه ابتدا همه چيز را از دست مردم گرفته به حاكميّت و دولت ميدهد،سپس مردم  فقير و بيچيز را تا حدودي كمك ميكند.مردم را به فقر و فلاكت ميكشاند، دولت را سرمايه دار ميكند تا دولت سرمايه دار بتواند در آينده براي مردم فقير،امنيّت،رفاه،مسكن،غذا و غيره تأمين كند.ديدگاهشان بر اين است كه دولت صاحب همه چيز،و مردم صاحب هيچ باشند تا دولت همه چيزدار بتواند ملّت بيچيز را كمك و ياري(يارانه)كند.باور كلي حاكميّت بر اين است كه تا دولت نداشته باشد نميتواند ملّت فقير و بي چيز را نجات دهد.برهمين اساس تقريباً همه منابع اقتصادي را از دست مردم خارج كرده به خود ميدهد.اين  وضعيت در اقتصاد شوروي و اقتصاد جمهوري اسلامي ايران و كشورهاي شرقي كاملاً مشهود است. سياست اقتصادي آمريكا  و اروپا(سياست استعماري)در جهان  نيز به همين گونه است.آمريكا و انگليس نيز ميخواهند همه چيز داشته باشند سرور دنيا باشند،همه سرمايه ها در اختيار آنها باشد تا بتوانند با نظر خير خواهانه و استعماري ملّتهاي فقير را نجات دهند.اين وضعيت را نظام حاكم بر سازمان ملل كه فاقد دموكراسي است ايجاد نموده است.اما ديدگاه نظم دروني در اين مورد فرق دارد.در نظم دروني باور بر اين است كه،هر آنچه هست،بايد در دست ملّت باشد،تاملّت سرمايه دار و همه چيزدار با تشكيل پارلمان دموكراتيك و پرداخت ماليات، دولت دموكراتيك خود را تشكيل داده و از منافع،دين و سرمايه خود دفاع كنند.همه منابع اقتصادي در دست مردم باشد،مردم از طريق تشكيل پارلمان و پرداخت ماليات براي خود دولتي تشكيل دهند كه امورعمومي،روابط بين الملل،امور دفاعي وغيره آنها را سازماندهي كرده  و از آنها در مقابل زياده خواهي ساير ملّتها دفاع كند.حافظ منافع آنها باشد.حافظ  دين آنها باشد.در ارتباطات اقتصاديشان با ساير ملل حافظ  منافع آنها باشد.و...

 10.  در نظم بروني،مردم از امنيّت اقتصادي برخوردار نيستند.حاكميّت قادر است با بهانه هاي مختلف ( با قانون سازسي و بدون آن) امنيّت اقتصادي مردم را به خطر اندازد.راه به خطر انداختن امنيّت اقتصادي  مردم  و صاحبان سرمايه در نزد حاكميّت باز باز است.در اين جوامع معمولاً  صاحبان سرمايه  نيز از طريق نامشروع سرمايه دار شده اند.حاكميّت قادر است همواره دلائل و مدارك كافي  را(جعلي ياحقيقي)براي ناامن كردن محيط اقتصادي صاحبان سرمايه فراهم كند.آنها را به محاكمه كشانده و حتّي دلائل جعلي خود را به اثبات برساند، و دو چندان در معرض عموم قرار دهد.ولي درنظم دروني ناظمان قادر به،بخطر انداختن امنيّت اقتصادي مردم نيستند. اساساً مردم براي امن كردن محيط اقتصادي،اجتماعي،فرهنگي وديني خود و با جمهوريّت،نظام (پارلمان،دولت، دستگاه قضايي) را تشكيل ميدهند.دولت موظف است علاوه بر تامين امنيّت داخلي(امنيّت اقتصادي،فرهنگي، ) از مردم در خارج كشور نيز حمايّت و دفاع كند.دولت موظف است كه در صورت ضايع شدن حقوق مردم در خارج كشور از آنها دفاع  كند.اگر مي بينيد كه دولت بعضي كشورهاي اروپايي  و آمريكايي  وقتي  فرد يا افرادي از كشورشان در ساير كشورها دچار مشكل ميشوند با شدت و دقت تمام پيگيري ميكنند بخاطر اين است كه اين كشورها تا حدود زيادي از نظم دروني  برخورداراند.مردم در اين كشورها، دولت را براي دفاع از خودشان تشكيل داده اند.و اگر كشورهاي شرقي در مقابل به خطر افتادن مردمشان در خارج هيچ حركتي نميكنندبخاطر اين است كه حكومت را مردم تشكيل نداده اند.دولت در دست مردم و در اختيار مردم نيست كه براي آن  تعيين تكليف كنند. اگر شهروندان نظم بروني  در خارج  كشور تحت هر ظلمي قرار گيرند هيچ دفاعي از طرف دولتشان براي آنها صورت نميگيرد. گاهي براي حفظ  ظاهر صداهايي از خود در مي آورند.اگر صدها شهروند نظم بروني در كشور ديگري به  زندان بيافتند از نظر حاكميّتشان،حقشان همين بوده است.ولي  در مقابل اگر يك  شهروند كشورهاي با نظم  دروني در كشور ديگري به  زندان افتد دولت آنها پيگيري ميكند.حتّي شهروندان كشورهاي با نظم بروني در كشورهاي با نظم دروني از امنيّت بيشتري نسبت كشور خودشان برخوردار هستند.همچنين شهروندان كشورهاي با نظم دروني در كشورهاي با نظم بروني از امنيّت بيشتري نسبت مردم همان كشور برخوردارهستند.

11. قيمت توليد كالا بانظم برونی همواره بيشتر از  قيمت  توليد كالا با نظم دروني است.

12. در نظم بروني اگر چند نفر از اعضاي جامعه متقاضي تأسيس يك مؤسسه (مثلاً  تور سياحتي، آموزشگاه علمي،)باشند و همه آنها شرايط تأسيس آنرا داشته باشند،حاكميّت باصلاحديد خود مجوز تأسيس را به صورت انحصاري و با امتيازبندي متقاضيان به يك يا چند نفر از آنها واگذار ميكند.در واگذاريها معمولاً پارتي بازي و رشوه حرف اول را ميزند.ولي در نظم دروني هر فردي كه شرايط تأسيس يك مؤسسه را داشته باشد،حق تأسيس آنرا دارد.اما در شرايط  رقابت  و تعامل با ساير مؤسسات  و شركتها قرار ميگيرد.

13. در نظم بروني توزيع بودجه سالانه كشور كه در مركز تنظيم ميشود با عدالت همراه نيست و نميتواند با عدالت همراه باشد.مركز حاكميّت  و جوامع نزديك  به  مركز بهره بيشتري از آن ميبرند.بودجه مانند يك  گلوله برفي است كه وقتي از بالا به پائين دست به دست ميشود،در آخر چيزي از آن باقي نمي ماند.سهم شهرهاي كوچك و دور بسيار اندك است.سهم  روستاها قابل  ذكر نيست.ولي  در نظم دروني بودجه محلي مجزا از بودجه مركزي است.دست بدست شدن ندارد.

14. ساختار نظم بروني در تمام زمينه هاي اقتصادي نظير توليد، هزينه، مصرف، توزيع، سرمايه و غيره  زمينه اسراف و حيف ميل شدن اموال عمومي را فراهم ميكند. اسراف و تبذير در نظم بروني ربطي به نظارت حاكميّت ندارد.نظارت حاكميّت نميتواند كارساز باشد.سطوح پائين نظام به هر ترتيب كار خود را ميكنند.نظارت امكان پذير نيست. يكي از نزديكانم كه چند وقت پيش به شوروي رفته بودمي گفت وقتي وارد تركمنستان شدم تراكتورهاي بي صاحب اين طرف و آنطرف در فضاي باز و در داخل مزارع زير برف و باران رها شده بود،وقتي سؤال كردم چرا اين تراكتورها در فضاي باز رها شده اند،گفتند كه،اين تراكتورها خراب شده و دولتي است(شخصي نيست) با كوچكترين خرابي در داخل مزارع رها ميشوند كشاورز و راننده در قبال آن مسئوليتي ندارند. دور ريزي يك تراكتور در شوروي با دور ريزي يك تكه نان در ايران يكي است. هر دو اسراف اند،يكي كم و يكي زياد،اين و ضعيت  در نظم بروني قطعاً رخ ميدهد. نميتوان  در آن جلو اسراف را گرفت.

15.  در نظم بروني مجموعه حاكميّت و خواص آن به مرور از مواهب بيشتر،و در مقابل،عموم مردم از مواهب كمتري برخوردار ميشوند.خواص حاكميّت مرفه تر،و در مقابل عموم مردم  فقيرتر بيكارتر و بحران زده تر ميشوند.ولي در نظم دروني خواص حاكميّت  وجود ندارند.همه مردم به ميزان تلاش و كوشش خود از مواهب نظام  بهره مند ميشوند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 3:54  توسط ملک حسین برات زاده | 

                        آزادي بيان وانديشه درنظم بروني ودرنطم دروني:

 

تاریخ سر شار از مقابله حاکمان با اندیشه،بیان،مطبوعات و دگر اندیشانی است که نسبت به آنها احساس تهدید داشته است.در این قسمت به  آزادي بيان و انديشه در نظم بروني  و در نطم دروني می پردازیم.

1. در نظم برونی،حاکمیّت؛اندیشه،بیان و مطبوعات دگر اندیشان را برای خود تهدید دانسته و با  آن مقابله می کنند.ولی نظم درونی ذاتاً مجموعه ایی متکثر از اندیشه است و بدون آن بی معنی است.

2. در نظم برونی،حاکمان؛با تهدیدهای فکری دگراندیشان روبرو هستند.و با آن مقابله می کنند.ولی  نظم درونی با تهدید فکری درونی مواجه نیست.اندیشه،بیان و مطبوعات متکثر اسباب توسعه نظم درونی و جامعه را فراهم می کند.

3. در نظم برونی مقابله فیزیکی و قلع وقمع فکر،اندیشه و بیان وجود عملی دارد.حاکمان؛برای مقابله با تهدیدهای فکری به قلع و قمع دگراندیشان رو می آورند و با آن مقابله می کنند.ولی در نظم درونی چیزی به نام تهدید فکری درونی وجود ندارد.

4. در نظم بروني«بيان و انديشه»براي آزادي خود با حاكميت در نبرد دائمي است.ولي در نظم دروني در تعامل دائمي با جهل  است.«بيان و انديشه» براي آزادي خود نيازي به نبرد با ناظمان ندارد.

5. حاكميّت در نظم بروني،بيان انديشه هاي مخالف حاكميّت را جرم تلقي كرده و با آن برخورد خشن دارد.ولي در نظم دروني انديشه ها ذاتاً متكثر و متفاوت اند و با هم در تعامل و تقابل اند.نظم دروني بدون پذيرش و وجود انديشه هاي مخالف و قرائتهاي متفاوت بي معني است.

6. نظم بروني،با نويسندگان،روزنامه نگاران و انديشمنداني كه در جهت مخالف حاكميّت مي نويسند برخورد خشن دارد.در حاليكه انديشه  و آراء متفاوت از سازوكارهاي نظم دروني اند.

7. برخورد نظم بروني با دگرانديشان و انديشمندان مخالف حاكميّت،خشن و بي رحمانه است.ولي نظم دروني فاقد اين رفتار است.در نظم دروني انديشه ها و قرائتهاي متفاوت با هم در تعامل و تقابل اند.

8. نظم بروني با هنرمندان،روشنفكران،نويسندگان،انديشمندان و روزنامه نگاران موافق حاكميّت مهربان و با هنرمندان،روشنفكران،نويسندگان،انديشمندان و روزنامه نگاران مخالف حاكميّت نامهربان است.ولي نظم دروني فاقد اين  رفتار است.

9. ادبيّات نظم بروني نسبت به هنرمندان روشنفكران،نويسندگان،انديشمندان و روزنامه نگاران مخالف حاكميّت بسيار هتّاك  بي پروا،سربالا  و زشت است.ولي نظم دروني  فاقد اين  رفتار است.

10.  نظم  بروني،فاقد آزادي  بيان و انديشه است.ولي نظم  دروني  داراي آزادي بيان و انديشه است.

 

 

11. درنظم بروني هنرمندان،روشنفكران،نويسندگان،انديشمندان،روزنامه نگاران، نشريات و مطبوعات(حتّي اگر به موجب قانون اساسي يا قوانين ديگر حق آزادي بيان داشته باشند)از آزادي لازم براي بيان مطالب و ديدگاهاي خود برخوردار نبوده و در بيان مطالب خود نيازمند محافظه كاري و خود سانسوري هستند.ولي در نظم دروني نشريات،مطبوعات،نويسندگان و روزنامه نگاران عملاّ از آزادي لازم براي بيان مطالب و ديدگاهاي خود برخورداراند.در آن  نيازي به  دادن اين آزادي با تصويب قوانين در جهت تثبيت آزادي بيان نيست.

12. در نظم بروني هنرمندان،روشنفكران،نويسندگان،انديشمندان،روزنامه نگاران، نشريات و مطبوعات حق ندارند جزء آنچه كه حاكميّت ميگويد و مي انديشد را به رشته تحرير درآورد.آنچه هنرمندان، روشنفكران، نويسندگان،انديشمندان،روزنامه نگاران نشريات ومطبوعات بيان ميكنند،بايد مطابق سليقه و خواست حاكميّت باشد.حاكميّت خلاف انديشه خود را بر نمي تابد و آنرا به حساب خدشه دار شدن امنيّت ملّي ميگذارد.ولي در نظم دروني انديشه هاي متكثر جامعه در تعامل و تقابل دائمي اسباب رشد جامعه را فراهم ميكنند.

13. حاكمان در نظم بروني اگر چه ممكن است قبل از به حكومت رسيدن،خود براي آزادي جنگيده باشند،اما پس از به حكومت رسيدن به موانع آزادي تبديل ميشوند.دوران جنگيدن خود براي آزادي را فراموش ميكنند.خودشان آزادي را بدست آورده مانع آزادي ديگران ميشوند.

14. حاكمان درنظم بروني در توهّم جلوگيري از فروپاشي آنچه  بر پا كرده اند،آزادي ديگران را محدود ميكنند. ولي  در نظم دروني ناظمان،نظام  را بر پان كرده اند،بلكه  مردم  آنرا بر پا كرده اند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 3:52  توسط ملک حسین برات زاده | 

                   امنيّت ازديدگاه نظم بروني وازديدگاه نظم دروني:

 

امنيّت اجتماعي،اقتصادي،ديني،سياسي،فرهنگي،وغيره از جمله مقوله هاي بسيار مهم اند،كه دولتها براي برقراري آن شكل گرفته وبه خودسازمان ميدهند.اساساً چه نظم بروني و چه نظم دروني هر دو با هدف برقراري امنيّت(اجتماعي اقتصادي،ديني، سياسي،فرهنگي وغيره)تشكيل ميشوند.هدف اصلي تشكيل نظام سياسي چه بانظم بروني  و چه  با نظم دروني  برقراري امنيّت است.اما تعريف و شيوه برقراري امنيّت در آنها با هم فرق دارد.در اين بخش به فرقهاي بين امنيّت در نظم بروني  و امنيّت در نظم دروني مي پردازيم.

1. در نظم بروني،شخص يا گروه خاصي از درون يا برون جامعه بر مردم جامعه تسلط يافته و اقدام به برقراري امنيّت در آن ميكنند،و در اين گيرودار بهره بيشتري از كمالات،سروري،آقايي،مال ومنال،لذّات دنيوي،آسايش، آرامش،رفاه وغيره مي برند. ولي در نظم دروني همه مردم جامعه با هدف برقراري امنيّت براي همه وبهره مندي همه مردم از آن و با تشكيل شوراي دموكراتيك به برقراري امنيّت در سرزمين خود اقدام ميكنند.و در اين راستا شرايط  بهره مندي همه مردم را از كمالات،آسايش، آرامش،مال ومنال لذّات دنيوي و معنوي وغيره فراهم ميشود.نظم دروني مانع بهره گيري نامشروع گروههاي خاص از زحمات ساير مردم و نعمات طبيعي ميشود.

2. در نظم بروني،امنيّت ملي،به معني امنيّت حاكمان و امنيّت،نظامي است كه توسط آنها بر جامعه حكمفرما شده است.چنانچه امنيّت نظام  و ساختار ايجاد شده به هر طريق، خدشه دار شود،امنيّت حاكمان نيز خدشه دار ميشود. ولي،در نظم دروني امنيّت ملي به معني امنيّت اجتماعي،اقتصادي، سياسي،فرهنگي و ديني مردم جامعه است. مردمند كه نياز به امنيّت دارند،و براي رفع نياز خود اقدام به تشكيل نظام(تأمين امنيّت اجتماعي، اقتصادي،ديني،سياسي،فرهنگي،وغيره)ميكنند.مردم با تشكيل شوراي قانونگذاري و پرداخت حق عضويت(ماليات)به ايجاد نظام تأمين امنيّت عمومي اقدام ميكنند.

3. در نظم بروني،مجموعه حاكميّت با هدف تحكيم ساختار نظام،و با هدف تأمين امنيّت نظام و مجموعه حاكميّت اقدام به ايجاد نهادهاي تأمين امنيّت ميكند.مجموعه حاكميّت سعي ميكند  نظام خود را در برابر تحركات اجتماعي مردم جامعه و در برابر دشمنان داخلي و همچنين دشمنان خارجي مستحكم نمايد.ولي،در نظم دروني مردم براي تأمين امنيّت خود اقدام به تشكيل نظام تأمين امنيّت ميكنند.و نظام تأمين امنيّت جامعه خود را با نظم دروني و با نظام شورايي شكل ميدهند.

4. در نظم بروني امنيّت اجتماعي،سياسي،اقتصادي،فرهنگي،ديني وغيره درتمام شهرها(زيرجامعه ها)به امنيّت مركز حاكميّت و به امنيّت مجموعه حاكميّت وابستگي مطلق دارد.ولي در نظم دروني امنيّت زيرجامعه ها به امنيّت مركز وابستگي مطلق  ندارد.

5. در نظم بروني،اگر امنيّت حكومت مركزي به خطر افتد،امنيّت تمام  زيرجامعه هاي آن نيز به خطرمي افتد. اگر جامعه اي با نظم بروني باشد در اين صورت يا فاقد نهادهاي مردمي و شوراهاي محله،شهر و ايالت است ياشوراهاي آن ابزاري،و از اختيارات محدودي برخورداراند،در صورتيكه حكومت مركزي دچار ناكارآمدي شود (كه ميشود)تمام شهرها و زيرجامعه هاي آن دچار بحران،هرج ومرج،غارت،چپاول و ناامني شديد داخلي ميشوند.در شهرها و زيرجامعه ها شوراهاي محلي،كه منتخب مردم باشند،و مسئولين نظم داخلي در اختيار آنها باشند وجود ندارد.مردم  نيز از تجربه نظام شورايي  و دموكراسي  برخوردار نيستند.بلكه نظام ريش سفيدي دارند.در اكثر موارد قادر به تأمين امنيّت خود نيستند.ابزارهاي لازم را براي تأمين امنيّت خود در مواقع  بحراني در اختيار ندارند.ولي  در نظم دروني امنيّت ملي از درون به خطر نمي افتد. چنانچه امنيّت با تعرض خارجي به خطر افتد امنيّت زيرجامعه ها وابستگي مطلق به امنيّت مركز ندارد.هر زير جامعه در بر قراري نظم داخلي خود مستقل است.مردم  داراي تجربه نظام شورايي هستند.و قادرند در كوتاهترين مدت نظام شورايي خود را بكار اندازند،و از هرج ومرج  و غارت اموال عمومي  و خصوصي جلوگيري نمايند.

6. در نظم بروني  دامسازي مصنوعي  و ساختگي براي به دام انداختن مخالفان داخلي،فعالان سياسي مخالف، دشمنان داخلي و كارگزاران خاطي نظام توسط باندهاي حاكميّت  و نهادهاي حاكميّت صورت ميگيرد.اين روش با هدف از دور خارج كردن مخالفان انجام ميگيرد.ولي،در نظم دروني دام سازي مصنوعي براي مخالفان لزوم پيدا نميكند.

7. نظم بروني داراي مخالف خشن داخلي است.از اين ناحيه بسيار نگران و مضطرب است.براي سركوبي آنها برنامه ريزي و هزينه ميكند.مخفيانه مخالفان را به قتل ميرساند.ولي،نظم دروني فاقد دشمن خشن داخلي است. دشمن خشن نظام كه براي براندازي آن تلاش كند وجود ندارد.

9. در نظم بروني هر آن مسئله كودتا،انقلاب  و فروپاشي از درون محتمل است،و بالآخره رخ ميدهد.ولي،نظم دروني با مسئله كودتا و فروپاشي از درون روبرو نميشود.

10. دشمن داخلي از نظر حاكميّت نظم بروني،نگران كننده تر از دشمن خارجي است.حاكمان در نظم بروني معمولاً قادراند از طريق باج دهي به دشمن خارجي با آنها كنار بيايند.ولي،در نظم دروني فقط دشمن خارجي وجود دارد.

11. نظم بروني چه از نوع حكومت شاهان ايراني باشد،چه از نوع حكومت خلفا عرب باشد،چه از نوع خوانين ترك باشد،چه از نوع حكومت سرمايه داران باشد،چه از نوع حكومت مستضعفان باشد،چه از نوع حكومت روحانيان باشد،چه از نوع حكومت كشيشان باشد،همه داراي يكسري ويژگي يكسان هستند.نوع مهره در رأس يا محل استقرار آنها زياد مهم نيست.همه آنها دچار سقوطي خونين ميشوند.انتهاي همه آنها كربلا است.همه آنها بدون استثناء با استحاله سياسي،فرهنگي وغيره روبرو ميشوند.ولي نظم دروني نه از نوع حكومت شاهان ايراني است،نه از نوع حكومت خلفا عرب است،نه از نوع خوانين ترك است،نه از نوع حكومت سرمايه داران است،نه از نوع حكومت مستضعفان است،نه از نوع حكومت روحانيان است،نه از نوع حكومت كشيشان است و نه از نوع حكومت مردم برمردم است،بلكه نظم دروني خودساماندهي ملّتي هم سرزمين است كه امور عمومي خود را بر اساس وفاق و قرار داد و بر اساس فرهنگ،سنت،دين  و علم سازماندهي  و نظم ميدهند.لذا فاقد دشمن داخلي بوده و دچار سقوط از درون نميشود.

12. در كشورهايي كه با نظم بروني اداره ميشوند در صورت سقوط حاكميّت مركزي احتمال چند تكه شدن كشور و از هم پاشیدگی(جدايي  بخشها)وجود دارد و معمولاً رخ  ميدهد.ولي،در نظم دروني جدايي طلبي وجود ندارد. جوامع كوچكتر با چسبيدن بهم اقدام به تشكيل جوامع  بزرگتر ميكنند.بطوريكه هيچ عضوي تحت تسلط عضو ديگر نيست.

13. در نظم بروني امنيّت جامعه ناپايدار است.پائين ترين حد ناامني در آن  زماني است كه حاكميّت به اوج ناكار آمدي و پايان عمر خود ميرسد.ولي،در نظم دروني امنيّت جامعه از وضعيتي پايدار و مستمر برخوردار است. مگر اينكه  توسط  دشمن خارجي به خطر افتد.

14. در تصوّر مردم كشورهاييكه عمدتاً تحت تسلط  حكومتهاي استبدادي قرار داشته اند، وجود نظم  و برقراري امنيّت،به حكومت يك فرد يا گروه(شاه،سلطان،خان،) وابسته  است. مردم  تصوّري از جمهوريّت  و نظم دروني ندارند.مردم  همواره منتظر منجي نجاتي هستند كه بيايد و امنيّت جامعه آنها را برقرار نمايد.بدون توجه به اينكه خداوند به آنها فرمان «وامرهم شوري بينهم» و«لاحكمٌ الالله»داده است از خداوند تقاضاي يك حاكم عادل ميكنند. ولي، در تصوّر مردم كشورهايي  كه با جمهوريّت آشنا هستند.حكومت هيچ شخص يا گروهي  بر جامعه جايز نيست.حاكم عادل وجود ندارد.نظم و امنيّت عمومي با مشاركت فعال مؤثر و دائمي مردم و از طريق نظام شورايي و تأسيس نهادهايي كه تحت نظارت شوراي مردم  و نظارت عمومي  قرار  دارند ايجاد  ميشود.

15. در نظم بروني رهبر رأس حاكميّت(شاه،خليفه،خان،)پس از اينكه متوجه  نارضايتي مردم از حاكميّت شده و احتمال سقوط  نظام و مجموعه حاكميّت را ميدهند،دست به جابجايي و تعويض مهره هاي نظام و عزل  تعدادي از مسئولين نهادهاي حاكميّت ميزند. معمولاً فرمان رفع تبعيض،مبارزه با فساد و رشوه خواري و رسيدگي به امور مردم را صادر ميكند.اما بدليل گسترش تدريجي فساد و ارتباط مستقيم گسترش آن با عمر نظام، با عدم موفقيت روبرو ميشود.اين شيوه در اكثر حكومتها به شكلهاي تقريباً مشابه انجام مي پذيرد. چه حكومت توسط  شاهان آريايي ايجاد شده باشد،چه توسط روحانيان،وچه توسط خوانين ترك،چه توسط سرمايه داران ايجاد شده باشد يا توسط مستضعفان ايجاد شده باشد،فرقي  در محل استقرار يا فرد حاكم ندارد.ولي،در نظم دروني اگر مردم از انتخاب خود ناراضي باشند،آنرا از طريق انتخابات مجدد در دوره بعدي و يا از طريق دادگاههاي مدني به رضايت تبديل ميكنند.ناظمان  در نظم دروني در صورت نارضايتي اكثريت مردم از عملكردشان قادر به ادامه كار نخواهند بود.نظم دروني با هدف رفع  تبعيض و جلوگيري از فساد شكل مي گیرد

16. در نظم بروني،تشكيل هر گونه اجتماعات،گردهمايي،راهپيمايي و غيره توسط  موافقان و طرفداران حاكميّت (با مجوز يا بدون مجوز)مخل مباني نظم شمرده نميشود.اما تشكيل آنها از طرف مخالفان حاكميّت مخل مباني نظم بشمار مي آيد.ولي،در نظم دروني تشكيل اجتماعات،گردهماييها و راهپيماييهاي مسالمت آميز توسط مخالفين و موافقين قراردادها(مخالفين قوانين نظم)مخل مباني نظم شمرده نميشود.مردم حق دارند در مخالفت يا موافقت با يك قرارداد اجتماعي تجمع،گردهمايي  و راهپيمايي مسالمت آميز داشته باشند.عملاً و به موجب قانون محلهايي براي ابراز مخالفت يا موافقت  گروههاي مخالف  و موافق در نظر گرفته ميشود.مخالف در نظم دروني به معني مخالف نظام نيست.

17. در نظم بروني تشكيل هر گونه اجتماعات،گردهمايي،راهپيمايي و غيره توسط موافقان و طرفداران حاكميّت (با مجوز يا بدون مجوز)از امنيّت لازم برخوردار ميشود.پليس نظم بروني،آنها را كمك و راهنمايي ميكند. اما تشكيل آنها از طرف مخالفان  حاكميّت از امنيّت لازم برخوردار نميشود.ولي،در نظم دروني تشكيل هر گونه اجتماعات چه توسط مخالفين و چه  توسط موافقين از امنيّت لازم برخوردار ميشود.

19. حاكمان در نظم بروني همواره قادرند افرادي مانند شعبان بي مخ(گروه فشار)را براي كوبيدن مخالفان ساخته و ازآنها به عنوان ابزار(غير رسمي)كوبيدن مخالفان،استفاده نمايند. همه حاكميّتها،داراي گروه فشار هستند.گروههای فشار در برابر قانون با ساير گروهها يكسان نيستند و به عنوان حاميان مردمي حاكميّت عمل ميكنند.

18. در نظم بروني افراد دگرانديش،احزاب دگرانديش،ايالات دگرانديش،اقوام دگرانديش،ملّتهاي دگرانديش و كشورهاي دگرانديش از نظر حاكميّت  محور شرارت، طغيان و ترور هستند.زمينه ساز شرارت،ياغي گري و ترور هستند.لذا بايد با قدرت و زور خاموش شوند.مجموعه حاكميّت نيز از نظر دگرانديشان  قلدرمآب،گردن كلفت، زورگو،شيطان صفت،حيله گر،درنده خوي،گرگ صفت و روبه مزاج است.حاكمان مجموعه اي زورگو هستند كه خواهان سروري و آقايي بر ساير مردم هستند.برتري طلب،نژادپرست وخودي پرستاني هستند كه ميخواهند صاحب مال و منال سروري، رفاه،آسايش،قدرت وحكومت بر ساير مخلوقات خداوند شوند.همه تحت فرمان آنها باشند.لذا بايد اين  قدرت  نامشروع از دست آنها خارج شود.ولي،در نظم دروني چنين واژه هايي يافت نميشود. نظم دروني مجموعه اي متكثر از انديشه هاست كه با تشكيل شورا و پارلمان دموكراتيك تكثر خود را به وحدت و يكتايي مبدل ميكنند.با تشكيل شورا و پارلمان محله،انديشه هاي متكثر محلي را به وحدت مبدل ميكنند.و با تشكيل شورا و پارلمان شهر انديشه هاي متكثر شهر را به وحدت مبدل ميكند.و با تشكيل شورا و پارلمان ايالات انديشه هاي متكثر يك ايالت رابه  وحدت مبدل ميكند.با تشكيل شورا و پارلمان كشور انديشه هاي متكثر يك كشور را به وحدت مبدل ميكند.و با تشكيل شورا و پارلمان قارّه انديشه هاي متكثر يك  قارّه را به وحدت مبدل ميكند.با تشكيل شورا و پارلمان جهان انديشه هاي متكثر مردم جهان را به وحدت و يكدلي مبدل ميكند.در اين حالت،حاكمي بر محله،شهر،ايالت،كشور،قارّه و جهان كه قدرت به طور مطلق و دائمي در دست او باشد وجود ندارد كه در مقابل او ياغي و سركشي  وجود داشته باشد.به عنوان مثال در جامعه جهاني اگر جمهوري اسلامي ايران آمريكا را شيطان بزرگ،گرگ صفت،درنده خوي،دروغگو،زورگو،و قلدرجهان مي نامد و آنرا در ليست كشورهاي مستكبر جهان قرار ميدهد.و در مقابل،آمريكا،جمهوري اسلامي ايران را محورشرارت، ترور و ياغي گري وغيره ميخواند و  آنرا در ليست كشورهاي ياغي قرار ميدهد.بدليل وجود نظم بروني برسازمان و مقررات جهاني است.حاكميّت آمريكا بر جهان دقيقاً همانند حاكميّت يك خان بر يك دهكده است و يا غيان مقابل آمريكا دقيقاً همانند ياغيان يك دهكده در مقابل خان هستند.هر جا حاكميّت باشد،ياغي در مقابلش خواهد بود.اگر در دهكده جهاني حاكمي وجود داشته باشد(آمريكا)و بخواهد جهان را مطابق ميل و سليقه خود(نه ميل شوراي جهان)سازماندهي و نظم دهد. قطعاً در مقابل او ياغي  و سركش(ايران،و چند كشور ديگر)كه از نظر حاكميّت محور شرارت اند وجود خواهد داشت.تذكر:سازمان ملل فعلي سازماني دموكراتيك براي جهان نيست.

20. در نظم بروني،وقتي حاكميّت با نارضايتي و تحركات اجتماعي مردم روبرو ميشود براي ادب كردن آنها و تفهيم «مفهوم امنيّت به آنها » عمداً محيط  زندگي مردم را براي ناامن شدن باز ميگذارد تا دست اشرار،دزدان و نا امن كنندگان محيط اجتماعي مردم،در ايجاد ناامني  باز شود.اين رفتار حاكميّت،براي اين است كه مردم در مورد حذف حاكميّت و در نتيجه دچار ناامني و هرج ومرج  شدن،قدري تأمل نمايند.حاكميّت ميخواهد بگويد كه اگر آنها بروند امنيّت جامعه نيز ميرود.جامعه دچار ناامني  و هرج ومرج ميشود. اينكار براي ترساندن مردم انجام ميشود.ولي،در نظم دروني امنيّت جامعه توسط مردم(شوراي دموكراتيك مردم) حاصل ميشود.مردم با هدف ايجاد امنيّت و خودساماندهي آنرا محقق ميكنند.با رفتن ناظمان قبلي و آمدن ناظمان جديد امنيّت از بين  نمي رود.

21. نظم بروني در نيمه دوم عمر خود،روز به روز نزد مردم بسيار زننده،مبتذل و تنفر آميز ميشود. بطوريكه وقتي مردم عكس رهبران و منصوبان آنها را مي بينند، لبهايشان آويزان ميشود.آرزو ميكنند كه هر چه  زودتر مرگشان فرا رسد و مردم از شرشان خلاص شوند.ولي در نظم دروني بدليل مادام العمر نبودن ناظمان،وجود تنوع  و تكثر چنين  وضعي رخ نميدهد.

22. در جوامعي كه با نظم بروني،نظم مي يابند،بدليل گسترش تدريجي تنفر مردم از حاكميّت و اهميت ساقط  شدن آن  و بدليل مسدود بودن راه اصلاحات،مردم با دست خود،زمينه ناامني محيط زندگي خود را فراهم ميكنند.یعنی زمينه هم زمينه ناامن شدن از داخل و هم زمينه ناامن شدن از خارج ناامني توسط  خود مردم فراهم ميشود.مردم با دست خود خانه خود را خراب ميكنند.با دست خود خانه خود ناامن كرده و آنرا آتش ميزنند.چاره اي جز اين ندارند.«اگر شخصي روي يك سكوي بلند در داخل دريا ايستاده باشد و بداند كه درياي اطراف سكو كوسه هم دارد قطعاً خودش را به داخل دريا پرتاب نخواهدكرد.ولي اگر سكو آتش گرفته باشد قطعاً خودش را پرتاب خواهد كرد.» در نظم بروني سكوي اسكان آنقدر ناامن و حاكميّت آنقدر ناكارآمد و تنفرآميز ميشود كه ساكنان سكو مجبور ميشوند خودشان را از بالاي آن به دريا پرتاب كنند.امنيّت خود را به خطر اندازند.عده اي طعمه كوسه ها شوند.و عده اي نجات يافته  و سكوي ويران شده را مجدداً بسازند.خانه آنقدر ناامن و ناكارآمد و تنفرآميز ميشود كه ساكنان خانه مجبورند آنرا آتش زده و دو باره بسازند.

23. در نظم بروني بدليل گسترش تدريجي تنفر مردم از حاكميّت،فساد،نارضايتي، ناكارآمدي ديكتاتوري،زورگويي و غيره مردم به تدريج به تضعيف نهادهاي امنيّتي و بازوهاي آهنين امنيّت ميپردازند.به اين ترتيب پس از سست شدن بازوهاي آهنين حاكميّت و در نهايت سقوط آن دچار ناامني  داخلي و خارجي ميشوند.زمينه جدايي  و تجزيه كشور فراهم ميشود.زمينه دخالت كشورهاي بيگانه و ناامني از خارج فراهم ميشود.سرتاسر تاريخ مملو از نمونه هايي است كه در فوق ذكرشد.مانند:

  ايران پس از سقوط  نظام خاقاني قاجاريه(حكومت خانهاي ترك مغولی بر ملّت ايران)

      ايران  پس از سقوط  نظام شاهنشاهي پهلوي

      افغانستان پس از سقوط نظام كمونيستي نجيب الله

      جامعه شوروي پس از سقوط  نظام كمونيستي

      يوگسلاوي پس از سقوط حكومت آن دردهه 1990ميلادي

نوع نظام جامعه ايران درعصر پهلوي نظم بروني است.مردم ايران پس از اعلام نارضايتي از حكومت پهلوي،بدون توجه به وجود قوميّت هاييكه سالهاتحت تسلط حكومت مركزي بوده اند.و بدون توجه به وجود قوميّتهاي قدرت طلب داخلي،وجود انسانهاي شرور و چپاولگر،وجود دشمن خارجي(عراق،)و غيره دست به تضعيف نهادهاي امنيّتي  و ارتش كشور خود زدند.و پس از سقوط نظام پهلوي دچار ناامني شديد داخلي  و ناامني خارجي(حمله عراق)در مرزهاي غربي كشور شدند.بسياري از نخبگان و جوانان برومند خود را از دست دادند.خسارات مالي و جاني فراواني را متحمل شدند.براي كسب امنيّت دو باره مجبور به حمايت و قبول حكومتي شدند كه از نظر ساختاري فرقي با نظام شاهنشاهي پهلوي ندارد.فقط مهره هاي آن فرق كرده است. روند ظهور و سقوط حكومتها در ايران،امنيّت ناپايدار آنرا سبب شده است.اين  روند تا زماني كه نظام حاكم بر جامعه ايران نظم بروني باشد به  تواتر ادامه خواهد يافت. نظام ايران پس از سقوط نظام پهلوي مجدداً نظم بروني است.و از جهت اينكه در آن مردم تاحدودي با رأي آشنا شده و رأي آنها به رهبران رأس حكومت به صورت مشروط پذيرفته شده است.جامعه اي در حال گذر از حكومت به جمهوريّت محسوب ميشود. درعين حال ممكن است در اين مسير دچار ناامني شديد ديگري شده و مجدداً اسير ديكتاتوري و حكومت شاهان يا روحانيان بشود.خصوصاً اينكه ذهن مردم ايران بامفهوم جمهوريّت  و نظم دروني چندان آشنا نيست.نظام فعلي ايران را جمهوري اسلامي ميداند. در حاليكه جمهوري اسلامي نيست.ملّت ايران  در تجربه  تاريخي  خود،به حكومت شخص  يا اشخاص عادت كرده است.در ذهن  و تجربه تاريخي خود با جمهوريّت آشنا نيست.آنها اغلب ناگزيرند از بين ديكتاتوري مذهبي و لائيك كه هر دو  ديكتاتوري نظامي اند،يكي  را برگزينند.ممكن است هر قانون اساسي را به عنوان جمهوريّت و بر اساس اعتماد به رهبر و اشخاص با نفوذ،يا با زور و بدون مطالعه بپذيرد.همانگونه كه قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران را بدون مطالعه پذيرفت و به آن رأي مثبت داد.هيچ تحقيق و مطالعه اي در مورد آن نكرد.بدون توجه به اينكه قانون اساسي تدوين شده جمهوريّت ديني را بيان كرده است يا حكومت روحانيان را بر اساس اعتماد به  لباس روحانيت به عنوان جمهوري اسلامي  پذيرفت.گروهي كه نپذيرفت هم  با  زور منزوي شد.اگر رهبران  نظام جمهوري اسلامي ايران در نسل اول كه افراد صالحي هستند،مانع اصلاحات و مهندسي مجدد در ساختار نظام شوند قطعاً استحاله سياسي در ايران رخ خواهد داد.ولي اگر در زمان وجود امنيّت مجموعه نظام را از نظم بروني به نظم دروني تغيي رشكل دهند.بر جمهوريّت  و اسلاميت  در اذهان عمومي خدشه اي وارد نخواهد شد.مردم از ناامنيهاي آتيه خلاص خواهندشد.هر جامعه بزرگ و چند مليتي مانندايران بايد در زمان وجود امنيّت از نظم بروني به نظم دروني تغيير شكل دهد تا دچار فروپاشي نشود.در تدوين قانون اساسي  بايد همه مليّتها و همه  اقوام كُرد،لُر،فارس بلوچ،ارمني،آذري،كرمانج وغيره شراكت داشته باشند. بايد از هر شهر و ايالت گروهي براي تدوين قانون اساسي انتخاب شوند و آنرا تدوين،تنظيم و تصويب كنند ودر نهايت به همه پرسي بگذارند.تا حداقلي از جمهوريّت اسلامي  برقرار شود و در آتيه با بازنگري معايب آن بر طرف شود. نبايد مسير بازنگري در قانون اساسي بسته  و يا در اختيار شخص يا گروهي خاص باشد.بازنگري در قانون اساسي بايد حداكثر هر ده سال يكبار انجام گيرد.اگر بازنگري در قانون اساسي فقط در اختيار روحانيان باشد قطعاً ديكتاتوري روحانيان را برقرار خواهند كرد.مسدود بودن راه اصلاحات ساختاري،در قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران،اسلام  و روحانيت را همانند آنچه  در اروپا قبل از رنسانس رخ داده است به  قم  خواهد برد.آنرا همانند مسيحيت به  انزوا خواهد كشانيد.همانگونه كه مسيحيت به واتيكان رفت،اسلام  نيز به  قم خواهد رفت. اگر ناحيه قدرت در جمهوري اسلامي  مانع انجام اصلاحات مطرح شده پس از انتخاب آقاي خاتمي به رياست جمهوري شود،و همچنان رياست جمهوري و مجلس براي زينت در ساختارجمهوري اسلامي باقي  بمانند،و طفيلي  و تداركاتچي  دست حاكميّت باشند و فقط مجاز باشند با ساز حاكميّت برقصند،قطعاً جامعه ايران در معرض دين گريزي و دين ستيزي و گسترش نظريه جدايي دين از سياست  قرار خواهد گرفت.قطعاً جمهوري اسلامي همانند جد خود«خلفا راشدين»دچار سقوطي خونين خواهدشد.و انتهاي آن جز كربلا نخواهد بود.جمهوري اسلامي ايران براي اينكه آسيب نبيند بايد تن به اصلاحات بدهد.براي اينكه اسلام آسيب نبيند بايد جمهوريّت و مردم سالاري را برقرارنمايد و ساختار نظام را با نظم دروني محقق نمايد.نظم بروني چه از نوع حكومت شاهان باشد،چه از نوع حكومت خلفا باشد،چه از نوع حكومت موبدان باشد،چه از نوع حكومت روحانيان شيعه باشد،چه از نوع حكومت خانهاي ترك باشد،چه از نوع حكومت فئودالها باشد،چه از نوع حكومت سرمايه داران باشد،چه از نوع حكومت مستضعفان باشد،همه و همه ساختار مشتركي دارند.همه  آنها  داراي يكسري ويژگيها و صفات مشترك هستند.از همه آنها يكسري رفتارهاي يكسان منعكس ميشود.نوع مهره در رأس،ويژگيهاي مشترك آنها را تغيير نميدهد.محل استقرار نيز،ويژگيهاي مشترك آنها را تغيير نميدهد.نوع  مهره در رأس  و محل استقرار، عملكرد آنها را چندان تغيير نميدهد.در ساختار حاكميّت  با نظم بروني چه«پيربوتا»حاكم باشد  و چه«ماندلا» فرقي  نميكند.چه صالح و روحاني  حاكم باشد و چه  ناصالح  فرقي ندارد.آخر همه آنها كربلااست.همه آنها بدون استثناء با استحاله و سقوط  روبرو ميشوند.همه آنها سقوطي خونين دارند.ولي نظم دروني،نه از نوع حكومت شاهان است ونه از نوع حكومت روحانيان،نه از نوع حكومت خلفا عرب است و نه از نوع حكومت خوانين ترك، نه از نوع حكومت سرمايه داران است و نه از نوع حكومت مستضعفان،حكومت مردم بر مردم هم نيست.بلكه خودساماندهي ملّتي هم سرزمين،بر اساس قوانين  وفاقي و قراردادي است.وفاقي  كه  برمبناي دين، فرهنگ، سنت  و علم استوار است.ملّتي  هم  سرزمين با هدف ايجاد امنيّت در تمام زمينه ها امور خود را بر اساس دين، فرهنگ،سنت و علم  سازماندهي  و نظم ميدهد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 3:51  توسط ملک حسین برات زاده | 

           اصلاحات و تغيير و تحول در نظم بروني و در نظم دروني:

 

«خانه از پاي بست ويران است           خواجه در نقش ايوان است.»

با توجه به رشد روزافزون آگاهيهاي انسان از قوانين حاكم بر طبيعت و رفتارهاي طبيعي، اجتماعي، اقتصادي،فرهنگي وغيره،تغيير و تحول،انجام اصلاحات و مهندسي مجدد، در هر جامعه  و سازمان، از ضروريات و ملزومات بقاء آن است.مهندسي مجدد سازمان  و مقررات اجتماعي  و ساختارهاي حاكم  بر جامعه از ضروريات و ملزومات زندگي مسالمت آميز مردم آن جامعه است.هر جامعه براي بقاء و حضور شرافتمندانه خود در كنار ساير ملل  ناگزير به انجام دگرگوني و اصلاحات سياسي، اجتماعي،فرهنگي  وغيره است.هر جامعه براي دستيابي به بالاترين سطح كارايي و بالاترين حد توانايي در جهت رقابت و تعامل با جوامع ديگر بايد خود را بطور دائم،در،دستخوش تغيير و تحول و اصلاح قرار دهد. در غير اين صورت از گردونه رشد، عقب خواهد ماند.نبايد مسير اصلاحات در آن بسته باشد. اصلاحات بايد فرايندي دروني، تدريجي،مستمر و بنابر خواست مردم جامعه باشد.تا در مسير حركت خود دچار چالشهاي اجتماعي نشود.نظم بروني و دروني هر دو جامعه را در مسير اصلاحات و تغيير و تحول قرار ميدهند.ولي شيوه انجام اصلاحات در آنها با هم فرق دارد. در اين  قسمت به فرقهاي بين اصلاحات در نظم بروني  و اصلاحات در نظم دروني  مي پردازيم.

1. در نظم بروني،انجام هر گونه اصلاحات و تغييروتحول اجتماعي،سياسي،اقتصادي، فرهنگي،بر اساس اراده هيأت حاكمه و مطابق سليقه و ميل آنها صورت ميگيرد.ميل و سليقه هيأت حاكمه از نظر آنها كاملاً  كارشناسي شده و علمي است.خواست هيأت حاكمه،اصلاحات را تعريف ميكند.ولي،در نظم دروني انجام هرگونه اصلاحات و تغيير و تحول براساس اراده اجتماعي مردم است.و با روشهاي مدني و دموكراتيك صورت ميگيرد.خواست مردم اصلاحات را تعريف ميكند و در شوراي مردم (پارلمان محله،شهر ايالت،كشور،قارّه وجهان) تبلور مي يابد. انجام اصلاحات روندي تدريجي  و مستمر دارد. بسياري از اصلاحات بدليل خصوصي بودن اكثر امور خودبخود و در يك روند تاريخي و تدريجي و بدون برنامه ريزي دولت رخ ميدهند.اصلاحات  با  كشف روابط  جديد  رياضي و طبيعي انجام ميگيرند.

2. در نظم بروني بازنگري قانون اساسي و اكثر اصلاحاتي كه حاكميّت قصد انجام آنها را دارد بدون غرض و مرض پشت پرده آنها نيست.ولي،در نظم دروني اصلاحات از شفافيت برخوردار است.غرض و مرض شخصي در آن  وجود ندارد. 

3. درنظم بروني اصلاحات ومهندسي مجدد،فرايندي تدريجي و مستمر نيست،بلكه گاه گاهي و ناپايدار است.ولي، در نظم دروني فرايندي تدريجي و مستمراست،چندانكه در كوتاه مدت از ديد پنهان و در دراز مدت آشكار و نمايان ميشود.

4. در نظم بروني اصلاحاتي كه خواست مردم جامعه است،با انسداد روبرو ميشود.ولي، در نظم دروني خواست مردم اصلاحات را تعريف ميكند،بدون انسداد و بدون مانع است.

5. در نظم بروني  اگر مردم خواهان تغيير و تحول در ساختار حاكميّت(یا مخالف تصميم حاكميّت در بعضي امور)باشند،بايد راهي خسارت آور  و ويرانگر را طي كنند.كه معمولاً رفتاري آشوبگرانه و با تحركات اجتماعي و همراه با خسارات مادي،معنوي وانساني است.ولي،در نظم دروني مردم براي تغيير و تحول در ساختار نظام،يا انجام اصلاحات نيازي به بروز رفتارهاي قهرآميز،خشن و خسارت آور ندارند.قوانين مدني راه را براي تعامل آراء و نظرات متكثر باز گذاشته است.مردم احساس نياز به تحركات اجتماعي نميكنند.

6. در نظم بروني،تعويض حاكمان و انجام اصلاحات در رأس حاكميّت،و ساختار نظام امكان پذير نيست.راه مسدوداست.و انجام اصلاحات در سطوح پايين نظام نيز با مانع و دردسر فراوان روبرو است.انجام اصلاحات راهي جز آشوب و تحركات اجتماعي خسارت آور و خونين ندارد.ولي،در نظم دروني تعويض ناظمان و مقننين، بدون دردسر،بدون تحركات اجتماعي و بدون خسارت و خون ريزي، امكان پذيراست.راه مدني و قانوني  دارد.

7. در نظم بروني اگر مردم شهري خواهان تعويض يك يا چند نفر از مسئولين نظم شهر خود باشند بايد درخواست خود را با آشوب و رفتارهای خسارت آور و خونين به گوش مسئولين رده بالاي نظام برسانند.راهي جز اين ندارند.مسئولين بالا با راههاي مسالمت آميز حرف مردم را تحويل نميگيرند. همچنين اگر مردم بخواهند مسئولين حكومتي در مركز و مخصوصاً رهبر رأس نظم را تعويض نمايند. بايد دست به يك مبارزه خونين و خسارت آور بزنند.

بعنوان مثال:درحاكميّت سلسله قاجاريه  تغيير حكومت يا تعويض شاه،راهي جز مبارزه،كودتا و قيام خونين نداشت.اگر خوانين قاجار توسط مردم ايران، و با روشهاي مدني و براي مدتي كوتاه براي تنظيم امور كشور انتخاب ميشدند در اين صورت پس از پايان دوره شاهي(خاقاني)بدون هيجگونه خسارتي كنار ميرفتند.مردم براي تغييرآنها نيازي به آشوب،قيام  و تحركات اجتماعي خسارت آور نداشتند.در نظم برونی،مسئله كودتا منتفي است.معني پيدا نميكند.مسئله قيام مردم،منتفي است،معني پيدا نميكند.اگر حکومت خوانین ترک قاجار در ایران نظم درونی می بود،در اينصورت سقوط حكومت قاجاريه و ظهور حكومت پهلوي بجاي آن بي معني ميشد. رخ نميداد. به همين ترتيب،نظام شاهنشاهي پهلوي را در نظر بگيريد،اگر نظام پهلوي از نظم دروني برخوردار بود،دچار قيام مردم و انقلاب نميشد. گسست بين مردم و حاكميّت رخ نميداد.گسست بين مردم و حاكميّت درصورتي رخ ميدهد كه نظام حاكم برجامعه حكومت(نظم بروني) باشد.از جمهوريّت و مردم سالاري برخوردار نباشد.درآن رأي و نظرمردم ابزاري باشد.

به همين ترتيب،نظام جمهوري اسلامي ايران را در نظربگيريد.اين نظام از رأي مردم برخوردار است ولي رأي مردم در آن ابزاري و زينت المجالس است.از نظم بروني  برخوردار است. حكومت روحانيان (سلطه گروهي)است كه براي مشروعيت بخشيدن به حكومت خويش رأي مردم را دست آويز قرارداده است. كساني را به مردم معرفي ميكند،و با دست آويز قراردادن دين از مردم ميخواهد كه به بعضي از آنها رأي دهند. حاكميّت، مشاركت مردم در انتخابات را وظيفه شرعي آنها ميداند.در اين نظام اگر مثلاً مردم شهر شيروان (زيرجامعه) خواهان تغيير امام جمعه شهرشان كه از مركز منصوب ميشود،باشند،بايد اين تقاضا را از طريق تحركات اجتماعي خسارت آور،و آشوبهاي خياباني و تحمل خسارات جاني و مالي به گوش بالا برسانند. اگر بخواهند رهبر رأس هرم نظام را تعويض نمايند،بايد راهي پر زحمت، خسارت آور،خونين و همراه با ناامني اجتماعي را طي كنند.راهي جز اين  ندارند.همچنين است تغيير اعضاي شوراي نگهبان،تغيير اعضاي شوراي تشخيص مصلحت،تغيير اعضاي مجلس خبرگان (مجلس مختص روحانيان)، انجام اصلاحات در قوه قضائيه و تعويض رياست آن،به سختي ميتوان چنين كاري كرد.تعويض رئيس جمهور(رئيس بخشي  از قوه مجريه)و نمايندگان مجلس شوراي اسلامي (بخشي ازقوه مقننه)با روشهاي مدني امكان پذير است،اما تشخيص جايگزين بايد با رضايت ناحيه قدرت باشد.مردم بايد به كساني براي اين دو جايگاه رأي دهند كه مورد تأييد ناحيه قدرت باشند. يعني تعويض افراد اين دو جايگاه نيز براساس خواست ملّت نيست.بلكه افرادي از سوي ناحيه قدرت به مردم براي رأي دادن معرفي ميشوند و مردم بايد به آنهايي رأي دهند كه مصلحت ناحيه قدرت است. اگر مردم به كساني از همان افراد مورد تأييد حاکمیت،كه ناحيه قدرت از آنها خوششان نمي آيد رأي دهند درعملكرد خود دچار ناكارآمدي ميشوند.مجلس و رياست جمهوري دچار ناكارآمدي ميشوند.افرادي كه مورد تأييد ناحيه قدرت نباشند، نميتوانند وارد عرصه رقابت انتخاباتي شوند.اگر وارد شده و موفق شوند نيز در ادامه كار خود دچار ناكار آمدي ميشوند.مردم به دو گروه مخالف نظام(مخالف  و بيطرف)و موافق نظام تقسيم شده اند.اگر نظام جمهوري اسلامي،جمهوري اسلامي باشد، نبايد مردم در تعويض حتّي  رهبر نظام نيازي به تحركات اجتماعي خسارت آور داشته باشند.در واقع قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران جمهوريّت اسلامي را بيان نكرده است.جمهوريّت در آن ناقص و بسيار كمرنگ است.به همين دليل اسلاميّت آن نيز دچار كمرنگي است.كمرنگ بودن جمهوريّت و اسلاميّت به هر دوي آنها ضربات مهلك وارد می كند.

8. در نظم بروني مجموعه حاكميّت در ابتدا متوجه نارضايتي مردم از حكومت و تحركات لايه هاي زيرين جامعه نيست.با خيال خوش به راه خودادامه ميدهد.و پس از آگاهي،دست به اصلاحات روبنايي ساختمان حاكميّت ميزند.گج وكاهگل و نماي ساختمان حكومت را در دستخوش تغيير و اصلاح قرار ميدهد.مبارزه با فساد،تبعيض و تبارگرايي را با فدا کردن تعدادي از مسئولان سطوح پايين شروع ميكند. سعي در كسب اعتماد بين مردم ميكند.اما اصلاحات بدليل به خطر افتادن اركان نظام و موقعيت حاكمان و احتمال برملا شدن اعمال و رفتارهاي پنهان حاكميّت شامل مهندسي مجدد ساختار حاكميّت نميشود.يعني حاكميّت بدون توجه به اينكه خانه از پاي بست ويران است،به نقش ايوان مشغول ميشود. ولي،در نظم دروني خواجه اي كه به  نقش ايوان بپردازد وجود ندارد.انجام اصلاحات در اختيار مردم  و شوراي مردم است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 3:50  توسط ملک حسین برات زاده | 

              تحركات اجتماعي و چالشها در نظم بروني يا در نظم دروني:

 

يكي از مقوله هاي بسيار مهم كه  نظم بروني  با آن روبرو است،مقوله تحرکات اجتماعی مردم جامعه ومخالفان حاکمیّت است.ساختار و ساختمان نظم برونی به گونه ای است دارای دشمن داخلی است.در اين قسمت به بيان فرقهای بین نظم برونی و نظم درونی در این زمینه  مي پردازيم.

1. «  نظم بروني داري دشمن خشن داخلي است.ولي،نظم دروني فاقدآن است. »

2. نظم بروني در طول عمر خود همواره گرفتار آشوبهاي خونين و خسارت آور مردم جامعه است. دائماً با تحركات اجتماعي در تقابل و مبارزه است.و از اين ناحيه بسيار نگران و مضطرب است.در اين راستا خود را با تصويب قوانين،ايجاد دادگاههاي ويژه ايجاد نهادهاي رسمي  و غيررسمي استحكام مي بخشد.ولي  نظم دروني فاقد آشوب و تحركات اجتماعي خسارت آور است.مردم براي آشوب و تحركات اجتماعي خسارت آور انگيزه اي ندارند.آنها نميتوانند برعليه خود آشوب و بلوا  راه بياندازند.و بر ضد خود خرابكاري كنند.بلكه آنها براي تعويض ناظمان،روشهاي مدني دارند و آنها را تدارك ديده اند.نيازي به تحركات اجتماعي  و آشوب براي براندازي ندارند.نظم دروني داراي براندازي مسالمت آميز است.فاقد براندازي خسارت آور و خونين است. براندازي آن به معني كنار گذاشتن افراد از سياست و جايگزين كردن افراد ديگر بجاي آنها با روشهاي مدني است.

3. در نظم بروني آشوبها و تحركات خسارت آور اجتماعي توسط مردم،با هدف انجام اصلاحات و تغيير در بالا و براندازي حاكميّت درهر فرصت مناسب انجام ميگيرد.ولي،در نظم دروني تغيير و اصلاح در ساختار يا اجزاي نظام امري تدريجي است.با حفظ ثبات نظم بصورت تدريجي و مستمر رخ ميدهد.نظم دروني دائماً در حال مهندسي مجدد خود است.دائماً خود را بهبود مي بخشد.هرگونه تغيير و مهندسي مجدد در دست مردم است.و به صورت مدني انجام ميگيرد.بدون مانع است.هر نسلي قدم بعدي را بر ميدارد.در حاليكه در نظم بروني يك نسل نظام و حاكميّتي  ميسازد و نسل بعدي آنرا خراب كرده، دو باره يكي ديگر ميسازد.و اين روند تكرار مكررات است.

4. در نظم بروني اساس نظم شكننده،آسيب پذير و خسارت آور است.ولي،در نظم دروني  با دوام و پايدار است.دگرگوني تدریجی دارد.با رشد و تكامل علم،رشد و تكامل مي يابد،و خود را به روزميكند.

5. نظم بروني بدلايل ساختاري دچار شكافهاي سياسي،اقتصادي،درگيريهاي درون گروهي، تنشهاي اجتماعي و آشوبهاي خياباني ميشود.چند صدايي در آن وجود دارد،اما يك صدا(صداي حاكميّت) بدليل داشتن قدرت سعي در خفه كردن ساير صداها ميكند.مانع بلند شدن آنها ميشود.ولي،در نظم دروني هيچ صدايي قادر نيست مانع بلند شدن صداهاي ديگر شود. همه صداها براي خود بلندگو دارند.

6. در نظم بروني واژه سقوط از درون وجود دارد،دچار براندازي از درون ميشود.براندازي در آن  قطعاً رخ ميدهد.در آن گروه فعال برانداز وجود دارد.ولي،در نظم دروني واژه سقوط  از درون بي معني است.براندازي از درون رخ نميدهد. فاقد گروه برانداز داخلي  است. 

7.  در نظم بروني اگر حاكميّت مركزي سقوط كند،همه نظام دچار بهم ريختگي ميشود. جامعه دچار هرج و مرج، نا امني غارت و جنگ داخلي ميشود.همه زيرجامعه ها دچار نا امني ميشوند.ولي،در نظم دروني با فروپاشي مركز نظم،ساير شهرها بدليل داشتن نظام شورايي و استقلال در تنظيم امور داخلي دچار هرج و مرج  و نا امني داخلي نميشوند.مثلاً در بعضي  كشورهاي اروپاي غربي مردم با نظام شورايي آشنا هستند.لذا اگر پارلمان و دولت مركزي آنها سقوط كند.پارلمان شهرها سقوط نكرده است لذا دچار بي نظمي داخلي نميشوند.و بدليل داشتن تجربه نظام شورايي قادرند بدون منتظر شدن براي تشكيل حاكميّت جديد(منجي نجات جديد)پارلمان مركزي را تشكيل داده و نظم را برقرار نمايند. ولي،در كشورهاي شرقي،آفريقايي،آمريكاي جنوبي وغيره بدليل اينكه مردم تجربه نظم دروني و نظام شورايي ندارند،در صورتي كه حكومت مركزي آنها دچار فروپاشي و ناكارآمدي گردد، همه نظام بهم ميريزد.جامعه دچار هرج ومرج و نا امني ميشود.به همين دليل حكومت فرد يا گروه ديگري كه مانع  نا امني و هرج ومرج شود،مورد پذيرش قرار ميگيرد.مردم حكومت زده شرق و بخصوص مسلمانان بدليل نداشتن نظام شورايي و دموكراسي براي تنظيم امور همواره منتظر منجي نجات بخشي هستند. كه آنها را از بي نظمي،نا امني و تبعيض نجات دهد.حاكم آنها باشد و با زور نظم را برقرار نمايد.آنها داراي تجربه نظام شورايي نيستند و در مخيّله خود اين موضوع را كه ميتوان با تشكيل شوراي مدت دارو انتخابي محله،شهر،ايالت و كشور نظم را برقرار كرد،ندارند.آنها براي رهبري جديد كه بتواند بر جامعه حكومت نمايد فرمان صادر كند،نظم را برقرار نمايد،دست افشاني ميكنند،گريه ميكنند،تصوّر ميكنند كه خداوند چنين فردي را براي نجات آنها فرستاده است.بر سر او تاج شاهنشاهي مي گذارند. براي او القاب و صفات والا بكار مي برند،او را شاه و رهبر مي نامند.او را بزرگ و بزرگ و بزرگتر ميكنند.به مقام خدايي نزديك و نزديكتر ميكنند.فرزندان او را بر فرزندان خود ترجيح ميدهند آنها را به بزرگي شاهزاده،خانزاده وآقازاده ميخوانند.روحيه استكباري حاكمان را تقويت و رونق ميدهند.و.

8. در نظم بروني بدليل وجود انسداد سياسي،وجود مانع براي انجام اصلاحات و مهندسي مجدد و تغييروتحول مسالمت آميز،وجود مانع براي محقق شدن خواست مردم،دشمن داخلي خشن زائيده،و سپس رشد،نمو و پرورش مي يابد.يعني نظم بروني زاينده،مولد و پرورش دهنده مخالف خشن داخلي عليه خويش است. ولي، در نظم دروني بدليل نبودن مانع  برسر راه اصلاحات و مهندسي مجدد براساس خرد جمعي مردم جامعه نطفه دشمن داخلي خشن از ابتدا شكل نميگيرد.

9. در نظم بروني مردم جامعه به  دوگروه طرفدار نظام(خودي ومحرم)و ضد نظام(غيرخودي و نامحرم) تقسيم ميشوند.بيطرفها نيزعضوشهروندان ضدنظام هستند،كه مي ترسند ضديّت خود را ابراز نمايند. ولي،در نظم دروني شهروند طرفدار نظام و شهروند ضد نظام يا همان خودي و ناخودي وجود ندارند. نظامي چند صدايي است كه باروشهاي مدني خود را به هم نزديكتر ميكنند.

10. در نظم بروني،مردم براي تعويض هيأت حاكمه  و سران نظام در سطوح بالا و پائين نيازمند تحركات اجتماعي  و مبارزه خونين و خسارت آور هستند.تحركات اجتماعي  و آشوب،تنها ابزار دست مردم براي تغيير و اصلاح مجموعه حاكميّت است.ولي،در نظم دروني رهبر مادام العمر وجود ندارد.ناظمان،مسئولاني براي تنظيم امور عمومي هستند،كه براي مدت مشخصي انتخاب شده اند.مردم براي تعويض ناظمان راهكارهاي مدني و قانوني در اختيار دارند.و ناظمان دائمي نيستند.

11. در نظم بروني،افزايش تدريجي فساد،انحراف،شكاف بين مردم و حاكميّت تبعيض،زياده خواهي، احترام طلبي،قدرت طلبي،فاصله طبقاتي،تبديل شدن مستضعفان ديروز به مستكبران امروز،و مسدود بودن مسير اصلاحات از راههاي مسالمت آميز،از عوامل مهم رويكرد مردم به تحركات اجتماعي و آشوبهاي خياباني براي تغيير و تحول،اصلاح،انقلاب و سرنگوني حاكميّت است.ولي،در نظم دروني مسير اصلاحات مسدود نيست، همواره توسط شوراي انتخابي و مدت دار مردم  در حال اصلاح و مهندسي مجدد است.لذا مردم انگيزه براي تحركات اجتماعي و آشوبهاي خياباني ندارند.

12. نظم بروني چه دريك جامعه كوچك برقرار باشد(حاكميّت يك خان بريك ده) و چه در يك جامعه متوسط برقرار باشد(مانند حاكميّت شاه بر همه كشور)و چه در يك جامعه بزرگ برقرار باشد(مانندحاكميّت آمريكا بر همه جهان)رفتارهای مشترک دارند و با هم فرقي ندارند.همه مانع انجام اصلاحات و مهندسي مجدد در ساختار و ساختمان حاكميّت،مانع برقراري عدالت و مردم سالاري، مانع آزادي و امنيّت مخالفان خود،مانع توسعه مسالمت آميز و انجام اصلاحات بدون خشونت و بدون دگرگوني ناگهاني ميشوند.آزادي و امنيّت را براي حاکمیّت ميخواهند.داراي دشمن داخلي، ياغي، سركش، محور شرارت و دشمني با حاكميّت هستند.همه آنها عقايد و انگيزه هاي بروز خشونت، خرابكاري، عمليات انتحاري و بمب گذاري را در مخالفان خود بر مي انگيزانند.افرادي از جامعه در نهايت يأس و نا اميدي راهي جز طغيان،عمليات انتحاري و بروز خشونت در مقابل حكومت نمي يابند. افرادي از جامعه به درجه اي از تنفر و نا اميدي ميرسند كه راهي جز طغيان،سركشي،جنگ وخشونت ندارند. نظم بروني چه توسط يك خان بر يك ده و چه توسط يك شاه بر يك كشور چه توسط آمريكا بر جهان حاكم شود،همگي دشمن خشن طغيانگر و ياغي را در درون خود پرورش ميدهند.ريشه هاي خشونت، دشمني،نفرت و طغيان مخالفان در جوامع با نظم بروني در هيكل و ساختار آن  نهفته است. چه فرد صالح بر رأس آن حاكم باشد،چه ناصالح،فرقي ندارد. ولي،در نظم دروني(چه در يك جامعه كوچك، چه در يك جامعه متوسط و چه در يك جامعه بزرگ باشد) انجام اصلاحات و مهندسي مجدد(خواست خرد جمعي مردم)مانع  و سد راه ندارد.توسعه با انسداد روبرو نميشود.لذا نظم دروني زاينده مخالفان خشن داخلي عليه خويش نيست.راه اصلاحات در آن باز است.باز بودن راه اصلاحات در نظم درونی بر خشم گروههای مخالف آب سرد می افشاند و حرارت آنرا كاهش مي دهد.آنرا به تعامل و تقابل مسالمت آميز ، گفتگو و مفاهمه تبديل ميكند. خود را فاقد دشمن داخلي ميكند.

13. نظم بروني همواره در مقابل تغييرات و دگرگوني هايي كه مردم خواهان آن هستند مقاومت ميكند.و توانايي مقاومت را نيز تا مدتي دارد.ولي،نظم دروني نميتواند در مقابل تغييرات و دگرگونيهايي كه مردم خواهان آن هستند،مقاومت كند.

14. در نظم بروني دشمن خارجي در حوزه نفوذ حاكميّت جاي پا دارد،و قادر به نفوذ در آن است. ولي، در نظم دروني دشمن خارجي جاي پا ندارد و قادر به نفوذ در داخل آن نيست.نفوذ در آن بسيار سخت و ناشدني است.

15. در نظم بروني يك شخص يا یک گروه،مادام العمر بر اريكه قدرت باقي مي ماند.ولي،در نظم دروني هيچ شخص يا گروهی،مادام العمر،براي تنظيم امور و رهبر نظم انتخاب نميشود.اعضاي شوراها براي مدت معيني انتخاب ميشوند.در كشورهايي كه يك شخص يا يك گروه قادراند،مادام العمر براريكه قدرت باقي بمانند قطعاً جمهوريّت وجود ندارد اگرچه نام جمهوري برخود گذاشته باشند.نظام اينگونه كشورها قطعاًحكومت و حكمراني است.چنين كشورهايي داراي واژه  براندزي درونی و گروه برانداز هستند.داراي دشمن داخلي هستند.چنين نظامهايي جمهوريّت نيستند.جمهوريّت ديني هم نيستند.بلكه حكومت اند.حكومت فردي يا حكومت گروهي بر جامعه اند. در نظم دروني  واژه  براندازي  از درون  وجود ندارد.گروه  برانداز  داخلي  و دشمن  داخلي  وجود ندارد.

16. در نظم بروني دشمن خارجي قادر است با نفوذ و برنامه ريزي،تحركات اجتماعي مخالفان داخلي را سازماندهي كند.ولي در نظم دروني دشمن خارجي قادر نيست تحركات اجتماعي مردم را بر عليه نظام سازماندهي  كند.

17. در نظم بروني دگرانديشان،صاحبان انديشه هاي مخالف حاكميّت و كسانيكه در جهت مخالف حاكميّت حرف ميزنند دشمن داخلي محسوب ميشوند.حزب آنها از نظر حاكميّت غير قانوني  و منحله است.حاكميّت،آنها را به داشتن رابطه با دشمن خارجي متهم كرده و آنها را جاده صاف كن دشمن خارجي ميداند.ولي،در نظم بروني اصل بر تكثراست،مجموعه اي متكثر از انديشه ها است  كه  در آن  به  صورت شورايي  دموكراتيك بعضي  از انديشه ها  براي  مدتي معين به پيروزي ميرسند.

 

 

18. نظم بروني همواره سقوطي خونين دارد.انتهاي آن هميشه كربلا است.كشت و كشتار است.بگير و به بند است.ويراني است.خرابكاري است.هرج ومرج است.نا امني است.بساز و خراب كن است.دور باطل است. نمودار نظم و توسعه آن شبه سينوسي است.ولي،نظم دروني سقوط خونين از درون ندارد.در آن بدون خون ريزي گروهي ميرود و گروهي ديگر مي آيند.سقوط آن انتخاباتي و مسالمت آميزاست.با رأي مردم ظهور و سقوط صورت ميگيرد.نمودار نظم و توسعه در آن نموداري صعودي است.

                   نظم برونی                                                            نظم درونی

 

 


                                    

 

هركشوري كه:     فاقد گروه برانداز داخلي،              فاقد تحركات اجتماعي خسارت بار،

                        فاقد آشوبهاي خونین خياباني،       فاقد دشمن خشن داخلي،

 قطعاً  جمهوري است.

19.  در نظم بروني دشمن خارجي با كمك دشمن داخلي ميتوانند عليه حاكميّت و رهبران نظم شايعه پراكني راست يا دروغ به راه اندازند،و از اين طريق موجبات گسست بين مردم و حاكميّت را فراهم كنند.حاكميّت را به تمكين و باج دهي و زد و بند پشت پرده باخود مجبور نمايند،يا آنرا ساقط كنند. ولي، در نظم دروني بدليل شفافيت آن براي مردم دشمن خارجي قادر به شايعه پراكني دروغ  بر عليه ناظمان در داخل نيست.دشمن داخلي كه دشمن خارجي را ياري كند وجود ندارد.

20.  در نظم بروني نيازي نيست كه دشمن خارجي  براي بي هويّت كردن مردم،ايجاد گسست بين مردم و حاكميّت،براندازي حاكميّت از درون و تهاجم فرهنگي برنامه ريزي و هزينه كند.زيرا نظم بروني خودش دچار اين  وضعيتها ميشود.برنامه ريزي دشمن خارجي فقط  آنرا تسريع ميكند.ولي،نظم دروني حتّي  با برنامه ريزي دشمن خارجي  نيز دچار بي هويّتي دروني،گسست اجتماعي  و بر اندازي دروني نميشود. زيرا مردم،نظم دروني را براي حفظ هويّت  و زعامت خود تشكيل داده اند.براي اينكه  دچار حكومت و سقوط يا ظهور آن نشوند نظام را شكل داده اند. براي اينكه بر اندازي نباشد تشكيل داده اند. براي اينكه ما فوق قانون نداشته باشند تشكيل داده اند.و.

 

 

21. در نظم بروني استحاله فرهنگي،اجتماعي،سياسي وغيره قطعاً رخ ميدهند.فرهنگهايي كه در يك دوره زماني  قبل  با زور هم بمي توانستند بين مردم رايج  شوند،رواج مي يابند.كساني كه در يك دوره قبل  با زور نمي توانستند به حكومت برسند،به حكومت ميرسند.فرهنگهايي كه نسل يانسلهاي قبلي آنها را زشت و منكر ميدانستند مجدداً توسط نسلهاي جديد به روي كار مي آيند.كساني كه قبلاً توسط  پدر انشان ساقط شده بودند، مجدداً به روي كار مي آيند.ولي در نظم دروني  بجاي استحاله  فرهنگي،اجتماعي،سياسي و غيره تغيير و تحول تدريجي،پيوسته پايدار و مهندسي مجدد مستمر وجود دارد.مردم اجازه حكومت فردي يا گروهي مادام العمر را به هيچ كس(حتّي افراد پاك،زاهد،روحاني،كشيش ،) نميدهند.

22. در بعضي از جوامع،كه با نظم بروني اداره ميشوند،پيوند ملّت با حكومت در سالهاي اوليه شكل گيري نظام بسيار قوي،مستحكم و ايثارگرانه است.اكثريت مردم كه با اعلام نارضايتي از نظم بروني قبلي اسباب سقوط آنرا فراهم ميكنند،احساس شراكت در ايجاد و شكل دهي نظم بروني جديد دارند.آنرا از خود ميدانند.اما با شكل گيري نظم بروني جديد و فراهم شدن شرايط  حكمراني حاكمان جديد،به تدريج و با گذشت زمان پيوند بين مردم و حكومت كمتر و كمتر ميشود.حاكميّت دچار ريزش طرفداران خود ميشود.فاصله بين مردم و حاكمان جديد بيشتر و بيشتر ميشود.پيوند مستحكم اوليه به پيوندي سست و بي رمق مبدل ميشود.مردم نسبت به حاكمان دچار بي اعتمادي ميشوند.با تلاش حاكمان و ضعيت اوليه برگشت پذيرنيست.گسست بين مردم و حكومت راه استحاله و سقوط  نظام را فراهم ميكند.اين وضعيت حتّي اگر حاكمان رأس حاكميّت افراد زاهد و روحاني باشند نيز بطور قطعي  و تدريجي رخ ميدهد.ولي،در نظم دروني مردم  و حكومت به عنوان دو موجود مجزا نيستند. ساختار و ساختمان  نظم دروني با كليّت در دست مردم است.مردم  و نظام  با هم آميخته اند. از هم ، با هم و در هم اند. گسست رخ نمدهد.استحاله اي در كار نيست.دين،فرهنگ،سنتهاي اجتماعي و نظام با استحاله روبرو نميشوند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 3:49  توسط ملک حسین برات زاده | 

                       توسعه درنظم بروني وتوسعه درنظم دروني:

يكي ديگر از مقوله هاي بسيار مهم،كه هم  نظم بروني  و هم نظم دروني با هدف دست يابي به آن شكل ميگيرند،مقوله توسعه است.نظم بروني و نظم دروني هر دو براي توسعه(اجتماعي،سياسي فرهنگي،اقتصادي، نظامي وغيره) برنامه ريزي،قانون ريزي و هزينه ميكنند ، ولي  روشهاي برنامه ريزي و قانون سازي در آنها متفاوت است.ساختار و ساختمان آنها مسير برنامه ريزي را متفاوت ميكند.در اين قسمت به بيان ويژگيهاي توسعه با نظم بروني، و  ويژگيهاي توسعه با نظم دروني و فرقهاي بين آنها مي پردازيم.

1. در نظم بروني توسعه سياسي،اجتماعي،اقتصادي،فرهنگي،سياسي وغيره براساس اراده هيأت حاكمه و با برنامه سازيهاي نهادهاي حاكميّت صورت ميگيرد.ولي،در نظم دروني توسعه بر اساس اراده مردم و نهادهاي مدني صورت ميگيرد.به عنوان نمونه در مبحث توسعه اقتصادي:در نظم بروني يك شخص يا يك گروه در رأس هرم نظام،در مورد اينكه چه توليد شود؟چگونه توليدشود؟براي چه توليدشود؟تصميم گيري،برنامه سازي و اجرا ميكند. مانند: اتحاديه شوروي،كشورهاي عربي، ايران، تركيه،چين و ممالك شرق آسيا،آمريكاي جنوبي و غيره، ولي در نظم دروني توسعه اقتصادي بر اساس تصميم گيري يك شخص يا گروه در رأس نظام صورت نميگيرد،بلكه توسعه اقتصادي بر اساس  اصول علم اقتصاد و با نظم دروني توسط مردم جامعه صورت ميگيرد.دولت شهرها ، امور عمومي شهرها و دولت كشورها،امور عمومي كشور را نظم ميدهند.و به ماليات وابسته اند.

 از ديدگاه علم اقتصاد،اگر در رأس هرم يك  نظام،يك  شخص يا يك گروه در مورد  اينكه چه توليد شود،چگونه توليد شود براي چه توليد شود تصميم گيري نمايند، كارايي  ندارد.كارايي  وقتي حاصل ميشود كه اقتصاد جامعه بر اساس اصول علم اقتصاد كه مبتني بر قوانين رياضي و روابط بين اعدادند،صورت  گيرد.

2. در نظم بروني توسعه بر اساس فرمایشات(خرد و انديشه)نخبگان رأس هرم نظام صورت ميگيرد. ولي، در نظم دروني توسعه بر اساس خرد و انديشه جمعي  و فردي مردم و به صورت متكثر و با تعامل، تقابل و رقابت انجام ميگيرد.امور عمومي بر اساس خرد جمعي كه  در شوراي مردم متبلور ميشوند،توسعه مي يابند.

3. نظم بروني،پيشرفت جامعه را در گرو داشتن تشكيلات منسجم و مقتدري ميداند كه تحت رهبري يك شخص قرار گرفته و مانند موم در دست وي باشند.ولي،نظم دروني پيشرفت جامعه را در تكثر،تعامل،تقابل،رقابت و داشتن تشكيلات وفاقي،قراردادي و نظام شورايي و پارلماني براي امور عمومي ميداند.

4. مديريت هر مجموعه،بايد مجاز به انجام اصلاحات و مهندسي مجدد مجموعه تحت مديريت خود در عين حفظ ثبات آن باشد.در نظم بروني،مديريت مجموعه هاي فرهنگي،اقتصادي، اجتماعي ، صنعتي وغيره فاقد استقلال لازم براي انجام اصلاحات و مهندسي مجدد مجموعه تحت امر خود هستند.مديران سطوح پايين نظم حق مديريت علمي ندارند.آنها بايد مجري دستورات و بخشنامه هاي مافوق خود باشند.واژه مديريت علمي به آنها نمي چسبد.واژه رياست براي آنها بهتر است.به عبارت ديگر در نظم بروني،برنامه ريزي و سازماندهي براي توسعه بر اساس رأي و نظر نقطه راس حاكميّت انجام ميگيرد.مديريت در سطوح پايين مأمور اجراي برنامه هاي بالا است.حق مديريت ندارند.ولي،در نظم دروني مديريت سطح بالا و سطح پايين مانند نظم بروني وجود ندارد.هر مجموعه از استقلال لازم براي تغيير و تحول برخوردار است.

5. نظم بروني از توسعه اي منقطع و ناپايدار برخوردار است.ولي،نظم دروني از توسعه اي پايدار، ممتد و تدريجي  برخوردار است. 

6. در نظم بروني توسعه سياسي كه منجر به انجام اصلاحات در ساختار حاكميّت شده و اسباب حذف حاكمان از قدرت را فراهم كند با انسداد روبرو ميشود.ولي در نظم دروني هرگونه اصلاحات خواست عمومي با انسداد روبرو نميشود.

7. ساختار و ساختمان نظم  بروني جمعگرا است.ولي،ساختار نظم دروني فردگرايي و جمع گرايي را توأماً دارا است.

 8. در نظم بروني،مديران توسعه در سطوح پايين نظم،فاقد استقلال لازم براي انجام اصلاحات مهندسي مجدد و تغيير و تحول مجموعه تحت مديريت خود هستند.مديران سطوح پايين نظم حق مديريت علمي ندارند. آنها بايد مجري دستورات ما فوق خود باشند.مديريت آنها به معني يكجوري راه بردن است.همچنين مديران سطوح بالا نيز بدليل نگراني از آثار تغيير و تحول و راحت طلبي فاقد مديريت تغيير و تحول هستند.خود را به دست خود به زحمت نمي اندازند.سعي در حفظ روال قبلي ميكنند.ولي،در نظم دروني مديريت سطح بالا و سطح پايين مانند نظم بروني وجود ندارد.هر مجموعه از استقلال لازم براي تغيير و تحول برخوردار است.

9. نظم بروني در ابتداي شكل گيري خود،از پشتوانه فعال و ايثارگرانه گروهي از مردم برخوردار است.به همين دليل در ابتدا،توسعه ايي جهشي دارد.اما با گذشت زمان گروه فعال متوجه ابزاري بودن مشاركت خود شده و به تدريج مشاركت خود را كاهش ميدهند.با افزايش فساد كارگزاران نظم،بوجود آمدن نظام طبقاتي جديد،تبديل شدن مستضعفان قبلي به مستكبران جديد بدگويي عليه نظام و حاكميّت آغاز ميشود،روان نسل آينده براي تغيير نظام كم كم آماده ميشود به تدريج  ناكارآمدي نظام بيشتر و بيشتر ميشود،مجدداً با نارضايتي اكثريت مردم،با مبارزه خونين و خسارت آور گروهي  ديگر،آنچه توسعه داده شده بود آوار شده و با شكل گيري حكومتي ديگر،نوسازي و توسعه  دوباره شروع ميشود. روند ساختن و ويران كردن در نظم بروني تكرار مكررات است.تاريخ هر كشور سرشار از ظهور و سقوط نظم بروني است.ولي،نظم دروني نظمي مشاركتي است.عين مشاركت است.به همين دليل توسعه اي تدريجي،ممتد،صعودي و پايدار دارد.در آن مردم  قادر به كاهش مشاركت خود نيستند. كاهش مشاركت مردم به معني نابودي آنهاست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 3:48  توسط ملک حسین برات زاده | 

            آموزش علوم با نظم بروني و آموزش علوم با نظم دروني:

 

         در مقدمه پاپيروس رايند كه يكي از قديمي ترين آثار رياضي مربوط به 1650 سال  قبل از ميلاد است در مورد استدلال كردن چنين آمده است:

«به جرأت ميتوان گفت كه بارزترين مشخّصه شعور انسان كه نشان دهنده درجه تمدن هرملّت است،همان قدرت استدلال كردن است و به طوركلّي اين قدرت به بهترين وجهي ميتواند در مهارتهاي رياضي افراد آن ملّت به نمايش گذاشته شود.»

دابليو،دابليو،ساير(w.w.sawyer)رياضي دان ميگويد:

«همه ميدانند كه كه اگر كسي،جواب معما را به شما گفته باشد،حل آن ساده خواهد بود.به سادگي ميتوان گفت كه اين عمل يك آزمون حافظه است.فقط  در صورتي  ميتوانيد ادّعا كنيد يك رياضيدان هستيد كه معّماهايي را كه قبلاً هرگز مطالعه نكرده ايد حل كنيد.اين يك آزمون استلال كردن است.»

در واقع «ساير» با اين جملاّت ميخواهد بگويد،بعنوان مثال،اگر تاريخ  نادرشاه را براي دانش آموزان در يك يا چند جلسه بيان كرده سپس يك يا چندماه بعد،از آنها بخواهيم كه تاريخ نادرشاه را توضيح داده، يا روي كاغذ بنويسند،در اينصورت قوه حافظه دانش آموزان آزمايش و امتحان شده(آزمون حافظه)و قدرت حفظ كردن آنها تقويت شده است.مغز چنين دانش آموزاني در نهايت انبار خلاقيّت ديگران خواهد بود،و از خود خلاقيّت نخواهد داشت.اگر معلم مسائل رياضي را براي دانش آموزان حل كرده سپس حل تعداي از آنها به عنوان سؤال امتحاني  بازخواست كند،در واقع حافظه آنها آزمايش و تقويت كرده است. در چنين حالتي دانش آموزان به سمت حفظ  و نشخوار كردن توليدات ديگران هدايت خواهند شد.و در توليدعلم وفن آوري ناتوان خواهند بود.اما اگر يك مسئله حل نشده به دانش آموزي داده شود و از او حل آن خواسته شود و دانش آموز در جهت حل آن تلاش كند،حتّي اگر در حل آن به نتيجه هم نرسد،در اين صورت قدرت تحليل و استدلال كردن وي آزمايش و امتحان(آزمون استدلال كردن) شده است.چنين دانش آموزي قطعاً قدرت تحليل،قدرت استدلال منطقي،و قدرت خلاقيّت،نوآوري و توليد علم خواهد داشت.در آزمون حافظه  تصوّر بر اين است كه قبلاً كوهي از علم توسط  ديگران توليد شده است.و اين كوه علم بايد توسط معلّم يا استاد با بيل به داخل كله خالي دانش آموزان و دانشجويان ريخته شود، فراگيران هم،بايد آنها را حفظ كرده،سپس در يك امتحان بازپس دهند.تصوّر بر اين است كه چندين كيلوبايت علم پزشكي موجود است،معلّم بايد آنرا در مغز فراگيرعلم پزشكي بار،سازماندهي و نظم دهد، تا به اين ترتيب يك پزشك ساخته شود.قطعاً چنين مغزي اگر پزشك هم بشود،فقط  روش درمان بيماريهاييكه قبلاً پيدا شده اند را تا حدودي حفظ كرد و در صورت روبرو شدن با يك بيماري ناشناخته جديد منتظرخلاقيّت و اختراع ديگران خواهد ماند تا آنراحفظ كند.خودش هيچ حركتي نخواهد كرد. چنين مغزي فقط حمّال علم خواهد شد.چند كيلو بايت علم را ديگران در كله او فرو كرده و او فقط آنرا حمل ميكند.قدرت ارتباط و تجزيه و تحليل آنها را نخواهد داشت.اگر آقايXعلم را در كله  فراگير y وارد،سازماندهي و نظم دهد وy منفعلانه فقط پذيرا باشد ،قطعاً نميتوان از Y انتظار خلاقيّت و استدلال كردن داشت.اگر Y دكتراي جامعه شناسي هم بگيرد جامعه شناس نخواهد شد. او نخواهد توانست از رياضيّاتي كه خوانده است بهره بگيرد.او نخواهد توانست روابط اجتماعي را به صورت قواعد رياضي بيان و حل نمايد.تا زماني كه انسان خودش مفاهيم علمي و روابط رياضي كه همان روابط و توابع اجتماعي، سياسي،اخلاقي،اقتصادي، موسيقيايي، فيزيكي،وغيره هستند را،در مغز خود سازماندهي و نظم ندهد، نميتواند انسان تحليلگر و خلاقي باشد.اگر معلّم،علم را در مغز فراگير وارد، سازماندهي و نظم دهد، تنظيم علم با نظم بروني رخ داده است.ولي اگر خود فراگيرعلم را به كمك معلّم در مغز خود سازماندهي ونظم دهد.تنظيم علم با نظم دروني رخ داده است.در آزمون استدلال كردن تصوّر بر اين است كه، اگر چه كوهي از علم توسط  گذشتگان،درست شده است.اما خيلي بيشتر از مسائل حل شده، مسائل حل نشده و طرح نشده وجود دارند. انسان هر روز با مسائل جديدي روبرو است. انسان همواره با مسائل حل نشده و معماهاي طرح نشده روبرو ميشود.از اين ديدگاه،شاگرد بايد از معلّم و استاد در جهت تنظيم  و سازماندهي علوم در مغز خود فقط  كمك بگيرد،تا توانايي طرح و حل مسائل جديد را دارا شود.و در آينده بتواند از آنچه آموخته است در طرح وحل مسائل طرح نشده و حل نشده استفاده كند. كار آفريني،نوآوري،خلاقيّت،فن آوري واختراع همواره يكي از مطرح ترين و مهمترين موضوعات جوامع بشري است.در بعضي جوامع (كشورها) خلاقيّت و نوآوري قادر است رشد و نمو يابد ولي در بعضي قادر نيست.بعضي كشورها قادرند خلاقيّت ونوآوري را در بين جوانان خود ترويج نمايند، ولي بعضي قادر نيستند.در اين قسمت به چرايي اين موضوع و به ويژگيهاي آموزش با نظم بروني و آموزش با نظم دروني و فرقهاي آنها مي پرازيم.

1. در نظم بروني نظام آموزشي و برنامه درسي بر اساس اهداف و الگوهاي از پيش تهيه شده(اهداف و الگوهايي كه حاكميّت آنها را مصلحت ميداند)تعريف و تنظيم ميشود.ولي در نظم دروني نظام آموزشي  و برنامه درسي  بر اساس اهداف و الگوهاي علمي،تعريف  و تنظيم ميشوند.

2. نظام تعليم و تربيت نظم بروني،كودكان و جوانان جامعه را بر اساس اهداف سيستمي و منويات حاكمان قالب بندي،آموزش و تربيت ميكند.ولي نظام آموزشي نظم دروني، كودكان و جوانان جامعه را بر اساس دين،سنت و فرهنگ جامعه و با الگوهاي علمي آموزش ميدهد.

3. در نظم بروني استاد و معلّم و مجموعه نظام آموزشي ابزار و آلت دست حاكميّت براي تزريق منويات و الگوهاي حاكميّت به جامعه اند.در آن معلّمين و اساتيد بايد سعي كنند جوانان جامعه را مطابق الگوها و قالبهاي حاكميّت تربيت و هدايت كنند.منويات شخصي يا گروهي حاكميّت تدريس ميشود.ولي در نظم دروني علم آموزش داده ميشود.

4. هدف نظم بروني و نظام آموزشي آن،دست آموز و اهلي بار آوردن جوانان جامعه است.بطوريكه در آينده ابزار مناسبي براي حاكميّت باشند و در مقابل نظام،دست به طغيان،سركشي  و تحركات اجتماعي نزنند. ولي هدف نظم دروني و نظام آموزشي آن شكوفا كردن و مستدل بار آوردن جوانان جامعه است بطوريكه در آينده خلاق،نوآور،تحليلگر و متفكر باشند  و بتوانند تاريكيها را بر طرف نمايند.كجيها را به را ستي مبدل نمايند.

5. نظم بروني اگر چه ممكن است جوانان جامعه را به  فراگيري علم تشويق كرده،حديث«بدنبال علم برويد ولو در چين  باشد»را براي آنها زمزمه كند،اما چون علم با حاكميّت سازگاري ندارد اگر جوانان به چين رفته و پس از كسب علم بازگردند،بايد آنچه آموخته اند را در جيب خود كنند.نظم فرماني مانع بكارگيري علم است.يعني در نظم بروني اگر چه ممكن است به جوانان گفته شود«بدنبال علم برويد ولو در چين باشد» اما در بازگشت به آنها گفته ميشود،علم خود را در كوزه كرده،آبش را نوش جان فرمائيد.گفته ميشود،دو روزبه چين رفتيد،عوض شديد،حرفهاي ديگري ميزنيد،از راه خدا دور شديد.تنتان به تن چينيهاخورده،نجس شده ايد ظاهراً علم تان هم نجس است،چين زده هاي فلان فلان شده . اگر كسي به چين يا غرب،يا هر جاي ديگر رفته و علم آموزي كند. قطعاً بايد پس از باز گشت حرفهاي جديدي بزند،راهكارهاي جديدي نشان بدهد.اگر قرار باشد كه همان حرفهاي قبلي  را بزند كه،نيازي به چين رفتن نبود،اگر هر چه داد بزند كه علم اينگونه گفته،حاكمان متوجه نشوند،راهي جز فرار ندارد.

6. نظم بروني بدليل رفتار فرماني كه دارد قادر به درك مغزها و سرمايه هاي مادي و معنوي جامعه نيست.براي تنظيم امور نيازي به توجه و درك دانشمندان و مغزهاي جامعه پيدا نميكند.نسبت به دانشمندان و مغزها،بي توجه است.دانشمندان راهي  جز فرار و پناهنده شدن به جوامع با نظم دروني ندارند.ولي در نظم دروني مردم جامعه مجبورند كه روشهاي علمي را براي تنظيم امور بكار برده مسائل و مشكلات خود را با علم حل و فصل نمايند.كسب،گسترش و بكارگيري علم،از ملزومات  نظم دروني است.

8. نظم بروني در مسير آموزش و پرورش جوانان،راهي  جزء آمون حافظه و تقويت قدرت حفظ  كردن بجاي تقويت قدرت تحليل ندارد.ساختمان و ساختار آن بر خلاف آزمون استدلال و تقويت قدرت تحليل مردم جامعه است.ولي نظم دروني در مسير آموزش و پرورش جوانان،راهي جز آمون استدلال كردن و تقويت قدرت تحليل ندارد.ساختمان و ساختار آن هم جهت با آزمون استدلال و تقويت قدرت تحليل مردم جامعه است.

 

 

7. ساختار متمركز و بيشتر دولتي نظم بروني معلّمين،مدرّسين و دست اندركاران آموزش وپرورش و آموزش عالي را به سمت آزمون حافظه هدايت ميكند.معلّمين و مدرّسين را مجبور ميكند تا بجاي تقويت قوه استدلال كردن به تقويت قوه حافظه فراگيران بپردازند.در نتيجه اسباب پائين آمدن قدرت تحليل افراد جامعه به مرور فراهم ميشود.بي تحليلي به مرور  رواج  و گسترش مي يابد.خلاقيّت  و نوآوري به مرور به  پائين ترين سطح خود ميرسد.اسباب عدم اعتماد به خويشتن به مرور فراهم شده،موجبات خود باختگي در برابر خلاقيّت جوامع با نظم دروني را فراهم ميكند.جامعه به مرور دچار بي تحليلي،خود هيچ پنداري،بي اعتمادي به خويشتن، خود باختگي،بيگانه پرستي،غربزدگي،بي هويّتي و غيره ميشود.مردم جامعه شيفته خلاقيّت ديگران شده،هويّت فرهنگي و اجتماعي جامعه خويش را زير  سؤال مي برند.جامعه اي تهي  و پوچ از درون و بي هويّت،خودبخود و به مرور ايجاد ميشود.شرايط  تسلط  كشورهاي قدرتمند،خلاق و نوآور  بر جامعه  فراهم ميگردد.جوامع خلاق و قدرتمند بدون زحمت و بدون برنامه ريزي و هزينه كلان بر جامعه غيرخلاق مسلط ميشوند.در جوامع با نظم بروني(مانندايران)نيازي به اين نيست كه بيگانگان(مانندآمريكا)براي بي هويّت كردن مردم برنامه ريزي و تلاش كنند.مردم اين جوامع براي بي هويّت شدن نيازي به  تهاجم فرهنگي بيگانگان ندارند.بلكه ساختار نظام آنها خود بخود و به مرور اسباب بي هويّتي و پذيرش فرهنگ بيگانه را فراهم ميكند.نظم بروني خودش (ناخواسته)اسباب بي هويّت و بيگانه زده شدن مردم خويش را فراهم ميكند.بدون اينكه خودش بخواهد شرايط پذيرش فرهنگ بيگانه را در جامعه به مرور فراهم ميكند.نظم  بروني خودش اسباب تسلط  بيگانگان و نابودي خودش را  فراهم ميكند.ولي ساختار نامتمركز و دموكراتيك  نظم دروني معلّمين،مدرّسين و دست اندركاران آموزش و پرورش و آموزش عالي را به سمت آزمون استدلال كردن سوق ميدهد.معلّمين و مدرّسين آموزش و پرورش وآموزش عالي  را مجبور ميكند تا بجاي تقويت قوه حافظه،قوه استدلال كردن فراگيران را تقويت نمايند. در نتيجه اسباب بالا رفتن  قدرت تحليل افراد جامعه به  مرور فراهم  ميشود.تحليل  و تحليلگري به مرور  رواج و گسترش مي يابد.خلاقيّت  و نوآوري به مرور به بالاترين سطح خود ميرسد.اسباب اعتماد به خويشتن به مرور آماده شده موجبات خود باوري را فراهم ميكند.جامعه به مرور تحليلگر،خود باور،با اعتماد به خويشتن و باهويّت ميشود.شيفته خلاقيّت ديگران نشده،هويّت فرهنگي و اجتماعي جامعه خويش را حفظ ميكند.جامعه قدرقدرت خودبخود و به مرور ايجاد ميشود.شرايط تسلط  كشورهاي ديگر را بر خود از بين ميبرد.مردم اين جوامع با تهاجم فرهنگي ديگران دچار بي هويّتي نميشوند.بلكه ساختار نظام آنها خود بخود و به مرور اسباب با هويّت شدن و پالايش فرهنگهاي بيگانه را فراهم ميكند.اين از ويژگيهاي ذاتي  نظم دروني است.

 

9. اگر آموزش علوم با نظم بروني،نظم يابد،محصول آن تقويت قوه حافظه(بجاي تقويت قدرت تحليل)،حمّالي علم،كاهش قدرت تحليل،گسترش بي تحليلي،عدم خلاقيّت،خود هيچ پنداري،بي اعتمادي به خويشتن، خود باختگي،بيگانه زدگي،و غيره است.ولي اگر آموزش علوم با نظم دروني،نظم يابد،محصول آن تقويت قوه استلال كردن،افزايش قدرت تحليل،گسترش تحليلگري،رونق خلاقيّت،نوآوري،فن آوري،اختراع،خودباوري،اعتماد به خويشتن،شناخت علم و تبديل روابط اجتماعي،اقتصادي،سياسي فرهنگي،اخلاقي، موسيقيايي،زيست محيطي، هواشناسي  و غيره به زبان رياضي  و مدلسازي است. 

 

                                      آزمون حافظه(نظم بروني)

 

فراگيربكمك معلّم،علم رادرمغزخودواردكرده آنراسازماندهي ونظم دهد

 


خودساماندهي

 

تقويت قوه استدلال كردن

 


افزايش قدرت تحليل

 

توانايي درخلاقيّت ونوآوري

 

شناخت پديده هاي طبيعي

 

فن آوري واختراع

 

  اعتمادبه نفس

 

  كسب هويّت

 

 

آزمون استدلال كردن(نظم دروني)

 

 

معلّم علم رابه مغزفراگيرواردكرده آنرادر مغزوي سازماندهي ونظم ميدهد

 

 

حمّالي علم

 

 


كاهش قدرت تحليل

 

 

ناتواني درخلاقيّت ونوآوري

 

 

ناتواني درتحليل وبي تحليلي

 

 

 خودهيچ پنداري

 

  خودباختگي

 

 بي هويّتي

 


بيگانه پرستي

10. ساختار نظم بروني،جامعه را از مسيرتحليل،خلاقيّت،نوآوري،خودباوري و توانايي منحرف ميكند.لذا،نظم بروني به لحاظ ساختاري،از پرورش قدرت تحليل،خلاقيّت، نوآوري و خود باوري در جامعه خود ناتوان است.اگر در آن براي ايجاد خلاقيّت نوآوري و خود باوري تلاش كنند هم قادر نخواهند بود،جوانان جامعه را تحليلگر، خلاق،نوآور و خود باور بار آورند. كشورهاييكه نظامشان حكومت است يا خود را به اشتباه جمهوري ميدانند در مقابل كشورهاييكه جمهوريند قطعاً دچار بي تحليلي،خود باختگي بي هويّتي،فقر و دنباله روي ميشوند.در جامعه جهاني كشورهايي كه نظم دروني دارند در خلاقيّت،نوآوري و توليدعلم همواره جلو رو،و كشورهاييكه  نظم بروني دارند همواره دنباله رو هستند.

11. درنظم بروني كسب مدرك،مهمتر از كسب علم است.علم آموزي براي كسب مدرك،شهرت و منصب انجام ميگيرد و رواج مي يابد.علم در حاشيه است.علم را پس از يادگيري دركوزه ميگذارند  و استفاده اي از علم نميكنند.نميتوانند از علم استفاده كنند.حق استفاده از علم را ندارند.ساختار حاكميّت اجازه استفاده از علم را به آنها نميدهد.علم را ياد ميگيرند كه بعداً آنرا در جيب خود بگذارند.سليقه و رأي حاكميّت از علم والاتر است.امور بر اساس سليقه و نظر حاكميّت،نظم مييابند.ولي در نظم دروني  كسب علم و علم آموزي براي استفاده از آن انجام ميگيرد.كسب علم مهمتر از كسب مدرك است.مدرك در صورتي ارزشمند است كه علمي به همراه داشته باشد.علم در حاشيه نيست،بلكه علم را ياد ميگيرند كه از آن بهره ببرند.علم،ثروت است.سؤال غلط ،علم بهتراست يا ثروت؟مطرح نيست.علم خود جزئي از ثروت است.علم زيرمجموعه اي از ثروت است.ساختار نظام اجازه استفاده ازعلم را در تنظيم امور ميدهد.علوم نظر ی براي كاربردي شدن آن كسب ميشوند.همه علوم  با روشهاي رياضي بيان ميشوند.همه علوم رياضي اند.هر علمي يك يا چند مسئله از مسائل رياضي است و با  روشهاي رياضي حل  و فصل  ميشوند.

12. در نظم بروني مدرك گرايي،جعل مدرك،كسب مدرك بدون كسب علم،كسب مدرك براي پشت ميزنشيني رواج دارد.ولي در نظم دروني مدرك گرايي و پشت ميزنشيني نميتواند رواج يابد.مدرك به شرط داشتن تخصص به كار مي آيد.در صورت نبودن تخصص مدرك به هيچ دردي نمي خورد.

13. اگر علم آموزي با نظم بروني سازماندهي شود،فراگيران دانش در انتخاب استاد و معلّم خود استقلال ندارند و برعكس.ولي اگر با نظم دروني سازمان يابد،فراگيران دانش در انتخاب استاد و معلّم خود استقلال  دارند و  برعكس،يعني معلّم و استاد نيز در انتخاب شاگردانش،خود مختار است.

14. اگرعلم آموزي با نظم بروني سازماندهي و نظم يابد،اساتيد و معلّمين در بيان مطالب و مباحث خود آزاد نيستند.معلّمين و اساتيد بايد مطالبي را تدريس كنند كه حاكميّت براي آنها معّين كرده است.حداقل بايد چار چوب و سرفصل هاي حاكميّت رعايت شود.ولي اگرعلم آموزي با نظم دروني سازماندهي و نظم يابد،استاد و معلّم در بيان مطالب و مباحث درس خود استقلال  كامل دارد و در بيان مطالب خود آزاد است.هر آنچه علم است تدريس شده  و به بحث گذاشته ميشود.

15. در جامعه جهاني فرار مغزها و نخبگان از جوامع با نظم بروني به سوي جوامع با نظم دروني است. كشورهايي  كه نظم بروني دارند با فرار مغزها و كشورهايي كه نظم دروني دارند با جذب مغزها روبرو ميشوند.

16. نظم بروني نظامي نخبه كش است.در آن نخبه هاي حاکمیّت توسط مخالفان نظام  ضايع هتك حرمت و شخصيت و كشته ميشوند و نخبه هاي بيرون حاكميّت توسط حاكميّت سركوب، ضايع،هتك حرمت و شخصيت و كشته ميشوند.ولي نظم دروني نظامي نخبه پرور است.

17. نظم بروني به دليل اينكه نظمي دستوري،فرماني و بخشنامه اي است،درتنظيم و سازماندهي امور جامعه نيازي به علم ندارد.در آن،امور جامعه با فرمان و بخشنامه سازماندهي ميشوند.داشتن مدرك،مديران دولتي را براي تحت فرمان در آوردن مجموعه تحت اداره خود كفايت ميكند.به عنوان مثال،مديريك مدرسه براي تنظيم امور آموزشي مدرسه نيازي به علم مديريت ندارد.او بايد مجري بخشنامه هاي سطوح بالا باشد،فرمان و بخشنامه هاي حاكميّت جاي علم جامعه شناسي،علم اقتصاد،علم زيست شناسي  و سايرعلوم را ميگيرد.ولي در نظم دروني بدليل اينكه نظمي وفاقي  و قراردادي است،تنظيم امور بايد بر اساس قواعد و روابط علمي باشند. نظم دروني براي تنظيم امور جامعه نيازمند علوم جامعه شناسي،اقتصاد،زيست شناسي،فيزيك،زمين شناسي و بطوركلي شاخه هاي مختلف رياضي است.

يك نكته درباب تقسيمات علم: 

با توجه به اينكه نظام آموزشي ايران و بسياري از كشورها،علم را به سه رشته كلي، علوم انساني،علوم تجربي  و علوم رياضي تقسيم بندي كرده اند،ناخودآگاه تصوّر همه بر اين استوار ميشود كه اين شاخه هاي علوم از هم جدا هستند.بيشتر از همه تصوّر ميشود كه علوم انساني وعلوم تجربي جدا از علم رياضيّات اند. تصوّر اكثر فراگيران علوم انساني در سطوح پائين،و مخصوصاً در مقطع متوسطه اين است كه نبايد رياضيّات در رشته انساني تدريس شود. در بين فراگيران علوم تجربي  و علوم رياضي  نيز تصوّراتي  مشابه در مورد بعضي دروس وجود دارد.در اينكه اين تصوّر ناپخته و بدون هيچ دليل موجهي است،شكّي نيست. اما، قطعاً اين تصوّر از نوع تقسيم بندي علوم ناشي شده و در بين دانش آموزان رواج پيدا كرده است.قطعاً اين تصوّر، تصوّري نادرست و نابخردانه است.كساني كه تخصص دارند،ميدانند كه،اگرچه علم به سه دسته كلي انساني، تجربي  و رياضي تقسيم شده است،اما اين سه شاخه از هم جدا نيستند.اگر كسي بيشتر دقت كند متوجه ميشود كه اساساً تقسيم بندي علوم به سه رشته انساني،تجربي و رياضي امري نادرست و غلط انداز است.اين تقسيم بندي بي عيب نيست.علوم انساني،تجربي و علوم مهندسي هر يك شاخه اي از علم رياضي اند. هريك مسئله اي از مسائل رياضي اند.هر يك  تعدادي از پديده هاي طبيعي و ماواء  طبييعي را مدلسازي و تحليل ميكنند.علوم اجتماعي يك يا چند مسئله از مسائل رياضي است.علوم اقتصادي يك يا چند مسئله از مسائل رياضي است.علوم زيست محيطي يك يا چند مسئله از مسائل رياضي است.و به همين ترتيب علوم زمين شناسي، هواشناسي،انسان شناسي، پزشكي، داروسازي، علوم ساخت ابزارآلات،علوم مهندسي،آب شناسي،موسيقي، فيزيك، نقاشي، خط وهمه وهمه هر يك مسائلي از رياضيّات اند.اگر رياضيّات را از آنها بگيريم به مجموعه اي تهي تبديل ميشوند.بدون رياضيّات همه شاخه هاي علوم براي انسان تاريك و ناشناخته هستند.به همين ترتيب است شهرسازي،قانون سازي،قضاوت و داوري،فوتبال شناسي و غيره.همه پديده ها با مدل سازي رياضي و با محاسبات عددي و روابط بين اعداد حل و فصل ميشوند.هيچ  چيز بدون حساب  و كتاب آفرينش نشده است.جهان بدون حساب و كتاب و بدون رياضي قابل آفرينش نيست.مادر ادبيات،رياضيّات است.اگر مغز يك موش قادر نيست مانند مغز انسان جمله سازي كند،واژه گزيني كند،قصه بگويد،شعر بگويد بخاطر اين است كه مغز موش فرمولها و قواعد رياضي مغز انسان را دارا نيست.اگر مغز يك موش قواعد و فرمولها و اندازه هاي مغز انسان را داشته باشد  قطعاً يك موش نيز مانند انسان خواهد توانست كلمات و جملاّت را به زيبايي در كنار هم بچيند و شعر و قصه بگويد.آفرينش مغزي كه بتواند كلمات و جملاّت را به زيبايي در كنار هم  بچيند و شعر و قصه بگويد،بدون محاسبه و بدون حساب و كتاب رياضي امكان پذير نيست.رياضي داني از صفات ذاتي خداوند است. آفرينش عالم بدون رياضيّات امكان پذير نيست.خداوند قبل از اينكه عالم را آفرينش كند رياضيّات را در اختيار داشته و بعد از پايان عالم نيز آنرا در اختيار خواهد داشت.جمال و زيبايي هم بدون رياضيّات و بدون حساب و كتاب رياضي قابل آفرينش نيست.خداوند قبل از اينكه جمال مطلق باشد رياضيدان مطلق است.عدالت هم به همينگونه است.رياضيّات قبل از آفرينش عالم وجود داشته و بعد از آن  نيز وجود خواهد داشت.خداوند همه چيز را با حساب و كتاب آفرينش كرده است.حتّي اجسام  و رفتارهاي بي قاعده هم قاعده مند هستند.در بي نظمي هم نظمي  وجود دارد،كه در رياضيّات به هندسه  فراكتالها(اجسام خودمتشابه)معروف است. هيچ چيزي بدون حساب كتاب و بدون قاعده رياضي قابل آفرينش نيست. زيبايي،سلامتي، رفاه،آسايش،موسيقي،شعر،نقاشي وغيره بدون رياضي و بدون محاسبه قابل آفرينش نيستند.عشق،دوستي،محبت،ريا،نفرت،دشمني وغيره نيز بدون محاسبه و بدون رياضي قابل آفرينش نيستند.آفرينش خورشيد عالم تاب و زمين گردون هم به همين ترتيب است. هيچ مبحث علمي بدون رياضي قابل تحليل نيست.هيچ جامعه شناسي بدون رياضيّات نميتواند جامعه شناس باشد.تحليل و شناخت پديده هاي طبيعي  و غير طبيعي بدون رياضيّات امكان پذير نيست.علوم انساني،علوم تجربي و هر آنچه كه به علوم رياضي معروف شده است(مانندعلوم مهندسي)جداي از رياضيّات نيستند.در واقع هر يك از آنها شاخه اي از علم رياضي اند.هر رشته از رشته هاي علوم انساني يك يا چند مسئله از مسائل رياضي است.هر رشته از شاخه  علوم تجربي نيز يك يا چند مسئله از مسائل رياضي است.و به همين ترتيب هر رشته از رشته هاي علوم مهندسي  نيز يك  يا چند مسئله از مسائل رياضي اند كه با روشهاي رياضي حل و فصل ميشوند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 3:47  توسط ملک حسین برات زاده | 

                         دين با نظم بروني و دين با نظم دروني:

دين يك واقعيت انكار ناپذير جوامع  بشري است.و در طول ساليان گذشته همواره يكي از اصلي ترين  دست آويز حاكمان،برتري طلبان،سلطه گران  و روحانيان براي سلطه  بر سر نوشت ساير آدميان بوده است. در طول ساليان گذشته،برتري طلبان،حاكمان،سلطه گران، موبدان، روحانيان، كشيشان،و غيره همواره،دين را،بنفع خود تعبير و تفسير كرده  و با دست آويز قرار دادن آن، سعي در مشروعيت بخشيدن به حكومت خويش بر مردم كرده اند.در طول ساليان گذشته همواره، حاكمان بي دين توانسته اند خود را ديندار معرفي،و افكار عمومي را براي مدتي با خود همراه سازند. گاهي نيز دينداران(موبدان،كشيشان،روحانيان)با نام دين توانسته اند بر مردم حكومت كنند.در دوره هايي كه دينداران بر مردم حكومت نداشته اند،معمولاً دين نظم دروني داشته است.ولي در زمانهايي كه دينداران بر مردم حكومت داشته اند،معمولاً دين نظم بروني داشته است.يعني دينداران و روحانيان در دوره هايي توانسته اند، دين مورد نظر خود را با تحكّم  بر مردم حاكم نمايند.مردم  را با زور حكومتي طرفدار دين حكومتي نمايند.در اين قسمت به بررسي  ويژگيهاي دين با نظم بروني و در مقابل آن  ويژگيهاي دين با نظم دروني و فرقهاي بين آنها مي پردازيم.

1. دين با نظم بروني،حكومت ديني است.ولي،دين با نظم دروني،جمهوريّت ديني است.

در حكومت ديني: دين با تحكّم،حاكم ميشود.حتّي اصول دين نيز با زور به مردم قبولانده ميشوند. در آن دین دست آويزي براي حكومت كردن است.و « لااكراه في الدين  و ترحبون الخير» بي معني است.اكثر مردم مجبور به  قبول اصول و فروع دين هستند.حكومت ديني،اصول دين را براي مردم ثابت كرده است.و نيازي نيست كه مردم براي اثبات آن زحمت بكشند.نمي توانند آنرا قبول نكنند. راهي جز  قبول ندارند.حداقل بايد در ظاهر آنرا قبول داشته باشند تا شغل، معيشت و حيثيت خودشان و خانواده شان به خطر نيافتد.دچار ظاهر فريبي ميشوند.حكومت ديني سعي ميكند،كل دين مورد نظر خويش را با بيل به كله جوانان  و مردم ريخته و به آنها بقبولاند. ولي در جمهوري ديني:دين با تحكّم  حاكم  نميشود.در آن«لااكراه  في الدين  و ترحبون  الخير»با معنا است.دين زوري نیست.و مردم مجبور به  قبول دين نيستند. پذيرش اصول دين براي هر فرد اثباتي است و پذيرش فروع دين،پس از اثبات اصول دين است.

2. حكومت ديني با نظم بروني متحد و يكسان كردن دين مردم جامعه است.ولي،جمهوري ديني( با نظم دروني) پذيرش  تكثر اديان و قرائتهاي متفاوت از يك دين است.

3. اگر ساختمانهاي ذهني مردم در باره دين(باورهاي ديني)توسط حاكميّت ساخته و پرداخته شوند در اين صورت  دين و ارزشهاي معنوي با نظم بروني نظم يافته اند.ولي،اگر توسط خود مردم ساخته شود با نظم دروني،نظم يافته است.

4. در نظم بروني،حاكميّت،از طریق سازماندهي نهادهای آموزشی دین،منويات مورد نظر خويش را  تحت عنوان دین و مرام به آینده سازان(کودکان،نوجوانان،جوانان)تزریق میکند.يعني  روحانيان  درباری  به آموزش دين و دينداري مي پردازند ولي  در نظم دروني مردم براي سازماندهي امور جامعه و آگاهي بيشتر از دين  و بهره مندي از آن،مدارس ديني را تأسيس و جوانان خود را به آموزش و تحقيق در مورد دين ترغيب ميكنند.يعني جوانان خود را براي بهره مندي از دين تحت تعليم قرار ميدهند و به روحاني  تبديل  ميكنند.

5. اگر نظم بروني توسط  روحانیان(دينداران)محقق شود،در اين صورت حاكمان روحانی براي همراه کردن مردم با خود،سعی در یکسان سازی دین مردم با برنامه ريزي پنهان و آشكار و حتّي  بر خلاف  دين ميكنند،و در اين راستا متحمل هزينه ميشوند.ولي،اگر دين  نظم دروني  داشته  باشد،شرايط  پذيرش دين با استدلال  و تعامل  قرائتهاي متفاوت، فراهم ميشود.

6. اگر نظم بروني توسط  دينداران محقق شود،در اين صورت حاكمان ديندار، مخالفان خود را، مخالف دين،پيامبر و خدا دانسته و آنها را بعنوان كافر،منافق،مشرك،از خدا بيخبر و غيره به مردم معرفي ميكنند و هويّت ديني مخالفان حاكميّت را نزد افكارعمومي خدشه دار ميكنند.ولي،اگر دين  نظم دروني داشته باشد،هويّت  ديني افرادي كه  قرائت هاي متفاوت از دين ارائه ميكنند،نزد افكار عمومي خدشه دار نميشود.

7. اگر نظم بروني  توسط  دينداران  محقق شود.و دينداران حاكم شوند،در اين صورت حاكمان ديندارسعي در يكسان سازي هويّت ديني مردم ميكنند.سعي  ميكنند فقط يك  قرائت از دين رواج و گسترش يابد.هر قرائت از دين كه با قرائت حاكميّت مغايرباشد،منحرف  و ضد دين محسوب ميشود.ولي،اگر،دين در جامعه نظم دروني داشته  باشد،تكثر و قر ائتهاي متفاوت از دين از ملزومات بقاء دين محسوب ميشود.تكثر و قر ائتهاي متفاوت از دين  براي تجزيه،تحليل،پالايش توسعه ويك امرضروري محسوب ميشود.

8. اگر دين با تحكّم حاكم شود(با نظم بروني نظم يابد)محصول آن دين گريزي و دين ستيزي است. ولي،اگر دين با نظم دروني نظم  يابد،محصول آن توسعه پايدار دين،و گسترش روز افزون آن است.

9. اگر دين با نظم بروني نظم يابد،نظريه«جدايي دين از سياست»و نظريه هاي ضد ديني و ناسزاگويي به دين و دينداران رواج و گسترش مي يابند.ولي،اگر دين با نظم دروني نظم يابد سياست عملاً نميتواند از ديانت جدا باشد.دين و دينداران در جايگاه خود محترم بوده و بين دين و نظريه هاي ضد ديني تعامل برقرار ميشود.

10. اگر دين با نظم بروني نظم يابد،دين و دينداران به تدريج به حاشيه جامعه رانده ميشوند.ولي اگر با نظم دروني نظم يابد همراه مردم و با مردم باقي،و از مردم جدا نخواهد شد.

11. اگر دين با نظم بروني نظم يابد(دين با تحكّم حاكم  شود)فرهنگ و هويّت ديني مردم جامعه روز به روز، و با شتاب بيشتر رو به انحطاط  مي رود.مردم  و جوانان  روز به روز با دين بيگانه تر ميشوند.سخن دينداران و روحانيان در گوش جوانان و نسلهاي آتيه مبتذل و زننده ميشود.جامعه به تدريج از اصل خويش فاصله گرفته و دين را فراموش ميكند.ولي،اگر دين با نظم دروني نظم يابد،فرهنگ ديني جامعه روز به روز پالايش،به علم نزديكتر و از خرافات دورتر ميشود.جوانان بر اساس گرايش فطري خود به  دين گرايش پيداميكنند.سخن دينداران و روحانيان در گوش جوانان و نسلهاي آتيه مبتذل و زننده نميشود.جامعه به تدريج اصالت خويش را مستحكمتر ميكند.

12. مهمترين چيزي كه ميتواند مردم  را از دين گريزان  و متنفر كند،خود دينداران هستند.اگر از دينداران بوي خوش دين بلند شود مردم از آن گريزان نخواهند شد.مردم وقتي از دين گريزان ميشوند كه دين توسط  دينداران به مجموعه اي بدبو،زننده،زشت،ناپسند و مبتذل تبديل شود و بوي خوشی از آن نیاید.باورهاي ديني مردم  وقتي دچار تزلزل ميشود كه رفتار دينداران حاكم بر خلاف دين و عقل باشد.اگر روحانيان با نام دين امور مردم را با زور بدست گرفته،و رفتار و عملكرد زشت حكومتي خود را با دين توجيه كنند قطعاً باورهاي ديني مردم دچار فروپاشي خواهد شد.اگر گروهي در يك جامعه با نام دين حكومت نمايند در اين صورت:اسباب تنفر مردم از دين را فراهم ميشود.باورهاي ديني مردم دچار تزلزل ميشود.اگردين و ارزشهاي معنوي  و مباني ديني با نظم بروني نظم يابند،قطعاً از درون دچار تخريب و بي ارزشي خواهند شد.باورهاي ديني مردم به تدريج سست و كم رمق شده و با يك فوت ساده و با يك تلنگر كم توان فرو خواهند ريخت.ولي اگر با نظم دروني نظم يابند پالايش و رونق خواهند يافت،ارزشهاي معنوي و ديني و مباني آن روز به روز مستحكّم تر، شفاف تر و پاك تر خواهند شد.

13. اگر نظم بروني با هدف استقرار دين در جامعه حاكم شود،يا دينداران با هدف برقراري دين به حاكميّت برسند،در قدم اول يا به تدريج و بنابر مصلحت،خودشان اصول وفروع دين،عدالت،آزادي وعلم را زير پا خواهند گذاشت.يعني اگر نظم بروني حتّي توسط  روحانيان و دينداران سازماندهي و شكل بگيرد،نمي تواند يك جامعه ديني ايجاد نمايد.نميتواند زمينه ساز برقراري جامعه ديني باشد.نتايج ناگواري از خود بر عليه دين و دينداران به جاي ميگذارد.ولي،نظم دروني نميتواند بدون  دين  و مرام مردم  جامعه  برقرار شود.

14. اگر دين با نظم بروني نظم يابد،قداست دين و دينداران دچار خدشه و آسيب ميشود.ولي،اگر دين با نظم دروني نظم يابد تقدس دين و دينداران در جايگاه خود باقي است.

 

 

 

15. اگر نظم بروني توسط دينداران(روحانيان،صالحان،موبدان،كشيشان،قديسان)شكل بگيرد،با گذشت زمان اين اقشار نميتوانند روحانيت،قداست،صالحيّت و زهديّت خويش را حفظ  نمايند.به مرور زمان صفات مذكور از آنها سلب ميشود.روحانيّت و قداست آنها زير سؤال ميرود.نظريه جدايي دين از سياست و نظريه هاي مشابه آن رونق و گسترش مي يابند.شرايط  به حاشيه رفتن دين و دينداران و مبلغان دين فراهم ميشود.روحانيّت به انزوا كشيده ميشود.خطابه روحانيان از كارآمدي مي افتد.پس از به حاشيه رفتن دين و سقوط دينداران و روحانيان،در صورتي كه مردم از تجربه نظام شورايي، پارلماني و جمهوريّت برخوردار نباشند،دچار هرج ومرج  و ناامني شده منتظر منجي نجات ديگري ميشوند. و هر حكومتي را بر ناامني  ترجيح ميدهند.و معمولاً حكومت به دست افراد نا صالح مي افتد. ولي  اگر با مفهوم نظم دروني،جمهوريّت،نظام شورايي و پارلماني آشنا و تجربه جمهوريّت داشته باشند،به محض فروپاشي نظم بروني با تشكيل پارلمان و شوراي دموكراتيك مانع  هرج و مرج وناامني محيط زندگي خود ميشوند.منتظر اينكه كسي بيايد رهبر و حاكم آنها شده و نظم جامعه آنها را برقرار نمايد نميشوند در انتظار منجي نظم باقي نمي مانند،خودشان با نظام شورايي و پارلماني مسئولين نظم جامعه و قانون سازان را انتخاب كرده به سازماندهي جامعه خود و ايجاد نظم مي پردازند.

16. دين با نظم بروني افيون ملّت است.ولي،دين با نظم دروني منجي  ملّت است.

17. دين با نظم بروني با آزادي سازگار نیست.ولي،دین با نظم دروني باشد با آزادي سازگار است.

18. دين با نظم بروني با علم سازگار نيست.ولي،دين با نظم دروني با علم سازگار است.

19. دين با نظم بروني با عدالت ناسازگار ولي،با نظم دروني با عدالت سازگار است.

20. اگر نظم بروني توسط دينداران محقق، و دينداران حاكم شوند،بي عدالتيها و فساد كارگزاران به حساب دين و دينداران حاكم گذاشته ميشود.ولي،در يك جامعه با جمهوري ديني،فساد احتمالي كارگزاران نظم،به حساب بي ايماني و بي ديني،يا،بي دقتي و فريب،فرد خاطي  گذاشته  ميشود.

21. اگر در جامعه اي مستضعفان به حكومت برسند،پس از دستيابي به حكومت،صفت مستضعف بودن را از دست داده و به صفت مستكبر بودن ملبّس ميشوند.به همين ترتيب  روحانيان نيز وقتي  به  حكومت مي رسند، صفت روحانيت  و قداست خود را از دست داده  و به صفاتي ديگر ملبس ميشوند.وقتي روحانيان به حكومت ميرسند قادر به حفظ  روحانيّت، قداست،صالحيّت و پاكي خود نخواهند بود،به مرور فاقد اين  صفات ميشوند.

22. اگر مردمي مسلمان با تشكيل مجلس و پارلماني دموكراتيك امور جامعه خود را سازماندهي و نظم دهند، جمهوري آنها نميتواند جمهوري غير اسلامي باشد.و اگر مردمي مسيحي با تشكيل مجلس و پارلماني دموكراتيك امور جامعه خود را سازماندهي و نظم دهند جمهوري آنها نميتواند جمهوري غير مسيحي باشد.

23. اگر امور يك جامعه مسلمان نشين،با نظم بروني و توسط روحانيان نظم يابد،نظام آنها جمهوري اسلامي نيست بلكه حكومت روحانيان است و تلاش براي اسلامي كردن آن بي فايده است.ولي،اگر يك جامعه با اكثريت مسلمان با نظم دروني نظم يابد قطعاً نظام آنها جمهوري اسلامي است.و نيازي به تلاش براي اسلامي كردن آن نيست.اگر مردمي مسلمان امور جامعه خود را سازماندهي كنند،جمهوري آنها نميتواند جمهوري غير اسلامي باشد.مردم سالاري و جمهوريّت،اگر توسط  ملّتي ديندار تشكيل شود، نميتواند غيرديني باشد.اصولاً مردم سالاري غيرديني و بدون ايدئولوژي  وجود ندارد.كفّار هم براي خود ايدئولوژي دارند و جمهوريّت كفّار،بر اساس ايدئولوژي آنهاست.

 

«حكومت روحانيان جمهوري ديني نيست،بلكه حكومت روحانيان است.»

«حكومت شيوخ عرب،جمهوري اسلامي نيست،بلكه حكومت شيوخ است.»

«حكومت موبدان،جمهوري زرتشتيّان نيست،بلكه حكومت موبدان است.»

«حكومت كشيشان جمهوري مسيحي نيست،بلكه حكومت كشيشان است.»

24. درنظم برونی،جمهوری دینی به معنی حکومت روحانیان است ولی در نظم درونی،جمهوری دینی به معنی « ساماندهی امور جامعه بر اساس عقاید و سنتهای مردم جامعه توسط مردم همان جامعه است.»اگر مردمي مسيحي امور جامعه خود را سازماندهي  نمايند،قطعاً نظام  آنها جمهوري مسيحي  خواهد بود،به همين ترتيب است.جمهوري اسلامي، جمهوري بودايي،جمهوري كفار،و غيره.جمهوري ديني به معني حكومت روحانيان نيست.

25. نظم بروني(حتّي اگر توسط  دينداران  و با هدف برقراري دين تشكيل شود)بر خلاف دين است.حكومت دينداران،حكومت روحانيان،حكومت كليساها،حكومت موبدان، و غيره (حتّي اگر با هدف برقراري دين شكل بگيرد)عملي غيرديني است.ناقض آيه «لاحكمٌ الالله» و آيه «وامرهم شوري بينهم» است.مانع سازماندهي امور توسط مردم با تشكيل شورا و مجلس است.ولي،نظم دروني پيشنهاد و تاكيد دين به مردم،براي سازماندهي امور جامعه است.تنظيم امور جامعه با تشكيل شوراي محله،شهر،ايالت،كشور،قارّه و جهان پيشنهاد و دستور خداوند به انسان است.لذّا تشكيل جمهوري ديني يا دموكراسي ديني،مانند جمهوري اسلامي توسط مسلمانان و جمهوري مسيحي توسط مسيحيان وغيره برخلاف دين نيست.به عبارت ديگر:

«حكومت،نميتواند ديني باشد.ولي جمهوريّت،ميتواند ديني باشد.»

اگر گروهي با نام دين،و براي حفظ  دين بر مردم تسلط  يابند،خود عملي غير ديني مرتكب شده،و بر خلاف دين عمل كرده اند.ولي اگر مردم جامعه با خود ساماندهي  و تشكيل پارلمان دموكراتيك امور جامعه خود را سازماندهي  نمايند عمل آنها بر خلاف دين نيست.بلكه عين دين است.

26. اگر نظم  بروني توسط  دينداران محقق شود،در اين صورت حاكمان ديندار مخالفان خود را كافر،منافق، ملحد،فاسق،وطن فروش،مفسدفي الارض،مشرك و دشمن خدا دانسته  و حكم تكفير آنها را صادر ميكنند.ولي، اگر در جامعه  نظم دروني وجود داشته باشد حكم  تكفير فقط  براي كافران صادر ميشود.

27. در نظم بروني مصلحت از هر حقي،حق تر است.مصلحت از خداوند هم  بالاتر است.به همين دليل و به دلايل ساختاري،نظم  بروني نميتواند در رفتار و عملكرد خود شرع،دين و اخلاق را رعايت نمايد. «حتّي اگر توسط  دينداران،زاهدان،روحانيان،صالحان،موبدان،كشيشان،قديسان وغيره تشكيل شود» علت اين عدم توانايي،در ساختار و ساختمان آن نهفته است.ولي،در نظم دروني اگر چه همه رفتارهاي نظام در ابتدا شرعي، اخلاقي وعلمي نيست،ولي تلاشي پايدار در جهت نزديكي به آن دارد.

28. در نظم بروني،ساختار حاكميّت،مردم را دچار بي هويّتي،خود هيچ پنداري،عدم خلاقيّت،عدم تفكر، فروپاشي باورها و تهي شدن جامعه از درون ميكند.نيازي به تلاش شخص يا گروه يا كشوري خارجي براي بي هويّت كردن مردم نيست.تهاجم فرهنگي براي فروپاشي آن از درون لازم نيست، بدون برنامه ريزي و سرمايه گذاري هم به اين سمت حركت ميكند.به مرور زمان دچار بي هويّتي و فروپاشي دروني ميشود.ولي،در نظم دروني ساختار نظام مردم را با هويّت،خودپندار، خلاق، متفكر، باورمند و با محتوا از درون ميكند.هر گونه تلاش شخص يا گروه يا كشوري خارجي براي بي هويّت كردن آن بي فايده است.تهاجم فرهنگي براي فروپاشي آن از درون بلااثر است.به مرور زمان دچار بي هويّتي  و فروپاشي دروني  نميشود.

مثال:اگر آمريكا در ابتداي انقلاب ايران خودكشي هم ميكرد،نمي توانست مردم ايران را نسبت به حكومت روحانيان در ايران،نسبت به دين اسلام،نسبت به بسيج بدبين،بددل و بي اعتماد نمايد.گسترش بدبيني و بي اعتمادي در نظم بروني تدريجي و حتمي است،به تدريج رو به  تزايد است،و قطعاً رخ ميدهد.برنامه ريزي دشمن خارجي  فقط  آنرا تسريع ميكند.رخ دادن آن بدون برنامه ريزي دشمن خارجي هم قطعي است.عامل گسترش بي اعتمادي به حاكميّت در ايران،جمهوري اسلامي نبودن،جمهوري اسلامي ايران است.قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران،حكومت روحانيّت را به عنوان جمهوري اسلامي بر مردم ايران غالب كرده است.اين در حالي است كه روحانيان اكثراً سيّد يا شيخ و با اصالت عربي(عرب عدناني)هستند و در راستاي گسترش فرهنگ و زبان عربي،در كنار گسترش فرهنگ اسلامي و تحت لواي آن تلاش ميكنند.و خود را موظف به گسترش فرهنگ و زبان عربي و مبارزه با هرگونه مظاهر آريايي و ايراني مي دانند.روحانيّت،ايرانيان قبل از استيلاي اعراب را كه حتي قبل از اعراب يكتاپرست بوده و به وحدانيت خدا اعتقاد داشته اند كافر دانسته و آنها را حتي در رديف اهل كتاب قرار نميدهد.و رفتار اعراب را پس از استيلا  بر ايرانيان ممدوح مي داند. حاكميّت روحانيان در ايران درطول سالهاي گذشته همواره سعي كرده است،هويّت ايراني و آريايي ملّت ايران را از آنها  گرفته و به آنها هويّت عربي و اسلامي ببخشد.نامهاي ايراني را از آنها گرفته و نامهاي عربي جايگزين آنها نمايد. موسيقي عربي را جايگزين موسيقي ايراني نمايد.ملي گرايي را مردود و عربگرايي را در كنار اسلامگرايي ترويج  نمايد.قطعاً هويّت اسلامي بخشيدن به ملّت ايران به دليل مسلمان بودن مردم در حال حاضر بي اشكال است.اما بدليل اينكه جدا كردن فرهنگ عربي از فرهنگ اسلامي امري  ناممكن و ناشدني است در كنار آن  قطعاً بسياري از فرهنگهاي عرب جاهليت نيز در بين مردم ايران گسترش يافته و خواهد يافت.پس از انقلاب 57 و استيلاي روحانيان بر مردم ايران بسياري از هويّتهاي ايراني بدليل اعتماد مردم به روحانيّت در دهه هاي اول انقلاب از هويّت ايراني به هويّت عربي تغييريافته است.بسياري از جشنها و آداب و رسوم ملي،ايراني ومحلي به  كنار رفته و در حال فراموشي است.مردم ايران حتّي دست زدن خود را در مراسم و جشنها بدليل نارضايتي حاكميّت روحاني از آن براي مدتي كنار گذاشت.قسمت اعظم موسيقي هاي اصيل ايراني از پخش تلويزيوني محروم شده و رو به فراموشي است. اكنون ملّت ايران باهويّتي فراموش شده و بدليل عدم پذيرش هويّت عربي به سمت غربگرايي  و پذيرش هويّت غربي در حركت است.حركتي آرام  و خاموش در حال انجام است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 3:45  توسط ملک حسین برات زاده | 

                       نقش مردم درنظم بروني ونظم دروني:

روش مشاركت مردم برای تنظیم امور،در نظم بروني،با نظم دروني متفاوت است.هدف مشاركت مردم در آنها نیز با هم  فرق دارد.در اين قسمت به چگونگي مشاركت مردم  در نظم بروني  و در نظم دروني مي پردازيم.

1. نظم بروني  با مشاركت فعال،ايثارگرانه و پرتلاش گروهي از درون جامعه يا گروهي از برون جامعه شكل گرفته،همه اقشار جامعه را تحت تسلط خود در آورده سپس به خود سازمان داده و بر آنها حكومت ميكند.ولي،نظم دروني با مشاركت اكثر مردم جامعه شكل گرفته و با نظام شورايي به جامعه سازمان ميدهد.

تذكر:دربعضي ازكشورها،مخصوصاًكشورهاي جهان سوم،ممكن است نظم بروني با مشاركت فعال و ايثارگرانه اكثر مردم جامعه شروع شود،ولي،بدليل نبودن ذهنيت و تجربه نظام شورايي در آنها، معمولاً گروه خاصي از جامعه كه مردم آنها را به عنوان منجي تلقي كرده و دلباخته آنها هستند قدرت را بدست گرفته و به اين ترتيب ريش و قيچي از دست مردم خارج ميشود. نافذاني كه درساقط كردن حاكميّت قبلي مشاركت داشته اند،سازماندهي جامعه را بدست ميگيرند و بعنوان حاكمان جديد، جايگزين حاكمان قبلي ميشوند.اين حاكمان درابتدا و در نسلهاي اوليه حاكميّت به مردم نزديك،و وابسته اند،ولي در نسلهاي آتيه وابستگي كمتري دارند.وصفات حاكمان قبلي در آنها پديدار و كم كم مردم و حكومت از هم فاصله ميگيرند.آش همان آش و كاسه همان كاسه رخ ميدهد.دوباره روز از نو و روزي از نو،اين حكومت را خراب كن و يك حكومت ديگر درست كن،شروع ميشود.

2. نظم بروني،در ابتداي نظم قادر است با تبليغات يا روشهاي ديگر،مردم جامعه را با خود همراه سازد، و با القاء دشمن خطرناك داخلي و خارجي مشاركت ابزاري مردم را فراهم سازد. ولي، مشاركت مردم در نظم دروني بدون تبليغات انحرافي است.

3. مشاركت مردم  در نظم  بروني  ابزاري است.ولي،در نظم دروني عيني  و غير ابزاري است.

4. نظم بروني،براي در صحنه نگهداشتن مردم،همراه كردن مردم با حاكميّت و بسيج عمومي  برنامه ريزي، تلاش و هزينه ميكند.ولي نظم دروني نيازي به چنين برنامه ريزي ندارد،مشاركت مردم عينيّت دارد و بدون مشاركت مردم بي معني است.

5. در نظم بروني نقش مردم در تنظيم امور سياسي،اجتماعي،اقتصادي، فرهنگي، نظامي و ساير امور، نقشي صوري،تشريفاتي و ابزاري است.ولي،در نظم دروني نقش مردم  در تنظيم امور سياسي،اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي،نظامي و ساير امور،نقشي كليدي واقعي، غيرصوري قانونمند و نهادينه شده است.

 

6. نظم بروني،براي مشاركت و در صحنه ماندن و همراهي كردن مردم با حكومت ارزش قائل شده و در اين راستا برنامه ريزي و هزينه ميكند.ولي،نظم دروني نيازي به بها دادن و هزينه كردن براي ايجاد مشاركت مردم ندارد.نظم دروني عين مشاركت است و بدون مشاركت مردم بي معني است.در آن مردم براي سازماندهي امور خود مشاركتي فعال،دايمي پرنشاط،و غيرابزاري دارند.مشاركت مردم در تصميم سازيها،تصميم گيريها و نهاد سازيها،نظام مند و نهادينه شده است.مشاركت مردم در تمام زمينه ها مؤثر،كارساز و بي مانع است.

7. نظم بروني،حضور مردم را در صحنه هاي مختلف(نظيرجشنهاي ملي،راهپيماييهاي مناسبتي مراسم هاي سنتي،مراسم هاي مذهبي،گردهماييهاي عمومي وغيره)براي قدرت نمايي و نمايش اقتدار حاكميّت در مقابل دشمنان داخلي و خارجي تدارك ميبيند.و در اين راستا براي در صحنه نگهداشتن مردم سعي وتلاش ميكند. ولي، نظم دروني،حضور مردم را در صحنه هاي مختلف(نظيرجشنهاي ملي، راهپيماييهاي مناسبتي،مراسم هاي سنتي،مراسم هاي مذهبي، گردهماييهاي عمومي وغيره)همواره با خود دارد.اين حضور از ساختار نظام مجزا نيست،اقتدار مردم جامعه را همواره در مقابل دشمنان خارجي با خود دارد.

7. جدا شدن مردم از نظام و مجموعه حاكميّت در نظم بروني به معني نزديك شدن سقوط آن است.ولي،جدا شدن مردم از نظام در نظم دروني وجود ندارد.

9. در نظم بروني اكثر انجمنها،احزاب،سنديكاها،تعاونيها و غيره توسط حاكميّت ساخته و پرداخته ميشوند. جناحهاي سياسي توسط  حاكميّت و وابستگان به حاكميّت شكل ميگيرند. ولي، در نظم دروني، همه انجمنها، احزاب،سنديكاها و تعاونيها توسط مردم شكل ميگيرند. ناظمان جزء كوچكي از مردم هستند.

10. در نظم بروني تشكيل هر گونه انجمن علمي،سياسي،فرهنگي،اقتصادي،صنفي و غيره بايد با مجوز مجموعه حاكميّت يا نهادهاي آن باشد.در غيراين صورت،اينگونه انجمنها غيرقانوني و بدون مجوز تلقي شده،و منحل اعلام ميشوند.مؤسسين آنها مجرم و گناهكار تلقي شده،و مجازات ميشوند. ولي، در نظم دروني تشكيل اينگونه انجمنها توسط هر گروه يا قشراز مردم بدون مانع  و بدون دريافت مجوز امكان پذيراست.مگر اينكه تشكيل آنرا قبلاً  شوراي جامعه منع يا مشروط  كرده باشد.

11. در نظم بروني،نه تنها مردم،بلكه،رأي مردم،شوراي مردم،مجلس مردم،بسيج مردم،همه و همه در واقع زينت المجالس اند.و حاكميّت از آنها به صورت ابزاري بهره ميگيرد.حتّي اگر اعضاي مجلس قانونگذاري با رأي مردم انتخاب شوند نيز،اين حالت وجود دارد.كاركرد مردمي ندارند.ولي،در نظم دروني رأي مردم و شوراي مردم  كار كرد مردمي دارند.

 

12. در نظم بروني افراد جامعه در تصميم گيريها و تصميم سازيها حق برابر ندارند. گروههايي از جامعه بر ساير گروهها رجحان و برتري دارند،اولاترند،محرم ترند.ولي،در نظم دروني افراد جامعه در تصميم گيريها و تصميم سازيها از حق برابر و مساوي برخوردار هستند. هيچ فرد يا گروهي  برفرد يا گروه ديگر رجحان و برتري ندارند.

13. در نظم بروني ابزاري بودن مشاركت مردم در ابتداي شكل گيري نظام براي آنها  قابل احساس نيست. ياران شكل دهندگان نظم بروني در ابتدا با علاقه و ايثار و با احساس آرامش بر اين باورند كه،آنها از حكومت و حكومت نيز از آنها است،اما با گذشت زمان ابزاري بودن مشاركت آنها آشكار ميشود.وقتيكه مردم احساس ميكنند مشاركتشان،حمايتشان و در صحنه بودنشان،ابزار حاكميّت گروهي ازجامعه شده است با گذشت زمان مشاركت و حمايت خود را از مجموعه حاكميّت كاهش ميدهند.ولي،در نظم دروني اين وضعيت رخ نميدهد.

14. نظم بروني مانع شكل گيري و قدرت يافتن انجمنها،سنديكاها و احزاب مخالف نظام ميشود.در جهت حذف آنها تلاش ميكند.آنها را منحله وغيرقانوني اعلام ميكند.زشتيهاي آنها را چند برابر بيان ميكند.به آنها بهتان ميزند.براي آنها دام سازي ميكند.حتّي احزاب و انجمنهايي كه در ابتداي شكل گيري نظام،حاكميّت را به طور مستقيم يا غير مستقيم كمك و ياري كرده اند در مراحل بعدي با انحلال،غيرقانوني بودن و حذف شدن روبرو ميشوند. نظم بروني در طول عمر خود سعي ميكند احزاب و انجمنهاي مخالف را ناكارآمد نمايد.به همين دليل خواسته هاي اقشار،گروهها،اقوام قوميّتها و جناحها از طريق نهادهاي مدني،پيگيري نميشود.بيشتر خواسته هاي مردم از طريق آشوب بلوا، مبارزه، تهيج احساسات مردم،تحركات اجتماعي و اعتراض پيگيري ميشوند.ولي در نظم دروني مانعي براي شكل گيري انجمنها و سنديكاها و احزاب مردمي وجود ندارد. مردم عملاّ بدون دريافت مجوز از ناظمان انجمن يا حزب تأسيس ميكنند و به تعامل با ساير احزاب مي پردازند.به همين دليل خواسته هاي قشري و گروههاي خاص اجتماعي از طريق نهادهاي مدني نظير سنديكاهاي صنفي و كارگري و احزاب پيگيري ميشود.

15. اقتدار نظم بروني ناشي از قدرت نيروي نظامي و دستگاه قضايي آن است.ولي،اقتدار نظم دروني ناشي از اقتدار مردم است.

16. نظم بروني،مشاركت مردم و در صحنه ماندن آنها را براي بقاء خود ميخواهد.ولي،در نظم دروني مشاركت مردم از ملزومات بقاء مردم است.

17. در نظم بروني،مجموعه حاكميّت براي رشد و كمال مردم(رعيّت)برنامه ريزي و هزينه ميكند.ولي،در نظم دروني مردم با تشكيل شوراي محله،شهر،ايالت،كشور،قارّه و جهان براي رشد و كمال خويش برنامه ريزي ميكنند.

18. در نظم بروني تشكيل هر گونه گردهمايي،راهپيمايي و تجمع توسط مردم يا مخالفان حاكميّت،بايد با مجوز مجموعه حاكميّت باشد،كه معمولاً مجوز نيز داده نميشود.شكل دهندگان چنين گردهماييها كه در جهت مخالف حاكميّت حركت ميكنند،از نظر حاكمان مجرم، خائن، وطن فروش و آلت دست بيگانه، شناخته شده و با اين القاب به مردم معرفي ميشوند. ولي، در نظم دروني تشكيل هر گونه گردهمايي راهپيمايي و تجمع توسط مردم نيازي به دريافت مجوز از مجموعه نظام ندارد.و معمولاً محلهاي ويژه اي براي آن در نظر گرفته ميشود. در صورت مسالمت آميز بودن آن جرمي صورت نگرفته است.و پيگيري قانوني ندارد.

19. در نظم بروني تشكيل هر گونه گردهمايي،راهپيمايي و تجمع توسط موافقان حاكميّت،و در جهت حمايت از نظام و مرعوب يا سركوب كردن مخالفان،بدون هيچگونه دردسر و بدون مجوز امكان پذيراست عملاً و به وفور اينگونه تجمع ها انجام ميگيرند.در اين صورت،هر چند بموجب قانون گردهمايي بدون مجوز،جرم باشد، اما از نظر حاكميّت جرمي صورت نگرفته است لذا  پيگيري قانوني ندارد،حتّي اگر مسالمت آميز نباشد و در آن مخالفان آسيب ببينند.اما تشكيل هرگونه تجمع مخالف نظام و حاكميّت،و در جهت ابراز مخالفت با نظام،با سركوب،زدوخورد و پيگيري قانوني روبرواست.نيروهاي نظامي،انتظامي،گاردهاي حامي مجموعه حاكميّت، و گروههاي فشار شديداً مانع برگزاري چنين تجمع هايي ميشوند.باخشونت و با حمايت دستگاه قضايي مخالفان را بر سرجاي خود مي نشانند.ولي،در نظم دروني گردهماييهاي مخالف يا موافق باهم فرقي ندارند.امكان برگزاري هر دوي آنها وجود دارد.براي هر دو بدون دردسر است.محلهاي خاصي براي ابراز مخالفت يا موافقت در نظر گرفته ميشود.بطوركلي:نظم بروني باگردهماييهاي مخالف وموافق برخوردي دوگانه دارد.ولي،نظم دروني با گردهماييهاي موافق و مخالف برخوردي يكسان دارد.

20. در نظم بروني مردم براي رفع مشكلات و درمان دردهاي جامعه و رفع بديها و زشتيهاي اجتماعي منتظر تصميم و فرمان مجموعه حاكميّت مي مانند.راهي جزء اين  ندارند.مشاركت آنها در صورت صلاحديد حاكميّت و به صورت ابزاري امكان پذير است.ولي،در نظم دروني مردم براي رفع مشكلات و درمان دردهاي جامعه و رفع بديهاو زشتيهاي اجتماعي،نظام شورايي را تشكيل داده،صاحب دولت ميشوند و به اين طريق آنها را رفع ميكنند.

21. در نظم بروني،حاكمان با مشاركت گروهی از مردم(مشاركت ايثارگرانه اقليت و بيطرفي اكثريت ناراضي از حاكميّت)به قدرت ميرسند.ولي،در نظم دروني ناظمان به قدرت و حكومت بر مردم نميرسند،بلكه مسئوليت يا مسئوليتهايي از طرف مردم(شوراي مردم) بردوش آنها براي مدت معيني نهاده ميشود كه بايد در برابر آنها پاسخگو باشد.درغير اين صورت،مردم قادرند با روشهاي مدني آنها راعزل يا در دوربعدي انتخاب نكنند.

22. در نظم بروني مجموعه حاكميّت براساس سليقه خود به گزينش نقاط مثبت و مفيد ملّتهاي ديگر پرداخته و سعي ميكند فرهنگ جامعه را به كمك آنهاغني و پربار نمايد.ولي،در نظم دروني مردم جامعه،نقاط مثبت و مفيد ملّتهاي ديگر برمي گزينند و با كمك آنها فرهنگ خود را غني تر ميسازند.بين ملّتها تبادل و تعامل فرهنگي برقرار است.

23. نظم بروني به انسان،به عنوان موجودي خدمتكار،رعيت،برده،بسيجي فداكار،سپر بلا،سيبل دشمن براي بقاء حكومت وغيره مي نگرد.ولي نظم دروني به انسان بعنوان موجودي آزاد خرد ورز مختار و فهيم مي نگرد.

24. درنظم بروني مردم جامعه فاقد گزينه مختار بودن هستند.لذا،راه رسيدن آنها به كمال بسته است. ولي،در نظم دروني مردم داراي گزينه مختار بودن هستند.لذا،راه رسيدن آنها به كمال بازاست.در كتاب بينش اسلامي دوره پيش دانشگاهي چاپ دهه 70سؤالي به مضمون زير مطرح شده است.

سؤال:مهمترين شرط لازم براي رسيدن انسان به كمال كدام است.

1)عالم بودن       2) قادربودن          3)مختاربودن                  4 )بالغ بودن

جواب:گزينه سه(يعني مختاربودن)است.آزادي و اختياركه از نعمتهاي بزگ خداوند متعال به انسان است.زمينه ساز  تعالي افراد جامعه و جامعه است.زمينه ساز رسيدن انسان به كمال است.مادر رشد و نمّو است. تكثر است. با سلب اختيار و آزادي از مردم،راه رشد  و حركت به سوي كمال آنها بسته ميشود.راه تكثر و تعامل بسته ميشود.فنا و نيستي را به ارمغان مي آورد.

25. در نظم بروني مجموعه حاكميّت سعي در به كمال رساندن مردم ميكند.كمال نيز،همان چيزي است كه حاكميّت تعريف ميكند.ولي  در نظم دروني مردم با آزادي بيان و انديشه،تكثر تعامل و اختيار راه كمال را طي ميكنند.آقابالاسر ندارند.

26. در نظم بروني،مردم،رعيت و بنده ارباب قدرت(رهبران خداوند گونه)هستند،و احتمال تندخويي حاكميّت با مردم وجود دارد و عملاّ رخ ميدهد،لذا درآن بحث رعايت مردم،رأفت و مهرباني با مردم،دادستاني مردم، دادگستري و غيره مطرح ميشود.ولي در نظم دروني مردم عملاّ داراي اصالت بشري حق آزادي بيان و انديشه، حق اختيار و خليفة الله هستند.آزادي و بويژه آزادي بيان و انديشه و روشنگري،حق بشر شمرده ميشود. حاكميّتي كه با مردم تند خويي كند وجود ندارد لذا  رعايت مردم و رأفت و مهرباني با آنها جايي براي مطرح شدن ندارند.

27. درنظم بروني رأي و نظر مردم براي حاكميّت حجت نيست.ولي،در نظم دروني رأي مردم براي شوراي مردم حجت است.

28. در نظم بروني مردم يا گروهي از مردم ابزار دست حاكميّت اند.ولي،در نظم دروني دولت ابزار دست مردم براي تنظيم امور جامعه است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 3:44  توسط ملک حسین برات زاده | 

               نظام اداري درنظم بروني ونظام سازماندهي درنظم دروني:

 

نظم بروني و همچنين نظم دروني،هر دو براي سازماندهي امور جامعه نيازمند،نظام اداري،چارت سازماني و نهادهاي دولتي كه بتوانند نظم را محقق نمايند،هستند.ولي شيوه اداره و سازمان سازي در آنها با هم  فرق دارد.در اين قسمت به فرقهاي بين نظام اداري نظم بروني و نظام سازماني نظم دروني مي پردازيم.

1. در نظام اداري نظم بروني،ابتدا رأس هرم نظام،سپس بدنه و پايه هاي آن ساخته ميشود.يعني  ابتدا حاکمان بر جامعه مسلط ميشوند،سپس،بدنه و قاعده هرم نظام را ميسازد.رويكردي روبه پايين دارد.ابتدا سقف ساختمان،سپس ديوارها و پايه هاي آن ساخته ميشوند.ولي، در چارت سازماني نظم دروني ابتدا پايه ها،سپس بدنه و در ادامه نوك پيكان نظام ساخته ميشود.ابتدا مردم زيرجامعه ها با تشكيل شوراي محله و شهر امور داخلي،محل وشهر خود را سازماندهي كرده، سپس با به هم پيوستن و تشكيل شوراي ايالت كشور،قارّه و جهان به سازماندهي امور ايالت كشور،قارّه و جهان مي پردازند.مثلاً در ايران قبل از انقلاب سال 1357 شمسي ابتدا مردم ملّا و روحاني محل،روستا و شهر خود را تعيين كرده، سپس ملاّها و روحانيان محلي مرجع تقليد جهان تشيع را تعيين ميكردند.اما پس از انقلاب سال 1357شمسي در ايران،ابتدا ولي فقيه كشور تعيین شده،سپس ايشان امام جمعه شهرهاي كشور را به عنوان نمايندگان خود در شهرها و روستاها تعيين ميكند.يعني در نظم بروني ابتدا ولي فقيه كشور،تعیين شده،سپس ايشان ولي فقيه محله ها و شهرهاي كشور را به عنوان نمايندگان خود در شهرها تعيين ميكند.در حاليكه،در نظم دروني ابتدا ولي فقيه زيرجامعه ها (محله ها،روستاها،وشهرها)توسط مردم تعيین ميشود،سپس ولي فقيه شهرها،ولي فقيه كشور و فراتر از آن ولي فقيه جهان تشيع را تعيين ميكنند.در حالت نظم بروني ولي فقيه فقط به جامعه ايران محدود ميشود.

2. درنظم بروني بدليل اينكه بيشترمنابع اقتصادي،سياسي،فرهنگي،اجتماعي و نظامي در انحصار دولت و مجموعه حاكميّت است.نظام،نيازمند تشكيل ادارات،سازمانها و نهادهايي است كه منابع مذكور را سازماندهي و اداره نمايند.ولي در نظم دروني،منابع اقتصادي، سياسي،فرهنگي اجتماعي، و غيره دردست مردم قرار دارد،لذا از نهادهاي كمتر و ساده تري  برخوردار است.

3. در نظم بروني ابتدا بالاترين طبقه نظام كه ديگر بالاتر از آن طبقه اي در نظر گرفته نميشود، ساخته شده، سپس طبقات پايين تر از آن ساخته ميشوند،بالاترين طبقه با رويكردي روبه پايين به ساختن و هدايت طبقات پايين مي پردازد.بالاترين طبقه رويكردي روبه بالاتر از خود ندارد،بلكه رويكردي روبه پايين تراز خود دارد. ولي،در نظم دروني ابتدا كوچكترين جزء نظام ساخته شده سپس با بهم پيوستن اجزاي كوچكتر،اجزاي بزرگتر تشكيل ميشوند.همه اجزا با هم رويكردي روبه جلو دارند. طبقات بالا و پايين درآن وجود ندارد.روند شكل گيري آن همانند شكل گيري جهان و گيتي است.

4. در نظم بروني رابطه بين مردم و نظام اداري رابطه اي يكطرفه است.ولي،در نظم دروني رابطه بين نظام سازماندهي امور جامعه و مردم رابطه اي دوطرفه است.

5. در نظم بروني مجموعه حاكميّت(رهبري نظام)براي اينكه مردم و جامعه را تحت رهبري و فرمان خود  در آورند،بر آنها حكومت نمايند،جامعه را آسانتر اداره نمايند،براي رعايا عدالت خويش را بگسترانند،مردم را پيرو منش و روش خود كنند،منويات مورد نظر خود را به جامعه تزريق نمايند وغيره،راهي جزءساختن ساختمان نظام از بالا به پايين ندارند.ولي در نظم دروني مردم جامعه براي اينكه امور خود را مطابق فرهنگ، سنت،دين،علم و آگاهيهاي اجتماعي سازماندهي كنند،مانع تسلط  فرد يا گروه داخلي يا خارجي بر سرنوشت خويش شوند،خود و جامعه خود را تكامل و توسعه دهند،مانع هرج ومرج شوند،هويّت خويش را حفظ نمايند،و غيره راهي جزء ساختن ساختمان نظام،با نظم دروني ندارند.

6. نظام اداري نظم بروني ذاتاً،نظامي پيچيده و حجيم است.نميتواند پيچيده نباشد.الزاماً  بروكرات، حجيم، كاغذ باز و كارشكن است.وجود نظام اداري پيچيده،حجيم و بروكرات لازمه بقاء آن و از ضروريات ساختارآن است.و حذف آن،ناشدني است.ولي،نظام سازماندهي نظم دروني درذات خود نظامي ساده،بي آلايش و كار راه انداز است.نميتواند پيچيده باشد.اگر داراي پيچيدگي باشد مردم آنرا براي آسايش خود تغيير ميدهند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

11.  ساز و كارها و مكانيسم هاي نظم بروني  و نظم دروني:

      نظم بروني  و نظم دروني در برقراري نظم و بقاء خود،روش،منش،ساز و كار و مكانيسمهاي متفاوتي دارند.روند كار هريك از آنها براي ايجاد نظم،تنظيم امور،ايجاد كارايي، جلوگيري از فساد،اجراي صحيح برنامه ها و غيره با هم فرق دارند.مكانيسمهاي مورد استفاده آنها براي تنظيم امور با هم فرق دارند.در اين قسمت به نوع مكانيسم هاي مورد استفاده در نظم بروني  و در نظم دروني براي تنظيم امور،و فرقهاي بين آنها مي پردازيم.

1. دستور،زورگويي،تهديد،امرونهي،جريمه،تنبيه،اخطار،توبيخ،پنهانكاري،محافظه كاري، آمريت، عدم پاسخگويي،عدم شفافيت،تحكّم،رياكاري،شيره مالي،دست به سركردن،اداره،سوء استفاده از دين، سوء استفاده از حقوق بشر،سوء استفاده از آزادي،مشاركت ابزاري، توافق پشت پرده و غيره از ساز و كارهاي نظم بروني هستند. ولي، نظارت اجتماعي،پاداش،توصيه،راهنمايي، آموزش، تشويق، وفاق،اقناع،شفافيت، پاسخگويي، گفتگو، تفاهم وغيره از ساز و كارهاي نظم دروني هستند. يعني ساز و كار و مكانيسمهاي نظم بروني از نوع منفي و ساز و كارهاي نظم دروني از نوع مثبت هستند.

2. عدم شفافيت و پنهانكاري از ساز و كارهاي نظم بروني و از ويژگيهاي ذاتي و ساختاري آن است.در نظم بروني،مجموعه حاكميّت نميتواند به روشني  و شفافيت با سطوح پايين تر و مردم رفتار نمايد، اگر چنين كند،نظام آن دچار تزلزل،آشوب، تحركات اجتماعي،گسترش فساد و غيره ميشود. مخفي كاري و عدم شفافيت از ملزومات بقاء نظم بروني است. ولي،شفافيت و عدم پنهانكاري از ساز و كارهاي نظم دروني و از ويژگيهاي ذاتي و ساختاري آن است.در آن مجموعه ناظمان امور و شوراي مردم نميتوانند شفاف نباشند.تكثر و تنوع افكار و آزادي نقد و تعامل مانع عدم شفافيت آن ميشود.شفافيت وعدم پنهان كاري از ملزومات جمهوريّت و نظم دروني است. بدون شفافيت از جمهوريّت و نظم دروني ساقط ميشود.

3. عدم پاسخگويي از ساز و كارها و از ويژگيهاي ذاتي و از ملزومات بقاء نظم بروني است. ولي، پاسخگويي از ساز و كارها و از ويژگيهاي ذاتي،و ساختاري نظم دروني است.

4. نظم بروني،پيشرفت جامعه را در گرو داشتن تشكيلات منسجم  و مقتدري ميداند كه تحت رهبري يك شخص قرار گرفته و مانند موم دردست وي باشند.ولي،نظم دروني پيشرفت جامعه را در تكثر، تعامل، رقابت و داشتن تشكيلات وفاقي،قراردادي،شورايي  و پارلماني براي امور عمومي ميداند.

 

 

 

5. نظم بروني براي ايجاد نظم،تنظيم امور،ايجاد كارايي،جلوگيري از فساد كارگزاران، جلوگيري از فساد بين مردم،جلوگيري از هرج  و مرج،اجراي صحيح برنامه ها و غيره بيشتر از ساز و كارهاي منفي بهره ميگيرد. ولي،نظم دروني بيشتر از ساز و كارهاي مثبت بهره ميگيرد.اگر نظم بروني(حكومت)به اشتباه خود را جمهوريّت بداند يا به اشتباه براي تكامل،توسعه و اجراي برنامه هاي خود از ساز و كارهاي  نظم دروني استفاده كند،نه تنها باعث بهتر شدن،كارآيي و كارآمدي نميشود،بلكه،خلاف آن عمل ميكند.زيرا زدوبند،پارتي بازي،قوم گرايي و غيره،ميان كارگزاران نظم بروني مواهب ناشي از ساز و كارهاي مثبت را به برجستگان و نخبگان كارگزار نميرساند.با وجود چنين وضعي،شرايط و موجبات دلسردي و بي ميلي كارمندان فراهم ميشود، سياست و روش جيم،به من چه،در اين مملكت هركس خوب كار كند ضرر كرده است،چه فرقي ميكند كه من خوب كار كنم يابد و غيره  رواج مي يابد. پاداش گيران نيازي به تلاش و كارآمدي خود ندارند،آنها متكي به زد و بند،پارتي بازي، قوم گرايي، تبارگرايي،پول چايي وغيره هستند.يكي ميداند كه اگر تلاش نكند هم،خرش از پل ميگذرد و يكي هم ميداند كه خرش از پل نخواهد گذشت هر چند او تلاش كند.

6. ساختار و ساختمان نظم بروني جمعگرا است.ولي،ساختارنظم دروني فردگرايي وجمع گرايي را توأما ً دارا است.

7. جلوگيري از آزادي بيان و انديشه،جلوگيري از رسيدن اخبار صحيح به گوش مردم، سانسور روزنامه ها و رسانه ها،انحصاري كردن،تلويزيون و رسانه ها وغيره از ساز و كارها و مكانيسمهاي نظم بروني و از ملزومات بقاء آن است.توهم جلوگيري از تحركات اجتماعي مردم و جلوگيري از فروپاشي حكومت،عامل اصلي جلوگيري حاكميّت از آزادي بيان  و انديشه و رسيدن اخبار به گوش مردم است.ولي آزادي بيان  و انديشه، اصالت بشر،رسيدن اخبار صحيح به مردم،عدم سانسور روزنامه ها و رسانه ها انحصاري نبودن  تلويزيون و رسانه ها و غيره از ساز و كارها و مكانيسمهاي نظم دروني و از ملزومات وجود جمهوريّت و نظم دروني در جامعه است.در غير اين صورت جمهوريّت و نظم دروني وجود ندارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 3:43  توسط ملک حسین برات زاده | 

                      وضع قوانين درنظم بروني ونظم دروني:

 

    وضع قوانين،راحت ترين،كم دردسرترين روش ايجاد نظم  و ساماندهي امور جامعه است. تقريباً همه جوامع بشري با وضع قوانين به ايجاد نظم در جامعه پرداخته اند.وضع قوانين،چه در نظم بروني و چه در نظم دروني از ملزومات نظم است.در اين قسمت به ويژگيها و خصايص ساختاري «قانونگذاري» در نظم بروني،و در نظم دروني مي پردازيم:

1. درنظم بروني،قانون يك ابزار حكومتي است،لذا بايد،توسط حاكميّت و مطابق سليقه آنها تنظيم و تصويب شوند،بطوريكه حكومت كردن را سهل و آسان نمايند.ولي در نظم دروني،قانون برآيند وفاق اجتماعي است.

2. در نظم بروني،يك گروه در رأس نظام تصميم ميگيرند كه چه قوانيني را تنظيم،تصويب و اجرا نمايند. همه قوانين توسط حاكميّت مركزي تنظيم و تصويب ميشوند.ولي در نظم دروني مردم تصميم ميگيرند كه چه قوانيني را  تنظيم،تصويب و اجرا نمايند.

3. در نظم بروني تقريباً همه قوانين:چه قوانين تنظيم امور داخلي شهرها،محله هاوايالات،و چه قوانين تنظيم امور خارجي شهرها،محله ها و ايالات،و چه قوانين تنظيم امور خارجي كشور و روابط بين الملل ، و چه قوانين حفظ امنيّت خارجي،ارتش و حفظ تماميت ارضي،همه وهمه در رأس كشور تنظيم، تصويب و اجرا ميشوند.ولي، در نظم دروني قوانين تنظيم امور داخلي محله ها،شهرها،ايالات،كشورها ، قارّه ها،و جهان توسط  شوراي شهرها، محله ها و ايالات، كشورها،قارّه ها،و شوراي جهان تنظيم، تصويب و اجرا ميشوند.

4. در نظم بروني،وضع قوانين بدون اغراض پشت پرده مجموعه حاكميّت نيست.معمولاً مجموعه حاكميّت براي رسيدن به مقاصدآتي خود به وضع قوانين مي پردازد.ولي،در نظم دروني وضع قوانين به صورت شفاف و با هدف ايجاد تفاهم بين اقوام،سازماندهي امور عمومي،ايجاد نظم وغيره توسط پارلمان متشكل از همه اقوام صورت ميگيرد.

5.  در نظم بروني معمولاً قانونگذاري توسط حاكم ياشوراي حاكمان يا شوراي مشورتي منصوب حاكميّت صورت ميگيرد.ولي،در نظم دروني توسط شوراي مردم(شوراي خانواده كوچه،محله،شهر،ايالت،كشور،قارّه وجهان) صورت ميگيرد.

6. درنظم بروني وضع قوانين،باهدف كنترل جامعه،هدايت مردم،تنظيم امور عمومي،رشد، و غيره درجهت اقتدار بخشيدن به مجموعه حاكميّت درمقابل تهديدهاي داخلي وخارجي صورت ميگيرد. ولي،درنظم دروني،وضع قوانين باهدف خودساماندهي،تنظيم امورعمومي،توسعه و اقتدار بخشيدن به مردم جامعه درمقابل ساير جوامع صورت ميگيرد.

 

7. در نظم بروني،اعضاي شوراي قانونگذاري انتصابي،يا نيمه انتصابي هستند،يا انتخابات تحت نظارت مجموعه حاكميّت است و همه افراد جامعه حق ورود يكسان به آنرا ندارند. ولي، در نظم دروني اعضاي شوراي قانونگذاري با انتخاب مردم تعيين ميشوند.انتخابات تحت نظارت شورايي از مردم جامعه است.همه افراد جامعه حق ورود يكسان به عرصه انتخابات را دارند.

تذكر:درحال حاضردر بعضي كشورهااعضاي مجلس بارأي مردم انتخاب ميشوند،اما،انتخابات تحت نظارت مجموعه حاكميّت قرار دارد و همه افراد جامعه حق ورود يكسان به آنرا ندارند.علاوه بر مجلس،شوراي مشورتي حاكميّت كه مافوق مجلس است وجوددارد.مجلس تحت نظر حاكميّت،فرمايشي و زينت المجالس است.

8.  در نظم بروني علاوه بر مجلس عوام(درصورت وجود)،مجلس خواص نيز در صورت لزوم به وضع قوانين مي پردازد.همچنين اكثر قوانيني  كه در مجلس عوام مطرح ميشود با صلاحديد مجلس خواص يامجموعه حاكميّت وضع و تصويب ميشود.ولي،در نظم دروني،فقط مجلس مردم به وضع قوانين مي پردازد.مجلس خواص وجود ندارد.بالا دستي بالاتر از شوراي مردم غير از خود مردم  وجود ندارد.

9. قوانين نظم،در نظم بروني سليقه اي و شخصي اند.ولي،درنظم دروني عامه پسند(عمومي) هستند.

 10. در نظم بروني،قوانين نظم،مطابق ميل و سليقه حاكمان و مجموعه حاكميّت تدوين،تنظيم وتصويب ميشوند.و اكثر قوانين از سوي مردم قابل درك نيستند.ولي،در نظم دروني قوانين نظم، مطابق ميل،سليقه و خواست مردم جامعه تدوين تنظيم و تصويب ميشوند.حاكميّتي كه مانع تصويب قوانين نظم مطابق خواست مردم شود،وجود ندارد.به همين دليل اكثر قوانين از طرف مردم قابل درك هستند.

11. در نظم بروني بدليل عامه پسند نبودن وعمومي نبودن قوانين،احترام به قانون كمرنگ،بي محتوا وكم ارزش است. به مرور زمان قوانين حكومتي براي مردم رنج آور،كسل كننده و مبتذل ميشوند.ولي،درنظم دروني بدليل عمومي بودن، عامه پسند بودن وفراگير بودن قوانين ومشاركت همه اقوام درتدوين وتنظيم آنها،احترام به قانون پر رنگ،با محتوا و با ارزش است.احترام به قانون و احساس مسئوليت در برابرآن ارزشمند و قابل قبول است.

12. در نظم بروني عمل به قانون و التزام به آن امري جدي وحتمي نيست.ولي،در نظم دروني التزام به قانون و عمل به آن امري جدّي و حتمي است.

13. در نظم بروني خرد و انديشه نخبگان رأس هرم نظام به قانون تبديل ميشوند.ولي،در نظم دروني خرد و انديشه جمعي افراد جامعه منشاء تدوين،تنظيم و تصويب قوانين اند.و منشاء خرد جمعي،فرهنگ،دين،آئين، علم  و آگاهيهاي عمومي مردم جامعه است.

14. در نظم بروني مهندسي مجدد و به روز كردن قوانين چنانچه با خواست حاكميت همخوان نباشد،با مانع روبرو ميشود.ولي،در نظم دروني قوانين ناكارا،يا تاريخ گذشته بدون مانع به روز و نو ميشوند.

15. در نظم بروني همه مردم جامعه بايد مطيع قوانين قشري از جامعه باشند.همه مردم ملزم به رعايت قوانين قشري هستند.ولي در نظم دروني مردم مطيع  قوانين وفاقي بين خود هستند.خود را ملزم به اجراي توافقات وفاقي ميدانند.

16. در نظم بروني بيشتر قوانين،با هدف افزايش تسلط مجموعه حاكميّت بر مردم،حفظ حوزه تحت نفوذ حاكميّت،كنترل  و شباني  مردم،اقتدار بخشيدن به مجموعه حاكميّت  و با هدف تسلط بيشتر بر امور اجتماعي،سياسي، فرهنگي،اقتصادي،نظامي وغيره،تدوين و تصويب ميشوند.ولي در نظم دروني بيشتر قوانين،با هدف تنظيم امور عمومي جامعه (اجتماعي،سياسي،فرهنگي، اقتصادي، و غيره) و با هدف جلوگيري از تسلط فرد يا گروه بر مردم جامعه و با هدف توسعه و جلوگيري از انحصار، فساد،تباهي،هرج ومرج، زورگويي، رانت خواري و غيره تدوين و تصويب ميشوند.

17. در نظم بروني اكثر قوانين رفاهي،عمراني،خدماتي،تأمين اجتماعي وغيره به نفع مركز حاكميّت و جوامع نزديك به مركز از لحاظ ساختاري،تدوين،تنظيم و تصويب ميشوند.تا زماني كه نيازهاي پايتخت و مراكز استانها بر طرف نشوند،به نيازهاي شهرها و روستاها پرداخته نميشود.ولي،در نظم دروني مركز حاكميّت وجود خارجي و فيزيكي ندارد.مركز جمهوريّت،به عنوان يك شهر مركزي و پايتخت فيزيكي حاكميّت،نيست.مركز جمهوريّت، مركز تنظيم روابط بين زيرجامعه ها است.مسئول تنظيم خدمات رفاهي، عمراني وغيره حتّي براي شهري كه در آن مستقر است،نيست مگر آنكه به مركز تجويز شود.هر زير جامعه منجمله شهري كه مركز جمهوريّت در آن واقع است در تنظيم،تدوين و تصويب  قوانين  داخلي خود استقلال  دارد.

18.  در نظم بروني قانون اساسي توسط  قشرخاصي از درون يا برون جامعه تدوين،تنظيم  و تصويب ميشوند.ساير گروهها و اقوام ساكن در جامعه،اجباراً آنرا مي پذيرند.در صورت نپذيرفتن وطن فروش، منافق ، كافر،پايگاه و آلت دست دشمن،خطرناك و غيره تلقي ميشوند.ولي در نظم دروني قانون اساسي برآيند تفاهم همه اقوام جامعه است.همه اقوام ساكن در جامعه در تنظيم و تصويب آن شراكت دارند.

 

 

 

 

 

 

مثال:جامعه ايران    

همه مي دانيم در سرزمين ايران فعلي،اقوام مختلفي مانند:

1)آرياييها(شامل پارسها،كُردها،لرُها بلوچها،ارامنه،گيلها،آذريها وغيره)

2)مغولها(شامل تركمنها،ترُكها )

3)اعراب(سيّدها،عربها)

و ساير اقوام،زندگي ميكنند.در چنين جامعه اي اگر فقط  پارسها قانون اساسي را تدوين، تنظيم و تصويب كنند يا فقط تركها قانون اساسي را تدوين،تنظيم و تصويب كنند،يا فقط روحانيان و سيّدها قانون اساسي را تدوين،تنظيم و تصويب كنند و ساير اقوام مجبور به پذيرش آن باشند.در اينصورت نوع نظام، نظم بروني و حكومت خواهد بود.ولي،اگر هر قوم، قانون اساسي ايالت يا محله،يا شهر خود را تدوين و تصويب كنند،سپس همه اقوام،شهرها،ايالات و استانهاي كشور،نمايندگاني را براي تدوين قانون اساسي كشور تعيين كنند.در اينصورت نوع نظام،نظم دروني و جمهوريّت خواهد بود.در اين حالت همه اقوام در تدوين و تصويب قانون اساسي كشور و تشكيل اتحاديه شراكت دارند.اگر تدوين كنندگان قانون اساسي جامعه ايران فقط  پارسها باشند،قطعاً حكومت پارسها را بر ساير اقوام ايجاد خواهند كرد.واگر فقط  تركها باشند،قطعاً حكومت تركها را بر سايراقوام ايجاد خواهند كرد.چنين قانوني نميتواند مبين جمهوريّت،مردم سالاري و نظم دروني باشد.چنين قانوني نميتواند مبين حقوق همه اقوام،به عدل و انصاف باشد.اگر تدوين كنندگان قانون اساسي جامعه ايران فقط  روحانيان باشند،قطعاً حكومت روحانيان را ايجاد خواهندكرد.نظام آنها جمهوريّت نخواهدبود.جمهوريّت ديني نيز نخواهد بود.بلكه حكومت روحانيان خواهد بود.جمهوريّت و مردم سالاري درصورتي در ايران ايجاد خواهد شد،كه قوم كُرد امور داخلي خود،قوم پارس امور داخلي خود و را تنظيم نمايند.سپس همه اقوام در تدوين قانون اساسي كشور مشارکت نمایند و قانون اساسي توسط  همه آنها تدوين شود.اگر در تدوين قانون اساسي جامعه ايران همه اقوام مشاركت نداشته باشند،جمهوريّت و دموكراسي در آن ايجاد نخواهد شد.اگر قانون اساسي جامعه ايران مانند زمان حكومت خوانين ترك  فقط توسط تركها تدوين و تصويب شود، قطعاً مورد احترام پارسها،كُردها و ساير اقشار ايراني نخواهد بود.اگر قانون اساسي فقط  توسط  پارسيان يا فقط توسط روحانيان تدوين و تصويب شود.قطعاً مورد احترام ساير اقشار جامعه نخواهد بود.قانونگرايي و قانونپذيري يك ارزن هم نخواهد ارزيد.قانون اساسي  وقتي مبين جمهوريّت مردم سالاري،دموكراسي و خودساماندهي است كه هر يك از اقوام جامعه در درون شهر و ايالت خود،قوانين نظم خود را داشته باشند.در تنظيم امور داخلي خود،خود مختار باشند.مجموعه اقوام براي به هم پيوستن،متحدشدن،در كنار هم  با مسالمت زندگي كردن،حفظ كشور،رشد و توسعه و حفظ  جهان خويش در يك  پارلمان مجتمع شوند و به  تدوين قانون اساسي جامعه خويش بپردازند.

19. در نظم بروني مردم جامعه بايد مطيع قوانيني باشند كه،مجموعه حاكميّت آنها را براي رام كردن و هدايت آنها به سمت الگوها و قالبهاي مورد نظر خويش تدارك ديده است.ولي در نظم دروني،مردم در تنظيم قوانين جامعه شراكت دارند.مردم اند كه با تشكيل شوراي محله،شهر،ايالت،كشور،قارّه و جهان به  خودساماندهي و تنظيم روابط اقتصادي،سياسي،اجتماعي،ديني،فرهنگي و ساير امور به وضع قوانين مي پردازند.مردم ساكنيني در محله،شهر،استان،كشور،قارّه و جهان هستند،كه با وضع قوانين محلي، شهري،استاني،كشوري،قارّه اي و جهاني حقوق و تكاليف خود را تعیين و تبيين ميكنند.براي جامعه خويش حد،اندازه و قاعده بازي برقرار ميكنند. حدود آزادي را مشخص ميكنند.قوانين بازي سياسي، اقتصادي، فرهنگي قضايي،اجتماعي،نظامي و غيره را تعيين كرده، و بر اساس آنها به بازي مي پردازند.و با مهندسي مجدد،قوانین را تغيير،اصلاح و به روز ميكنند.بدون  قانون وارد بازي نميشوند.

20. در نظم بروني تشريفات اجراي قانون(تشريفات قانوني اجراي قانون)بسيار زياد و زننده است. نميتواند كم و دل آزار نباشد.روند اجراي قوانين در آن بسيار كند و طولاني است.ولي نظم دروني نسبت به نظم بروني از تشريفات كمتري برخوردار است.

21. در نظم بروني،بسياري از قانون شكنيها و بي قانونيها با گذشت عمر نظام به هنجار تبديل ميشود.گاه گاهي قانون شكنان به گير قانون مي افتند.ولي،در نظم دروني قانون شكني جرمي  نابخشودني است.همه قانون شكنان تحت پيگرد قرار ميگيرند.

22. در نظم بروني كساني كه قانون شكنان را به مجريان قانون معرفي ميكنند،از ديد مردم جاسوس، دلك،خبر رسان،جيره خوار و خائن بشمار ميروند.معرفي قانون شكنان در صورتي كه آشكار شود به ضرر معرفي كننده تمام ميشود.ولي،در نظم دروني معرفي كردن قانون شكنان به مجريان قانون از وظائف مردم بشمار مي رود. مردم  آنرا از  وظايف خود ميدانند.

23.  در نظم بروني بيشتر مواقع،مردم براي گرفتار نشدن قانون شكنان،و گير نيفتادنشان بدست قانون، آنها را ياري و مساعدت ميكنند.سعي در پنهان كردن قانون شكنيها و ناديده انگاشتن آنها دارند.« شتر ديدي ،نديدي » ضرب المثل آنهاست.

24.  در نظم بروني افراد جامعه آرزو ميكنند كه:« كاشكي من شاه بودم،فكري براي مردم ميكردم، ، قانوني وضع ميكردم،كه اين قدر بي عدالتي،پارتي بازي،و حق كشي نباشد.اي كاش من جاي شاه بودم و جلو اين همه فساد،تباهي،رشوه خواري،ظلم  و بي عدالتي را ميگرفتم.» اكثر افراد جامعه با نظم بروني اين فكر و آرزو را ميكند.حتّي اگر اين آرزو محقق شود نيز،تغييري بوجود نمي آيد.ولي، در نظم دروني مردم به صورت جمعي رهبر و شاه جامعه خويش اند.خودشان در عمل براي خود و جامعه خود فكر ميكنند.در شوراي محله، شهر،استان،كشور،قارّه و جهان  با روشهاي مدني به سازمادهي امور خود مي پردازند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 3:42  توسط ملک حسین برات زاده | 

              چاپلوسي و تملّق در نظم بروني و رفتار متقابل  در نظم دروني:

آقاي دكتر محسنيان راد  مدرّس و محقق ارتباطات در سخنراني  خود در پژوهشكده مطالعات راهبردي وزارت فرهنگ و آموزش عالي كه در صفحه اجتماعي روزنامه همشهري مورخ 6/10/1378به چاپ رسيد آورده است:«مونتسكيو معتقد بود براي آنكه  در يابيم  يك جامعه تا چه اندازه اسير استبداد و اقتدار حكومت است به تعداد القابي كه  در آن جامعه  بكار ميرود توجه كنيد.ما براي اين منظور به  تحقيق  پرداختيم  و براي نمونه وقايع اتفاقيه را مرور كرديم  و در آن  القاب  ناصرالدين  شاه  را شمرديم،محشر است،سر به  فلك ميكشد.ايشان ادامه  ميدهد:وقتي  شما در باره كسي لقب ملوكانه بكار ميبريد  باعث ميشويد كه ايشان خودشان را دو متر بالاتر از شما ببينند.» در اين  قسمت به بيّان چگونگي تملّق  و چاپلوسي  در نظم بروني  و در نظم دروني مي پردازيم:

1.  در نظم بروني چاپلوسي  و تملّق حاكمان،كارگزاران نظم،مجموعه حاكميّت و شخص رهبر نظم از نيازهاي اجتماعي مردم جامعه  و از ضروريات زندگي آنهاست.ضرورتاً انجام  ميگيرد.ولي در نظم دروني مردم نيازي به چاپلوسي و تملّق مجريان و ناظمان امور ندارند.

2. در نظم بروني رواج  تملّق و چاپلوسي  روندي تدريجي  دارد.به مرور  زمان و با گذشت عمر نظام به هنجار تبديل ميشود.ولي در نظم دروني احترام متقابل حكم  فرماست.

3. در نظم بروني تملّق و چاپلوسي بگونه اي رواج  و گسترش مي يابد كه  تملّق  كمتر از حد معمول  حمل  بر بي احترامي  و بي ادبي است.ولي در نظم دروني اينگونه  نيست.

4. در نظم بروني بكار بردن القاب براي حاكمان و ارزش گزاري بيش از حد براي مقامات حكومتي و رهبران نظام امري عادي و لازم است.ولي در نظم دروني القاب بر اساس تخصص و ويژگيهاي فردي افراد، براي همه  وجود دارد.

5. در نظم بروني دسته اي از افراد به بزرگي و دسته اي ديگر به كوچكي مي رسند. گروهي(حاكمان)با القاب مثبت،بزرگ با شخصيت و گروهي(مردم و مخصوصاً مخالفان)با القاب منفي،حقير،دون صفت و پست ميشوند. گروهي با اصل و نسب و داراي كرامات و بزرگي و گروهي دچار بي هويّتي و بي اصل و نسبي ميشوند.خون گروهي  پاك  و گروهي ديگر ناپاك محسوب ميشود.

6.   تملّق و چاپلوسي نماد بارز عدم هويّت در يك جامعه است.در نظامهاي متمركز و دولتي تملّق و چاپلوسي به تدريج رشد و تكامل يافته و جامعه را دچارعدم هويّت ميكند.ولي  در نظم دروني احترام متقابل و تعامل مانع رواج تملّق  و چاپلوسي است.هويّت مردم در مسير انحراف و نابودي نيست بلكه در مسير رشد و توسعه قرار ميگيرد.

 

 

7. نظم بروني مولد و توليد كننده جامعه اي متملّق،چاپلوس،رياكار و دورو است. در آن حتّي اگر بموجب قانون هيچكس حق تملّق و چاپلوسي نداشته باشد بازهم  چاپلوسي و تملّق رواج داشته و رواج خواهد يافت و به مرور زمان به هنجار تبديل ميشود.در آغاز شكل گيري نظام حاكمان،مردمي،خاكي و از القاب  و كرامات كمتري برخوردار هستند.و با گذشت عمر نظام تملّق  به يكي از نيازهاي اجتماعي تبديل ميشود.الزاماً رونق  و گسترش مي يابد.ولي  در نظم دروني رفتارها متقابل است.

8.  در نظم  بروني نقطه رأس حاكميّت تملّق را صفا و محبت زير دستان خود  تصوّر ميكند و از آن به خود مي بالد و با كاهش آن صورتي عبوس پيدا ميكند.صدايش دو رگه  و گرفتار توهم  ميشود.اگر روزنامه  يا مجله  يا شخصي از عملكرد حاكميّت و ناحيه قدرت و شخص رهبر نظام ايراد بگيرد و آنرا  زير سؤال ببرد و انتقاد خود را آشكارا بيان كند با روشهاي مختلف مورد اذيت و آزار و بي مهري و بي احترامي قرار ميگيرد.ولي اگر از عملكرد حاكميّت  تمجيد و  تعريف  كند و از آنها با احترام  و تملّق  ياد  نمايد شايسته  ارتقاء درجه  و مهر و محبت و دستگيري است.بر فهم  و درك او احسنت گفته  ميشود.به اطلاع عموم  ميرسد تا الگوي خوبي  براي  ديگران باشد.

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 3:41  توسط ملک حسین برات زاده | 

                 

ايالات متحد كرده و ايالات متحد شده در جهان:

 

         همانطور كه گفته شد در نظم بروني،همه ايالات،تحت تسلط يك ايالت،با هم متحد و يكپارچه شده،تحت عنواني  واحد بنام كشور يا اتحاديه در مي آيند،اما در نظم دروني،ايالات(يا كشورها)بدون تحت تسلط  قرار گرفتن و بر اساس نياز فطري و با تشكيل پارلمان و جامعه مدني با هم متحد و يكپارچه شده خود را تحت عنواني واحد بنام ايالات متحده يا اتحاديه در مي آورند.

به عنوان مثال:

الف)اتحاديه جماهيري شوروي و در مقابل آن اتحاديه اروپايي:

         اتحاديه جماهيري شوروي و در مقابل آن اتحاديه اروپايي را در نظر بگيريد.

اتحاديه جماهيري شوروي و اتحاديه اروپا هر دو کلمه اتحاديه را با خود دارند.هر دو دارای ارتش واحد،پارلمان واحد،پول واحد،بازار مشترك وغيره هستند.در اتحاديه جماهيري شوروي اعضاي اتحاديه،چند ايالت يا كشور يا چند قوميّت روس،آذري،ارمني، تركمني،قزاقي،ازبكي، تاجيكي، قرقيزي، چچني وغيره هستند و در اتحاديه اروپايي اعضاي اتحاديه چند ايالت يا كشور يا چند قوميّت فرانسوي آلماني،بلژيكي،هلندي،انگليسي،فنلاندي،ايتاليايي،رومي و غيره هستند.اما این دو با هم  فرق دارند.يكي  با نظم بروني  و يكي با نظم دروني است.در اتحادیه شوروی اعضاي اتحاديه تحت تسلط  قدرتي مركزي به هم چسبانده شده و تحت عنواني واحد در آمده اند،ولی در اتحادیه اروپا اعضاي اتحاديه با تشكيل پارلمان  و تصويب قوانين وفاقي با هم متحد شده و خود را تحت عنواني واحد در آورده اند.در اتحاديه جماهيري شوروي چند ايالت يا چند كشور يا چند قوميّت تحت تسلط  روسيه با هم متحد شده و اتحاديه جماهيري شوروي تشكيل شده است، اما در اتحاديه اروپايي  چند ايالت يا چند كشور يا چند قوميّت(بدون تحت تسلط  قرار گرفتن) با هم متحد شده و اتحاديه اروپايي را تشكيل داده اند.در اتحاديه شوروي تسلط  روسيه و تسلط  قوم  روس  بر ساير اقوام ،مطرح  و عملاً وجود دارد،اما در اتحاديه اروپايي تسلط  هيچيك  از اعضاء  بر ساير اعضاي اتحاديه مطرح نيست وعملاً وجود ندارد.در اتحاديه  اروپا هيچ  قومي  از اقوام  اروپايي  بر ساير اقوام عضو اتحاديه مسلط  نيست. اما در اتحاديه  شوروي همه اعضاء در تسلط  روسيه  قرار دارند.اعضاي اتحاديه  شوروي احساس تحت تسلط  بودن دارند و در صف گريز و فرار از اتحاديه و جدا شدن(خلاص شدن)از آن  قرار گرفته و در اين جهت تلاش و مبارزه ميكنند،اما اعضاي اتحاديه اروپايي احساس تحت تسلط  بودن ندارند، و در صف گريز و فرار از اتحاديه  وجدا شدن  از آن  قرار نگرفته  و در اين جهت تلاش  و مبارزه  نميكنند.علاوه  بر آن اقوام و ايالات  خارج  از اتحاديه(مانند تركيه،)در صف پيوستن به آن  قرار گرفته اند.

         اتحاديه شوروي و هر اتحايه مانند آن(مثلاً ايران،چين،هند،تركيه،)كه از نظم بروني  برخورداراند قطعاً دچار فروپاشي دروني ميشوند.اما اتحاديه اروپايي  و هر اتحايه مانند آن  كه  از نظم دروني  برخورداراند قطعاً دچار فروپاشي  دروني نميشوند.

         اتحاديه شوروي  و هر اتحايه مانند آن  قطعاً داراي دشمن داخلي هستند،اما اتحاديه اروپا و هر اتحايه مانند آن  فاقد دشمن داخلي اند.

         اتحاديه شوروي  و هر اتحايه مانند آن  قطعاً داراي توسعه اي ناپايدار هستند،اما اتحاديه اروپايي  و هر اتحايه مانند آن  داراي توسعه اي پايدار هستند.

         ويژگيهاي اتحاديه  با  نظم بروني با ويژگيهاي اتحايه با نظم دروني فرق دارند.اتحاديه جماهيري شوروي از جمله اتحاديه هايي است كه در آن يك قدرت مركزي بنام  روسيه،با زور و با تسلط  بر كشورهاي ديگر شوروي (آذربايجان،تركمنستان،ارمنستان، چچنستان،قزاقستان، اوكراين،) به آنها اتحاد،يكپارچگي و يكنواختي داده است.در آن همه ايالات تحت تسلط روسيه از كاخ  كرملين در روسيه بهم چسبانده شده  و به  نوعي يكپارچگي ظاهري  و ساختگي  رسيده اند.قوم  روس  با تسلط  يافتن  بر اقوام آذري،ارمني،تركمني، قزاقي، چچني، اوكرايني،قرقيزي،تاجيكي،و غيره آنها را با خود هماهنگ و متحد ساخته  و تحت عنوان كشوري واحد بنام اتحاد جماهيري شوروي در آورده است. همه تصميم گيريها در مركز و توسط ايالت مركزي اتخاذ شده  و ساير ايالات مجبور به  اطاعت از آن هستند.ايالت  مركزي  براي همه  آنها يك  پارلمان  مشترك،واحد پول مشترك(كوپن) ارتش مشترك(ارتش سرخ)،نظام  مالياتي مشترك،ايدئولوژي مشترك  و غيره ايجاد نموده است.بطوركلي اتحاد جماهير شوروي با نظم بروني شكل  گرفته  و با نظم بروني نيز به خود سازمان داده است.اما در مقابل آن اتحاديه اروپايي از جمله اتحاديه هايي است كه  در آن چندين جمهوري(فرانسه،آلمان،بلژيك،وغيره)خواهان اتحاد و يكپارچگي شده و با تشكيل پارلمان اروپا امور بين خود را سازمان ميدهند.هر يك  در تنظيم امور داخلي خود،مستقل اند و بعضي موارد را با وفاق و قرارداد به مركز سپرده اند. مثلاً  با تشكيل پارلمان  و جامعه مدني اقدام  به  تشكيل ارتش واحد(ناتو)، اسكناس واحد(يورو)،بازار مشترك  و غيره  نموده اند و به سمت يكنواختي و يكتايي  در حركت اند.تكثر وتنوع  دروني  دارند.يعني اتحاديه  اروپا با نظم دروني تشكيل شده و با نظم دروني به خود سازمان ميدهد.با زور  و تسلط يك  كشور يا  يك  قوم  بر ساير اقوام اروپايي بوجود نيامده است.بلكه در آن همه اقوام فرنسوي،آلماني بلژيكي،هلندي و غيره با هم به صورت وفاقي  و قراردادي  متحد شده  و خود را به سمت واحد شدن هدايت ميكنند.قوميّتهاي اتحاديه اروپا بيشتر از قوميّتهاي هندوستان  يا ايران  يا اتحاد شوروي يا چيننيست. جمهوريها و قوميّتهاي عضو اتحاديه اروپا از بالا و توسط  يك  قوميّت  بهم  چسبانده نشده اند. بلكه اين قوميّتها خودشان خواهان اتحاد و جذب شدن در هم شده اند. خودشان  خواهان  يكپارچگي يكنواختي  شده  و  باتشكيل ارتش واحد(ناتو)از خود در مقابل غير اروپايي  دفاع  و مانع  جنگهاي  داخلي  بين خود  ميشوند.با تشكيل  پول  واحد اروپايي(يورو)وارد مبارزه  اقتصادي  با ساير اتحاديه ها و از جمله  ايالات متحده  آمريكا(دلار)شده اند.اكثر  جمهوريهاي اتحاديه اروپا خود نيز نظم دروني دارند.بعضي  نيز مانند بريتانيا مخلوطي از نظم دروني  و نظم بروني هستند.بطوركلي  شكل گيري اتحاديه  اروپا متحد شدن چند ايالت يا چند قوميّت با نظم دروني است.اما در هنگام  شكل گيري آن،بعضي از اعضاء از نظم دروني كامل  برخوردار نبوده اند.شايد تنها نقطه  تاريك  آن  همين  باشد كه  منجر به  ناهماهنگيهايي در آن شده  و خواهد شد ولي  به  فروپاشي نخواهد رسيد.به مرور بسياري از  نواقص خود را برطرف  خواهد كرد.بسياري از اعضاي اتحاديه اروپا تا حدود قابل  قبولي از نظم دروني  برخوردار هستند.اگر آنها پذيرش  تركيه  را منوط  به  تغيير قانون  اساسي و تغيير ساختار حاكميّت و حل مشكل كُردها كرده اند بخاطر اين است كه قانون اساسي  تركيه  فاقد جمهوريّت و نظم دروني است،كُردها بايد در تدوين قانون اساسي  نظام  حاكم  بر تركيه  شراكت  داشته  باشند  تا نظام  حاكم بر تركيه  لياقت  پيوستن  به  كشورهايي  كه  از نظم  دروني  برخوردارند(اتحادیه اروپا)بشود.چون تركيه در وضع حاضر از نظم بروني  برخوردار است  و حقوق  كُردها را ناديده  ميگيرد،لذا لياقت  و شرايط  پيوستن  به  اتحاديه  اروپا را ندارد.ترکیه،تنها،کشور ترکها نیست برای پیوستن  به اتحادیه اروپا باید حتی نام آن تغییر کند.

ب)ايالات متحده آمريكا(U.S.A)

         ايالات متحده آمريكا از نوع اتحاديه هايي است كه با نظم بروني شكل گرفته،به ايالات خود اتحاد بخشيده و تحت عنواني واحد بنام U.S.A درآمده است. اما در زمان شكل گيري تا حد زيادي از نظم بروني به نظم دروني گريز زده است. در عين حال از نظم دروني  كامل  برخوردار نيست.

         نظام سياسي دو حزبي آمريكا تا حدودي حكومت سرمايه داران سفيد را كه در جنگهاي داخلي،بيشتر مواهب طبيعي و زمينها را به خود اختصاص داده اند در جامعه آمريكا برقرار كرده است.ايالات متحده آمريكا اتحادي وفاقي  بين  اقوام سفيد،سرخ،سياه و آسيايي ساكن آمريكا  نيست.نميتوان  گفت كه  در آمريكا اقوام سفيد،سرخ، سياه،و غيره گردهم آمده  و ايالات متحده را شكل داده اند.زيرا در تنظيم امور سهم سفيدهاي مهاجر اروپايي از سهم  ساير مهاجرين و ساكنين بومي  سرخ  بيشتر است.ميتوان  گفت كه اتحاديه اروپايي  از نظم دروني كاملّتري  نسبت به ايالات متحده آمريكا برخوردار است.در ايالات متحده آمريكا آثار نظم بروني  و حكومت سرمايه داران مهاجر اروپايي وجود دارد.در عين حال مجموعه اي از چند ايالت است كه هر ايالت در تنظيم امور داخلي  خود مستقل هستند.حتّي در بعضي ايالات حكم اعدام هست  و در بعضي نيست.بطوركلي، ايالات متحده آمريكا،مخلوطي از نظم بروني  و نظم دروني است.اما نظم دروني در آن بر نظم بروني فزوني دارد. آمريكا در وضعيت حاضر مجموعه اي از چند ايالت است كه با هم جمع شده و با تشكيل ارتش واحد(پنتاگون)،نظام اطلاعاتي واحد(سيا)،واحد پول يكسان(دلار) بازار مشترك  و غيره جامعه آمريكا را سازماندهي و نظم ميدهند.ايالات آمریکا،در سازماندهي امور داخلي خود،تا حدود زيادي مستقل وخود مختار هستند.

با اين حال ايالات متحده توانسته است به عنوان جامعه  پيروز در جنگ جهاني دوم،با تشكيل سازمان ملل بر جامعه جهاني نظم بروني و حكومت خويش را برقرار نمايد.با تقويت دلار و معرفي شدن واحد پول آمريكا به عنوان واحد پول جهاني به درجه اي از قدرت  و ثروت رسيده است كه مانع قدرت يابي ساير كشورها بشود.به  درجه ايي از قدرت و ثروت رسيده است كه با مطرح كردن نظام تك قطبي خواهان سروري و آقايي بر جهان باشد.قادر است همانند يك خان در يك ده بر دهكده جهاني فرمان براند و همه اقوام جهان را تحت تسلط خود در آورده و آنها را متحد و يكسان نمايد.مدعي است كه هر كه با ما نيست  برماست و هر كس با ما نيست دشمن ماست.هر كس با ما نيست ياغي و سركش است و از دستورات ما سرپيچي  ميكند.توانسته است بر سازمان ملل تسلط  خويش را برقرار نموده  و آنرا به ابزار و آلت دست خود مبدل كند.اينكه جمهوري اسلامي ايران آمريكا را شيطان بزرگ و آمريكا ايران را محور شرارت و ياغيگري  معرفي ميكند واقعيتي انكارناپذي از وجود نظم  بروني درساختار سازمان ملل و نظم جهاني است.قطعاً در وضعيت حاضر آمريكا همانند يك خان بر يك ده،شيطان بزرگ و ايران در مقابل آمريكا سركش و ياغي است كه از دستورات و فرمايشات ملوكانه آمريكا سرپيچي ميكند.امروز از نظر ایران«خان زورگو بر دهكده جهان» آمريكا و از نظر آمريكا ياغي  و محور شرارتها  ايران است.امروز آمريكا همانند يك خان بر يك ده مي خواهد دست به هر كاري بزند و كسي به او نه  نگويد.هر جنايتكاري در دادگاههاي بين المللي محاكمه شود اما آمريكايي  محاكمه نشود. فرا قانوني عمل كردن  آمريكا نيز بدليل نظم بروني بودن نظام جهاني سازمان ملل است. 

پ)سازمان ملل متحد(پارلمان غيردموكراتيك جهان)

         سازمان ملل متحد ازجمله اتحاديه هايي است كه با نظم بروني،بين كشورهاي جهان شكل گرفته و امور جهانی را تا حدودی سازماندهی می کند.ايالات متحده آمريكا و چند كشور اروپايي  پس از جنگ جهاني دوم،بعنوان كشورهاي پيروز و مسلط بر اكثر كشورهاي جهان با متحد كردن كشورهاي مغلوب و تحت سلطه در سازمان ملل  و بخشيدن حق وتو به  كشورهاي قدرتمند اروپايي(آمريكا،فرانسه،انگليس،روسيه)و يك  كشورآسيايي(چين)و در اختيار گرفتن نظم و امنيّت جهان،سازماني  با نظم بروني شكل داده و نام جامعه ملل را بر آن نهادند.حكومت جهاني پنج كشور عضو دائم شوراي امنيّت،در مقياسي بزرگتر عين حكومت يك خان بر يك ده است.اگر چه همه كشورهاي جهان عضو سازمان ملل هستند و بسياري از رفتارهاي آن مبتني بر آراء همه كشورهاست ولي حق وتو و عضويت دائم پنج  كشور در شوراي امنيّت جهان،مانع دموكراتيك بودن آن است.آراء كشورهاي جهان در آن،ابزاري است.و خصايص نظم بروني  را دارد.جامعه جهاني ميتواند با دموكراتيك كردن سازمان ملل فعلي و يا خروج از آن  و تشكيل سازمان ملل جديد شبيه اتحاديه اروپا اما در مقياسي بزرگتر امور بين الملل را با تشكيل ارتش جهاني،بانك جهاني،پول واحد جهاني،بازار آزاد جهاني  و غيره سازماندهي  و تنظيم نمايد.سازمان ملل فعلي فاقد دموكراسي و جمهوريّت است.بانظم  بروني شكل گرفته و با نظم بروني امور بين الملل را سازماندهي و امنيّت جهان را برقرار مي نمايد.تحت تسلط چند كشور قدرتمند اروپايي  و آمريكا است.شورايي ابزاري است.در آن كشورهاي جهان آلت دست كشورهاي قدرتمند اروپايي  و آمريكا هستند.شورايي  فرمايشي همانند مجلس كشورهاي شرقي است.گر سازمان ملل،شبيه اتحاديه اروپا،اما در مقياس بزرگتر براي  كل جهان تشكيل شود و ارتشي مانند ناتو،پارلماني مانند پارلمان اروپا،واحد پولي مانند يورو،بانك جهاني وغيره براي كل جهان داشته باشد.قطعاً بسياري از معضلات فعلي جهان حل خواهد شد.شوراي جهان از حالت ابزاري فعلي خارج و به شورايي  دموكراتيك براي جهان  تبديل خواهد شد.سازمان ملل فعلي فاقد ارتش جهاني،اسكناس جهاني،بانك جهاني  و غيره است.ارتش آمريكا نميتواند و نبايد بعنوان ارتش جهاني عمل كند. واحد پول آمريكا (دلار)نميتواند و نبايد بعنوان پول واحد جهاني عمل كند.بانك جهاني كه واحد پول آن دلار آمريكا يا يورو اروپا باشد نمي تواند بعنوان بانك جهاني عمل نمايد.بانك جهاني فعلي تحت تسلط  دلار آمريكا است.بانك جهاني فاقد واحد پولي مجزاي جهاني است. بانك جهاني فعلي نميتواند بانكي جهاني باشد.بانكي آمريكايي است كه خود را تحت عنوان بانك جهاني به ملّت جهان غالب كرده است.واحد پول بانك جهاني نبايد واحد پول يك كشور (دلار آمريكا) يا واحد پول چند كشور(يوروي اروپا)باشد.بلكه بايد خودش واحد پول مجزا و جهاني داشته باشد و تحت نظر شوراي جهان باشد.ارتش سازمان ملل جهان نبايد ارتش يك كشور(ارتش آمريكا) يا ارتش چند كشور(ارتش اروپا)باشد.بلكه بايد ارتشي مجزا و جهاني داشته باشد و تحت نظر شوراي جهان باشد.و به همين ترتيب است دادگاه جهاني سازمان ملل،سازمان ملل بايد داراي دستگاه قضايي كه تحت نظر شوراي جهان عمل نمايد باشد.قطعاً ميتوان با خروج از سازمان ملل فعلي و تشكيل شوراي جهان و يك اتحاديه جهاني شبيه اتحاديه اروپا كه داراي ارتش جهاني،واحد پول جهاني،بانك جهاني،دستگاه قضايي جهاني و غيره باشد دنيايي  بدون جنگ و خونريزي،بدون فقر و تنگدستي،بدون نژاد پرستي  و برتری طلبي،بدون بيماري و رنج،و بدون نابودي درست كرد.دنيايي كه به سمت اتحاد همدلي،صلح،آرامش، يكساني و كمونيزم قشنگ حركت نمايد.و به وحدت وجود برسد. بطوريكه همه از واحد شدن لذّت كافي ببرند.با وضع فعلي سازمان ملل،شرايط  براي محقق شدن گفتگوي تمدنها و اتحاد براي صلح آقاي سيدمحمد خاتمي فراهم نيست.بلكه شرايط براي جنگ تمدنهاي هانتيگتون آماده است.براي جلوگيري از جنگ تمدنها و برقراري گفتگوي تمدنها و براي جلوگيري از تسلط يك يا چند كشور و قدرت مطلق(آمريكا و اروپا) برجهان  و براي جلوگيري از نابودي جهان و تكثر بايد سازمان ملل فعلي را تغيير ماهيت داد و آنرا مانند اتحاديه اروپا به سازماني دموكراتيك مبدل كرد.بايد با تشكيل بانك جهاني و چاپ اسكاس واحد جهاني به  تسلط دلار آمريكا بر اقتصاد جهان  پايان داد.و از تسلط يورو بر آن جلوگيري كرد.بانك جهاني بايد واحد پول جهاني داشته باشد.

قطعاً ميتوان با تشكيل سازمان دموكراتيك ملل جهان،ارتش دنيا،بانك جهاني دنيا دستگاه قضايي دنيا،واحد پول دنيا و غيره امور جهان را به نحو شايسته اي سازماندهي  كرد و از اين  طريق  ميتوان:

مانع تسلط اقتصادي يك يا چند كشور بر اقتصاد جهان  شد.

مانع  توليد سلاحهاي هسته اي،ميكروبي،شيميايي،و سلاحهاي كشتار جمعي

شده و تحقيقات هسته اي، ميكروبي و شيميايي را سازماندهي  كرد.

مانع اختلافات طبقاتي شديد جهاني شد.و فاصله بين  فقير و غني  را كم كرد.

مانع  تسلط  پول  واحد يك يا چند كشور بر اقتصاد جهان شد.

مانع تسلط يك يا چند كشور بر فضا شد و امور فضايي  و ماهواره اي  را سازماندهي  كرد.

كره زمين  را از نابودي نجات داده  و امور زيست محيطي  را سازماندهي  كرد.

شرايط گفتگوي تمدنها و صلح جهاني  را فراهم كرده و مانع جنگ تمدنها شد.

مانع خروج يكجانبه كشورهاي قدرتمند از اتحاديهاي جهاني و پيمانهاي هسته ايي  و زيست محيطي شد.

ت)جمهوري اسلامي ايران:

         جمهوري اسلامي ايران اتحاديه اي است كه  در آن،مجموعه ای از چند استان (خراسان، تهران، كردستان،گيلان،مازندران،اصفهان،خوزستان،بلوچستان، فارس،آذربايجان و غيره)تحت تسلط يك  قدرت مركزي  به اتحاد رسیده  و تحت عنواني واحد بنام كشور ايران  درآمده  است.ايران،مجموعه اي از چند قوميّت يا مليّت (كُرد،لُر،فارس، آذري، كرمانج، بلوچ، گيلكي، مازني،و غيره)است كه تحت تسلط حاكميّت مركزي متحد شده،و كشور ايران شكل گرفته است.يعني اتحاديه ايران تحت عنوان«جمهوري اسلامي ايران»از جمله اتحاديه هايي است كه  در آن يك قدرت مركزي با زور و با تسلط بر همه اقوام ايراني به جامعه ايران اتحاد، يكپارچگي و يكنواختي داده است.همه استانها و قومیتها تحت تسلط حاكميّت مركزی (تهران) بهم چسبانده شده و به نوعي يكپارچگي  ظاهري و ساختگي رسيده است.همه تصميم گيريها در مركز(توسط حكومت مركزي)اتخاذ شده و ساير استانها مجبور به اطاعت از آن هستند.ايالت مركزي براي همه استانها يك پارلمان مشترك،نظام مالياتي مشترك واحد پول مشترك،ارتش مشترك،ايدئولوژي مشترك وغيره ايجاد نموده و همه قوميّت ها را مجبور به پيروي از نظام مركزي كرده است.بنابر اين:جمهوري اسلامي ايران نيز از نوع اتحاديه هايي است كه با نظم بروني شكل گرفته و با نظم بروني به جامعه ايران سازمان داده و ميدهد. بطوركلي جمهوري اسلامي ايران و همه نظامهاي قبل از آن  در ايران با نظم بروني شكل گرفته و با نظم بروني نيز به  جامعه سازمان داده اند.در جمهوري اسلامي ايران و همه نظام هاي سياسي قبل از آن هيچ استاني در تنظيم امور داخلي  خود،مستقل نبوده  و همواره تحت تسلط  مركز حكومت نظم يافته اند. هميشه،استانداران  و حاكمان استاني از مركزمنصوب،هدايت و رهبري شده اند. جمهوري اسلامي ايران همانند همه نظامهاي قبلي براي متحد نگهداشتن استانها و حفظ  تماميت ارضي ايران از بالا به پائين عمل ميكند.همه تصميمات و تنظيمات اداري،سازماني،فرهنگي،سياسي، اقتصادي، ديني،ايدئولوژيكي،نظامي وغيره در مركز حاكميّت(تهران)اتخاذ ميشود.يكپارچگي ظاهري و ساختگي آن ساخته  و پرداخته مركز حاكميّت است.هر استان يكي از حوزه هاي تحت نفوذ حاكميّت مركزي بشمار آمده  و حق تصميم گيري در مورد تنظيم امور داخلي خود را ندارد.با نظم بروني،يكنواختي  و اتحاد استانها ايجاد و تماميت ارضي حفظ  ميشود.در نظام جمهوري اسلامي ايران پس از انقلاب سال 1357شمسي اكثر امور جامعه از مركز سازماندهي ميشوند.ساختاري بسيار  پيچيده و حجيم  دارد. نظامي شديداً دولتي(شبه كمونيستي)است.نزديك به نظم بروني مطلق و نظام كمونيستي شوروي است.پيچيدگي آن،از پيچيدگي نظام پهلوي بيشتر است. بسياري از اموری كه در نظام پهلوي در اختيار بخش خصوصي بوده و نظم دروني داشته اند،از دست بخش خصوصي خارج  و به نظام دولتي واگذار شده و به نظم بروني تبديل شده اند.اموري مانند نان،انرژي،دين و ايدئولوژي،توليد بسياري از كالاهاي مصرفي،توزيع كالا،خدمات وغيره به دولت سپرده شده است. توليد و توزيع نان از نظم دروني به نظم بروني تغيير ماهيت داده است. ايدئولوژي و دين مردم از نظم دروني به نظم بروني تغيير ماهيت داده است.توليد و توزيع بسياري از كالاها از نظم دروني به نظم بروني تغيير يافته است. كوپن (مهمترين اختراع كمونيستها)رواج يافته  و تقريباً همه امور در مركز حاكميّت  سازماندهي  و اجرا ميشود.جمهوري اسلامي ايران اگر چه با مشاركت ايثارگرانه و فعال گروه كثيري از مردم  و مخصوصاً مركزنشينان شكل گرفته و در 12 فروردين 1358شمسي با  رأي اكثريت مردم (2/98 درصد)به جمهوري اسلامي،برخود نام جمهوري اسلامي نهاده است.اما در روند شكل گيري و تدوين قانون اساسي،حكومت روحانيان را بجاي جمهوري اسلامي به مردم ايران غالب شده است.اگر قانون اساسي يك كشور يا يك اتحاديه توسط يك قشر يا يك قوم تدوين و تنظيم شود قطعاً غير از حكومت آن قشر يا قوم برقرار نخواهد شد.تدوين كنندگان قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران كه عمدتاً روحانيان و افراد تحت نفوذ روحانيت بوده اند،جمهوري اسلامي را به معني دلخواه روحانيت به گونه اي طراحي  كرده اند كه حكومت روحانيان جايگزين حكومت نظاميان دوره پهلوي شده است.تعبير و تفسير روحانيان از جمهوري اسلامي  با تصوّر مردم از جمهوري اسلامي يكسان نبوده و با هم اختلاف دارد.روحانيان سلطه گروهي خود را جايگزين سلطه فردي (شاه) كرده  و حكومت روحانيان جايگزين حكومت شاه شده است.تدوين قانون اساسي بدون مشاركت كُردها،لُرها،پارسها،آذريها،بلوچها و ساير اقوام ساكن ايران انجام شده است.مردم ايران قبل از رأي گيري حتّي يك اصل از اصول قانون اساسي را مطالعه نكرده ولي به پاي صندوقهاي رأي رفته و به آن رأي مثبت داده اند.مردم بدون اينكه بدانند قانون اساسي مبيّن حكومت است يا مبين جمهوريّت،به پاي صندوقهاي رأي رفته و به آن رأي مثبت داده اند. اعتماد به لباس روحانيت و روحانيان،مردم را از چاهي به چاهي ديگر انداخته است.مردم فقط  بخاطر اعتماد به لباس روحانيت به پاي صندوقها رفته و به قانون اساسي رأي مثبت داده اند.در نظام جمهوري اسلامي ايران آنچه بجاي نظام شاهنشاهي كاشته شده است از لحاظ  ساختاري با نظام شاهنشاهي فرقي اساسي ندارد.در آن فقط  نام مهره ها عوض شده و نوع آنها تغيير كرده است.تدوين كنندگان قانون اساسي در جايگاه شاه،رهبري روحاني،و در جايگاه نخست وزير، رئيس جمهور را قرار داده اند.مجلس با تسلط بيشتر از زمان پهلوي تحت تسلط روحانيان(شوراي نگهبان)در جايگاه خود قرار گرفته است.در قوه قضائيه دادگاههاي ويژه(دادگاه انقلاب و ساير دادگاههاي ويژه)جايگزين دادگاههاي نظامي شاه شده است. ارتش، نيروي انتظامي و قوه قضائيه كه در دست شاه قرار داشت به رهبر سپرده شده و تغيير اساسي در ساختار آن رخ نداده است.سپاه پاسداران در سطحي بسيار گسترده تر، جايگزين گارد شاهنشاهي  شده و برای استفاده  ابزاری از نوجوانان زیر 18 سال وارد مدارس  گشته است وآنها را در بسیج سازماندهی کرده است.هيأت دولت تقريباً به همان شكل قبلي باقي مانده است.تنها فرق ايجاد شده برقرار شدن رأي مردم به مهرهاي اصلي نظام يعني رهبر(غيرمستقيم) و رئيس جمهور(مستقيم)است.اما در ورود افراد به عرصه انتخابات و كسب آراء مردم،نظارت استصوابي  روحانيان(شوراي نگهبان) را بر ورود افراد به انتخابات مجلس خبرگان،رياست جمهوري و مجلس برقرار كرده،در دستگاه رهبرساز (مجلس خبرگان)فقط  روحانيان مجاز شده اند. كساني حق ورود به عرصه انتخابات را دارند كه روحانيت آنها را مجاز و پيرو خود بداند،در غير اينصورت حق  ورود به انتخابات را ندارد. با تشكيل مجلس انتصابي خواص(شوراي تشخيص مصلحت نظام)كه عمدتاً روحاني و يا تحت نفوذ روحانيان هستند مجلسي انتصابي جايگزين مجلس سنا شده و از اين طريق رياست جمهوري و مجلس مسئول اجراي دستورات و برنامه هاي مافوق گرديده است. رياست جمهوري از مقام رياست جمهوري ايران به رياست بخشي از قوه مجريه تقليل يافت است. مجلس نيز تحت فرمان رهبري و شوراي نگهبان قرار گرفته تا راهي برود كه حاكميّت و روحانيت مسير آنرا تعيين كرده است.مجلس به راحتّي توسط  رهبر و شوراي نگهبان از تصويب قوانيني كه براي حاكميّت خوشايند نباشد منع ميشود.واژه«مقام رهبري فرموده است» جايگزي واژه «اعلاء حضرت فرموده است»گرديده است.روحانيّت شمشير خود را بر پشت گردن مقننين و مجريان،تيغ رأفت و مهرباني و تيغ خداوند بدست خويش محسوب كرده،تا در صورت نفوذ عناصر نامطمئن،متمرد و نامحرم به حوزه حكومت،آنرا جراحي كرده و از پيكر نظام خارج سازد.يعني در هر صورت تشخيص خوبي،نيكي  و مصلحت نظام و مردم در اختيار روحانيت قرار دارد.

         در نظام جمهوري اسلامي ايران رياست جمهوري،رئيس همه قوه مجريه نيست،بلكه رئيس قسمتي از قوه مجريه است.قسمت اعظم  قوه مجريه نظير ارتش،حدود 30 تا40 درصد اقتصاد نهادهاييكه تحت پوشش قوه مجريه نيستند،رادیو و تلويزيون  و غيره در اختيار رياست جمهوري نيست.30تا40درصد اقتصاد در اختيار نهادها و بنيادهايي است كه تحت نظر دولت و مجلس قرار ندارند و دستگاهاي تحت نظر مستقيم رهبري نام گرفته اند.اگر مجلس بخواهد از اين دستگاهها تحقيق و تفحص كند بايد از رهبر اجازه بگيرد.با اين وضع نميتوان گفت كه رأي و برگزاري انتخابات در ايران ابزاري نيست.قطعاً مشاركت مردم مشاركتي ابزاري است.رأي مردم هم ابزاري است.بسيج مردم نيز ابزاري است.در وقت صلح سرداران  و اميران لشكري وسپاهي،كارشناس و دانا به اموراند و در وقت جنگ مردم بايد بسيج شده و دشمن را از خاك  و خانه خود بيرون كنند.در وقت صلح و بهرمندي از بودجه،اميران لشكري وسپاهي سردارند! اما در وقت جنگ بسيجيان بر خاسته از دل مردم بر سردارند!در وقت صلح اميران لشكري و كشوري بر همه امور واقف،آگاه  و جلودارند!اما در وقت جنگ چوپانان و روستائيان راهها و كوهها را بهتر از كف دست خود مي شناسند!. بسيج براي بقاء روحانيّت بر قدرت،به صورت ابزاري مورد استفاده قرار ميگيرد.مجلس خبرگان مختص روحانيان است.اعضاي آن نيز توسط روحانيت تعيين و براي مشروعيت بخشيدن به آن، به آراء مردم سپرده ميشود.مردم  قادر به  تغيير اعضاي مجلس خبرگان نيستند.ناحيه قدرت كه اصل نظام را تشكيل ميدهد و ديكتاتوري از آن نشأت ميگيرد  در رأس مجلس قرار دارد.ارتش و نيروي انتظامي كه بايد جزء قوه مجريه باشد به همراه قوه قضائيه و حدود30 تا40درصد اقتصاد كشور(نهادها و بنيادها)در دست رهبري است.ناحيه قدرت و دستگاه رهبري(ارتش و سپاه، نيروي انتظامي،دستگاه قضايي، دستگاههاي اطلاعاتي  تحت نظر  رهبري،شوراي نگهبان،رسانه همگاني  راديو و تلويزيون،نهادها و بنيادهاي اقتصادي تحت نظر رهبري،شوراي انتصابي تشخيص مصلحت نظام بخشي از  و زراء  دولت كه به انتخاب رئيس جمهور نيستند) به تنهايي در ساختار جمهوري اسلامي  همه ابزارهاي يك حكومت را  دارا هستند.مجلس و رياست جمهوري در اين ساختار،اضافي،طفيلي و زينت المجالس اند.ناحيه قدرت بدون مجلس و رياست جمهوري هم،همه نهادهاي حكومتي را داراست و قادر است بدون مجلس و رياست جمهوري نيز به حكومت خود تاموعد مقرر ادامه دهد.قوه مقننه از طريق شوراي نگهبان(منصوب رهبر) كنترل و هدايت ميشود.تعداد نمايندگان مركز حاكميّت در مجلس از ساير شهرها بيشتر است.در20سال گذشته،همواره رياست قوه مقننه يك روحاني از نمايندگان تهران بوده است.نظام جمهوري اسلامي حاكم بر جامعه ايران پس از انقلاب 1357اگر چه  واژه جمهوري اسلامي را با خود يدك ميكشد اما در واقع الزامات،جمهوري اسلامي  را دارا نيست.از نظم بروني برخوردار است.سلطه گروهي است.از جمهوريّت و اسلاميّت در آن خبري نيست.به دلايل ساختاري نميتواند جمهوري اسلامي  يا مردم سالاري ديني  باشد.قادر به  برقراري احكام  اسلام نخواهد شد.در اولين  قدم خود نظام بنابر مصلحت،احكام اسلام را ناديده خواهد گرفت.اين خاصيت نظم بروني است و ربطي به نوع مهره بر رأس آن ندارد.چه روحاني بر رأس نظام،نظم بروني باشد چه شاه با هم فرقي نميكنند.در نظم بروني مصلحت حاكميّت از هر اصلي اولاتر و بالاتر است.مصلحت از هر حقي،حق تر است.مصلحت از خدا و پيغمبر هم  بالاتر است.اين خاصيت مخصوص جمهوري اسلامي ايران نيست،بلكه ويژگي ذاتي  و مشترك همه نظم بروني هاست.به حاشيه رفتن دين در جمهوري اسلامي ايران قطعي است.هر آنچه براي مسيحيت در اروپاي قرون وسطي رخ داده است براي اسلام نيز در ايران رخ خواهد داد.رواج«نظريه جدايي دين از سياست  و نظريه دين افيون ملّت است» و به دنبال آن دين گريزي و دين ستيزي در جمهوري اسلامي ايران قطعي است،قطعاً رخ خواهد داد.مگر اينكه جمهوري اسلامي ايران خودش را از حكومت روحانيان به جمهوري اسلامي تغيير دهد.از نظم بروني به نظم دروني تغيير شكل يابد.در غير اينصورت دين  و دينداران مانند مسيحيت به قم (واتيكان ايران)رانده خواهند شد.دين گريزي و دين ستيزي در نسلهاي بعدي بطور قطعي رخ خواهد داد.اگر روحانيان رده بالاي نظام در زمان حكومت خويش نظام حكومتي روحانيان را به جمهوري اسلامي تغيير ندهند،آينده ايران،جمهوري اسلامي نخواهد بود.حكومت و نظم بروني حتّي اگر براي برقراري دين و توسط  دينداران و روحانيان ايجاد شود نيز بدلايل ساختاري نميتواند شرعي اخلاقي  و ديني عمل نمايد.زيرا اساس آن بر خلاف دين،اخلاق و علم است.طراحان و تدوين كنندگان قانون اساسي ايران ساختار دستگاه رهبر ساز(مجلس خبرگان) را با اين  فرض درست كرده اند كه چون مردم قادر به شناسايي ولي فقيه  در سطح  كشور نيستند اما در محله و شهر يا استان خود قادرند ولي فقيه محل را شناسايي كنند پس مجلسي تحت عنوان خبرگان رهبري لازم است تا رهبر يا ولي فقيه را شناساييي نمايد و بر رأس مملكت بنشاند.آنچه مسلم است اين است كه فرض اوليه اين توجيه  در تدوين  قانون اساسي  و انتخاب اعضاي مجلس خبرگان رعايت نشده است. يعني در حال حاضر نيز مردم شناخت دقيقي از اعضاي مجلس خبرگان ندارند.اعضاي مجلس خبرگان افرادي محلي نيستند.ولي فقيه محل نيستند.اگر در سطح كشور شناخت ولي فقيه توسط  مردم مشكل باشد در سطح استان هم همين طور است.مردم هر استان هنگام انتخابات مجلس خبرگان با افرادي روبرو ميشوند كه شناختي از آنها ندارند.در بسياري موارد كانديداهاي استاني جابجا ميشوند.مردم فقط به اعتبار لباس روحانيت به كانديداهاي مجلس خبرگان(كه قشري هستند)رأي ميدهند.براي مردم فرقي ندارد كه آقاي الف به مجلس خبرگان راه يابد يا آقاي ب به آن راه يابد.ورود هر كدام از آنها فرقي به حال مردم ندارد. كانديداهاي مجلس خبرگان همان حاكمان و تصميم گيران اصلي حكومت روحانيان در ايران هستند.مردم هنگام انتخابات با كساني روبرو ميشوند كه اگر به آنها رأي هم  ندهند غير از آنها كسي نيست كه وارد مجلس خبرگان شوند.طراحان قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران ولي فقيه  و مرجع تقليد جهان تشيع را به ولي فقيه و مرجع تقليد جامعه ايران تقليل داده اند.اگر انتخاب ولي  فقيه با نظم دروني باشد ولي فقيه مختص جامعه شيعي ايران نميشود.اگر مانند قبل از انقلاب مردم هر شهر و محله ولي فقيه(مرجع تقليد)شهر و محله خود را انتخاب نمايند، ولي فقيه شهرها ولي فقيه كشور را انتخاب نمايند،ولي  فقيه كشورهاي شيعه ولي فقيه جهان تشيع را تعيين كنند،ولي فقيه مختص ايران نميشود.

قانون اساسي ايران در صورتي بيان كننده جمهوريّت ميشود كه در تدوين و تنظيم آن همه اقوام ايراني شراكت داشته باشند.هيچ قومي درحاشيه نباشد.درتدوين قانون اساسي حداقل بايد اقوام معروف ساكن در ايران مانند كُردها،لُرها،پارسها،آذريها،بلوچها، كرمانجها، بلوچها، گيلها و غيره شراكت داشته باشند تا حداقلي از جمهوريّت ايجاد و سپس خود را ترميم  و بهسازي نمايد،بگونه اي كه هيچ قومي تحت تسلط  قوم  ديگر نباشد.وقتي تسلط نباشد قطعاًهيچ قومي خواهان جدايي نخواهد شد بلكه خواهان پيوستن ميشوند.مسئولين جمهوري اسلامي ايران ميتوانند قبل از سقوط،پيوستگي قوميّتهاي ساكن در ايران را دائمي و مستمر نمايند.اگر تدوين كنندگان قانون اساسي ايران فقط تركها باشند،قطعاً حكومت تركها را ايجاد خواهند كرد. اگر تدوين كنندگان قانون اساسي ايران فقط  پارسها باشند قطعا ًحكومت پارسها ايجاد خواهد شد.و اگر تدوين كنندگان قانون اساسي ايران فقط كُردها باشند، قطعاً حكومت كُردها ايجاد خواهد شد.اگر تدوين كنندگان قانون اساسي ايران فقط روحانيان باشند قطعاً حكومت روحانيان را ايجاد خواهند كرد.همانند حكومت تركها از سلسله سلجوقيان تا اواخر سلسله قاجاريه،كه در آن همه مواهب طبيعي  مانند آب  و زمين به تركها اختصاص داده شد و بقيه اقوام به فقر و فلاكت كشيده شدند،كه هنوز هم  با وجود اصلاحات ناقص ارضي دوره پهلوي در ايران،تركها از مواهب بيشتري  برخوردارند.

         بنابر اصول قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران بازنگري در قانون اساسي نيز بايد توسط  روحانيان صورت گيرد.اكثر اعضاي شوراي بازنگري قانون اساسي  روحانيان  و يا افراد تحت نفوذ روحانيان خواهند بود. يعني بازنگري در قانون اساسي نيز توسط قشري خاص صورت خواهد گرفت.همه اقشار و اقوام ايراني در بازنگري شراكت نخواهند داشت.بنابر اين بازنگري در قانون اساسي نيز جمهوريّت(با هر پسوندي)را به ارمغان نخواهد آورد.بازنگران در قانون اساسي  قطعاً نخواهند توانست،قانون اساسي را به گونه اي تدوين كنند كه مبين جمهوريّت مردم ايران باشد.اين ناتواني فقط  به دليل قشري بودن آنهاست. قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران مبين جمهويّت نيست،بلكه مبين حكومت روحانيان است.به همين دليل اعضاي اتحاديه ايران(اقوام ساكن در ايران) احساس تحت تسلط  بودن  دارند.لذا در صف گريز و فرار از اتحاديه  و جدا شدن از ايران قرار گرفته و در اين جهت مبارزاتي  نيز با مركز دارند.اتحاديه ايران  و هر اتحاديه مانندآن،كه  از نظم بروني برخوردار است قطعاً از توسعه اي ناپايدار برخوردار بوده  و داراي دشمن داخلي است.هر نظامي كه(مانند جمهوري اسلامي ايران)الزامات و ويژگيهاي جمهوريّت را نداشته باشد قطعاً دچار ناكارآمدي شده  و با فروپاشي دروني و چند تكه شدن روبرو ميشود. ساختار جمهوري اسلامي ايران  در درون خود از دور باطل برخوردار است. قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران قسمت اعظم اقتصاد،فرهنگ سياست،دين، آموزش،غذا،رفاه  و غيره را در اختيار حاكميّت قرار داده است.در ابتداي قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران آمده است«حكومت از ديدگاه اسلام برخاسته از موضع طبقاتي  و سلطه گري فردي يا گروهي نيست،بلكه تبلور آرمان سياسي ملّتي هم كيش و هم فكر است كه به خود سازمان ميدهد،تا در روند تحول فكري و عقيدتي راه خود را به سوي هدف نهايي(حركت به سوي الله) بگشايد.» اما اصول قانون اساسي چنين نگاه مثبتي را برآورده  نكرده است.اصول قانون اساسي نه تنها مانع سلطه گري فردي يا گروهي نشده است،بلكه سلطه گروهي روحانيت را برآورده كرده است.تسلط  روحانيان را بر هر سه قوه برقرار كرده است.قواي سه گانه  بايد آنگونه برقصند كه روحانيت  ميخواهد.حتّي  بندبند اصول بازنگري درقانون اساسي نيز در تسلط روحانيان  و افراد تحت  نفوذ روحانيان  قرار گرفته  است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 3:40  توسط ملک حسین برات زاده | 

                        حكومت در ايران  پس  از ساسانيان

 

با بررسي  محل  سكونت  قوميتها در ايران،افغانستان،تاجيكستان، تركمنستان، عراق ، تركيه، كردستان چند پاره،آذربايجان،ارمنستان و ساير سرزمين ايران كهن،متوجه  حقايقي  ميشويد كه  مورخان،نويسندگان  و تحليل گران كمتر به  آن  پرداخته اند.با بررسی محل سكونت كُردها، پارسها، لرها، بلوچها،اعراب،تركمنها(تركها)، آذريها (ایرانیهای ترك شده)، كرمانجها ،گيلها و... در اين  كشورها، متوجه حقايقي  ميشويد كه  شما را  به  تأمل وا مي دارد.مثلاً در شمال خراسان و در تمام  زاوها و دره ها،تركها بر سرچشمه  آبها و بالا دست زاوها،و كُردها،پارسها و سيّدها در پائين دست چشمه ها،رودها و دورتر از چشمه ها ی پر آب و در کنار چشمه های کم آب و بهاری سكونت دارند. تركها نسبت به  كُردها (كرمانجها)، پارسها  و سيّدها از زمين  و آب بيشتري بهره مند،و به  تبع آن،از وضع مالي بهتري برخوردارند. وضعيت مذكور در تمام ايران و در كشورهاي افغانستان،تاجيكستان، تركمنستان، عراق، كردستان چند پاره،تركيه، آذربايجان،ارمنستان  وبطور کلی سرزمین ایران کهن ديده ميشود. و قطعاً  به  زمان  حكومت  تركها از دوره سلجوقيان  تا آخر دوره قاجاريه  بر ميگردد. «خان دره سي» كه محل سكونت  تركها در سرزمين ايران كهن شده است،در تمام  كشورهاي مذکور وجود دارد.در طول1400سال  گذشته و پس  از سقوط  ساسانيان  توسط  اعراب(و نه  مسلمانان) ، مردم  ايران  همواره  تحت  تسلط  اقوام  عرب،يا ترك  بوده و جزء در موارد محدود (،زنديه،،پهلوي) حكومت  نداشته اند.اگر سلاطين  قاجاريه  را ايراني  بدانيم  مانند  اين  است  كه «برمر» حاكم  آمريكايي  عراق  را عراقي بدانيم،سلاطين  قاجاريه  و همه  حاكمان  ترك  در ايران(بجز آذريها) را نميتوان  ايراني  ناميد.همانگونه  كه ميدانيد پادشاه  يك  واژه  ايراني  و كُردی، خان  يك  واژه  تركي  و مالک  يك  واژه  عربي  است.حاكمان  ايران در طول 1400 سال  گذشته  و پس  از ساسانيان  جزء در موارد محدود  همواره مالک و يا خان  بوده اند  و  نه پادشاه، نميتوان خلفاي عرب  و خوانين  ترك  را شاهنشاه  ناميد.شاهنشاه  يك  واژه  ايراني  و كُردي است.ايرانيان  پس  از سقوط  دولت  ساسانيان  عملاً  از داشتن ارتش،محروم  و حق  تشكيل حكومت  نداشته و همواره در تسلط اعراب  يا تركها بوده اند.پس از شكست ارتش ايران(ساسانيان) توسط  اعراب،ابتدا سلطه اعراب  و سپس سلطه  تركها بر  ايران  و ايرانيان  همواره  برقرار بوده  است. اقوام  آريايي  يعني  كُردها ، فارسها، لُرها،بلوچها،ارامنه،آذريها(آریایی ترك شده)،گيلها،بلوچها، تاجيكها و غيره جز در موارد محدود در تعیين  حاكم  ايران  نقش  نداشته  و يا نقش  آنها ابزاري بوده است. در طول 1400سال  گذشته  حاكم  ايران همواره  توسط  اعراب و يا تركها تعيین شده  و ايران تحت تسلط  آنها نظم  و سازمان يافته است.تسلط اعراب و  سپس  تركها بر امور آرياييها تا انتهاي  دوره  قاجاريه  وجود داشته  و در دوره پهلوي(آريامهر)تا حدودي ترميم  يافته است.اعراب  و  تركها تا قبل  از دوره پهلوي  تقريباً تمام  رودخانه ها،زمينهاي كشاورزي  حاشيه  رودخانه ها،دشتها،دره ها و زاوهاي حاصلخيز،و هر جا كه آب  و آبادي داشته است را در سرتاسر ايران كهن،از ايرانيها گرفته  و به خود اختصاص داده اند. ايرانيها پس از تقديم اجباري رودخانه ها،زمينها،دره ها ،دشتها ، زاوهاي  حاصلخيز  و غيره  به  اعراب  و سپس  به  تركها خود به  كوهها  و كويرها پناه برده  و اكثراً چادرنشيني  را برخانه  نشيني  و يكجانشيني ترجيح داده اند.اينگونه نيست كه  آنها از ابتدا چادرنشين بوده باشند،بلكه آنها مجبور به  چادرنشيني  در مناطق  كوهستاني و کویری  شده اند.در اين  مناطق  نيز در امان  نبوده  و همواره تحت تسلط  و آزار و اذيت اعراب  و تركها بوده اند. اگر آباديي هم مي ساختند همانند وضع  حال  كُردهاي ايراني الاصل  در تركيه،سوريه  و عراق(زمان صدام) از آنها ميگرفتند.در واقع  ابتدا اعراب  با حمله  به  ايرانيان  و شكست  ارتش  ايران  و دولت  ساسانيان  آبهاي  رودخانه هاي  دجله و فرات  و حاشيه  حاصلخيز آن،شهرها و آباديهايي تيسفون(مدائن)و غيره  را از ايرانيها  گرفته، گروهي  را قتل عام  و گروهي  را اسير كرده،به غلامي  و كنيزي بردند،و با توجيهات فقهاي عرب و نسبت دادن آراء آنها به اسلام  اسيران  را تحت عنوان  كنيز و غلام  از داشتن  مال  و منال  محروم  و  حتي  فرزندان  شكم  كنيزان  را هم  برده  و كنيز  محسوب  و حق آزادي را از آنها سلب كردند.( رجوع  كنيد به  كتابهاي  فقهي  نظير لمعه و ساير كتابها و احكام  فقهي  و توجيهات  فقهي  در مورد برده داري  اعراب،احكام  كنيزان  و اسيران  سرزمين ايران  كه  با قهر فتح  شدند.) پس  از  پيروزي  اعراب  بر  ايرانيان،كُردها كه بخشي  از آرياييها بودند مجبور به تَرك  حاشيه  دجله  و فرات  و شهرهاي تيسفون شده  و در مناطق  كوهستاني  شمال  عراق  فعلي  و شرق ايران فعلي  تا قفقاز و حاشيه  درياي  سياه  به  همراه  ارامنه  فشرده  شدند. لرها(گروهي  ديگر از ايرانيها)به زاگرس جنوبي  پناه  برده  و پارسها در دامنه كويري  زاگرس جنوبي  فشرده تر شده اند. آرياييها (كُردها،لُرها،پارسها،...) جبراً  از  حاشيه  حاصلخيز رودخانه هاي  دجله  و  فرات،شهرها  و آباديهاي تيسفون (مدائن)عقب نشيني كرده و به مناطق  كوهستاني  و كويري سرزمين  ايران  پناهنده  شدند.و در اين  مناطق  نيز حق تعيين  سرنوشت نداشته و همواره  مسئول  نظم  آنها  توسط  اعراب  تعيين  شده است. جنگ عراق عليه ايران  نيز در واقع  ادامه  همان  طمع  اعراب  به  سرزمين  ايرانيان است. اعراب هنوز حاشيه  كوچك  باقيمانده  از  رودخانه هاي  دجله  و فرات يعني اروندرود  و جزاير جنوبي ايران(سه جزيره) را خواهان هستند.اروندرود  را  شط العرب  و خليج فارس  را خليج عرب مي خوانند.آنها هنوز هم  به  خوزستان و جزاير ايراني خليج فارس،منابع  و ثروتهاي ايرانيان  چشم  طمع  داشته  و براي دوران طلايي  حكومت اعراب بر ايرانيان  و غارت منابع  ايرانيها  حسرت  ميكشند. آنها  هنوز هم  براي  قاليهاي  كاخهاي  مداين (تيسفون)كه به  غارت  برده  و با تكه تكه  كردن  به  تساوي  بين  خود تقسيم  كرده  و  اين  تساوي  را عدالت اسلامي ناميدن  حسرت  ميكشند.آنها هنوز هم  براي  زنان  و  دختران  ايراني  كه  در جنگ  قادسيه  و جنگهاي پس از آن  به  غارت  برده  و به  تساوي  بين  خود  تقسيم  كردند،و  زنان  شوهردار را  برخود حلال كردن حسرت ميكشند.اسيراني  كه  اصول  اسلامي  اسير  بودن  در مورد  آنها رعايت  نشده  و با توجيهات  فقهي  و غير اسلامي  و ضد اخلاقي  به  غلامي  و كنيزي  گرفتند و بر آن احكام  و قيعانه،نام اسلام  نهاده  و روح  اسلام  را جريحه دار كردند.تقسيم  اسيران  را به  تساوي،تحت  عنوان  غلام  و كنيز بين  خود عدالت  اسلامي ناميدند. اگر هر صد سال را سه  نسل  بشري(سه  پدر بزرگ) محاسبه  كنيم  در اين  صورت  اين  رخداد  تقريبا ً در  زمان چهل و دومين  پدر بزرگ  ما  ايرانيها  رخ  داده  است.

 

            پدربزرگ42               پدر بزرگ1          پدر          نسل حاضر

 

اعراب  پدر بزرگ چهل و دوم  ما ايرانيها(كُردها،لُرها،پارسها و غيره)را شكست داده،آنها را از حاشيه رودخانه های دجله  و فرات عقب رانده  گروهي  را قتل عام  و گروهي را به اسيري برده  و سپس به غلامي و كنيزي مجبور كردند.اين وضعيت مدتي  طولاني ادامه داشته، تا زماني كه اعراب درصدد مسلط شدن  بر تُركها شده، قسمتي از آنها را به تسلط خويش  در آورده  و همان بلاهايي  كه  بر سر ايرانيها آورده بودند،بر سر آنها نيز آورده ند. سر انجام  تُركهاي سلجوقي در شمال شرق ايران بر اعراب پيروز شده،سرزمين ايرانيها را از اعراب گرفته  و خود بر آن مسلط  شدند.به اين ترتيب ايرانيهاي(به مدت 650سال) بدون ارتش نگهداشته شده توسط اعراب به زير سلطه تركها در آمدند. تركها كه از سرزمينهاي شمال شرقي به ايران حمله كردند،با قتل عامهاي فجيع و بدون گرفتن اسير، اعراب را عقب رانده سپس ايرانيهاي بدون ارتش را از حاشيه درياي خزر بيرون كرده و خود در آن مناطق ساكن شدند.ايرانيها مجبور به پناهنده شدن در كوههاي تاجيكستان كوههاي شمال افغانستان كوههاي البرز و زاگرس و مناطق كويري ايران  فعلي شدند.در مناطق كوهستاني  نيز تمام دره ها و زاوهاي حاصلخيز تحت عنوان«خان دره سي»به تركها اختصاص داده شد. اقوام آريايي فاقد زمين  و آب شده  و از محدوده اقتصادي كمتري برخوردار شدند.اگر رشته كوههاي البرز و زاگرس  نبودند اكنون ايراني هم  وجود نداشت. اگر كوههاي تاجيكستان كوههاي شمال افغانستان  و ساير كوههاي محل سكونت آرياييها و كوير ايران  نبود اكنون ايراني،تاجيكي،كُرد،افغاني،ارمني،آذري و غيره هم  نبودند. ايرانيها در اين دوره طولاني  حتي  حق  استخدام در دولت و دريافت حقوق از بودجه دولتي را هم  نداشتند. در حال حاضر نيز با وجود اصلاحات ناقص ارضي دوره پهلوي،آرياييها معمولاً  در كوهها و پائين دست آبها و دره ها و مناطق كويري زندگي ميكنند.عمده سرچشمه ها،دره ها و آبها در داخل ايران فعلي  و در ساير سرزمينهاي ايران كهن در دست تركها و اعراب است. در واقع كُردها، لُرها، پارسها تاجيكها،ارامنه،گيلها،بلوچها،ایرانیهای ترك شده(آذريها)و ساير اقوام  آريايي  پس از سقوط دولت ساسانيان از دست اعراب  و از دست تركها به كوهستانها، كويرها و مناطق كم آب،كم درآمد و كم غذا مانند كوههاي تاجيكستان،كوههاي شمال افغانستان رشته كوه البرز،رشته كوه زاگرس،كوههاي كُردستان چند پاره، ارمنستان، آذربايجان و مناطق كويري ايران رانده شده و از داشتن آب  و زمين محروم شدند.آنها مجبور به خواندن موسيقي هرايي و ساختن موسيقي هاي حزن انگيز در دل كوهها و كويرها شده واز این طریق به خود آرامش داده و از دست تركها و اعراب به خدا شكايت كردند.حتي هنوز هم در محله ها و روستاها و در مناطق خود حق زدن چاه عميق را ندارند. تقريباً شبيه آنچه بر سر  سرخپوستها در آمريكا آمده است  بر سر ايرانيها و مخصوصاً كُردها، لُرها، بلوچها و پارسها نيز آمده است.هنوز هم عمده اقوام آريايي نسبت به تركهاي ساكن ايران از زمين ، آب و بودجه كمتري  برخوردار بوده،و فقير و محرومتراند.به  دليل پارتي بازي پنهان تركها  تعداد كمتري از آرياييها در استخدام دولت قرار داشته و عمدتاً بيكار و يا به كارگري ساختمانها و مزارع مشغول هستند.بيشتر مسئوليتهاي اداري و پُستهاي حساس دولتي در سطوح بالا، مركز استانها و در شهرها در دست غير ايرانيهاست.نسبت تركهايي كه در استخدام دولت اند يا مشاغل انحصاري را در دست گرفته اند،بيشتر از اقوام آريايي و مخصوصاً كُردها لُرها و بلوچها است.وضع كُردها،لُرها و بلوچها در اين بين بسيار بدتراست و از بيكاري بيشتري رنج مي برند.در نظام جمهوري اسلامي نيز در واقع براي اولين بار پس از حدود 1400 سال،ايرانيها تحت تسلط اعراب عمدتاً سّيد و پيروان آنها قرار گرفته  و توسط  سيّدها سازماندهي ميشوند.نظام جمهوري اسلامي حاكم برجامعه ايران پس از انقلاب سال 1357شمسي در واقع نظام امامت سيّدهاي عرب تبار و پيروان آنها است.سيّدها در زمان حاكميت گسترده اعراب بر سرزمينهاي خاورميانه از كشورهاي عربي به ميان ايرانيان مهاجرت كرده  و در ايران ساکن شده اند. بعضي براين اعتقادند كه اكثر سيّدها فرزندان همان اعرابي هستند كه پس از حمله اعراب به دولت ساسانيان،به ايران آمدند و در ايران جاگير شده،به ارباب(سيّد)ايرانيها تبديل شدند و همه ي آنها اولاد علي ابن ابي طالب نيستند و خمسي كه ميگيرند نيز ادامه همان جزيه اي است كه پس استيلا بر ايران، از ايرانيان ميگرفتند.و البته از طرف مادر ايراني هستند.كه  پس ازحمله ترکها موقعیت سروری خود را تا حدودی از دست دادند ولی دوباره در دوره صفویه و جمهوری اسلامی به دست آوردند. سيّدها نیز اكثراً همانند كُردها،لرها،فارسها و سايراقوام ايراني در پائين دست چشمه ها و حاشيه آبها و در حاشيه دشتها سكونت دارند.روستاهاي سيّدنشين با روستاهاي آذري، فارس، كُرد شیعه،و لُرنشين رابطه  نزديكتر و مسالمت آميزتري داشته  و دارند. حتي در حال حاضر و در نظام جمهوري اسلامي ايران نيز نسبت تركها در مقايسه با كُردها و تاتها كه در استخدام دولت قرارگرفته اند بيشتر است.مثلاً عمده تاتها و كُردهاي شمال خراسان در زمان جنگ به استخدام سپاه و بسيج جهت دفاع از مملكت در برابر رژيم عراق و يا از طريق تحصيل به استخدام دولت درآمده اند.در همه شهرهاي شمال خراسان كُردها و تاتها از درصد بيكاري بيشتري نسبت به تركها برخوردار هستند و تعداد افراد،دو يا چند شغله در بين تركها بيشتر است.حتي معلولين كُرد،و تات عمدتاً به گدايي در خيابانها مشغولند ولي معلولين ترك به استخدام دولت درآمده و از استقلال و زندگي بهتري برخوردارند.همچنين بازنشستگان ترك كه پس از بازنشستگي دعوت به كار شده وعلاوه بر حقوق بازنشستگي درآمد ديگري هم دارند،نسبت به بازنشستگان كُرد و تات  بيشتر است.تعداد كارگران فصلي و ميداني كُرد تات كه به شهرهاي تهران و ساير شهرها مهاجرت كرده  و بطور موقت در آن شهرها به كارگري و ساختمان سازي مشغولند بسيار بيشتر از تعداد تركها است.دليل اصلي اين وضعيت استخدام نكردن كُردها و برخورد پنهاني و تبعيض آميز تركها و پارتي بازيهاي آنها در بدست گرفتن مشاغل دولتي و همچنين نداشتن آب  و زمين برميگردد.به تبع وضع تغذيه و معيشت  كُردها و تاتها نيز نسبت به تركها نامناسبتر است.كُردها و تاتها از سوء تغذيه وبیکاری بيشتري رنج ميبرند.همچنين تعداد شهداي جنگ تحميلي در روستاهاي كُردنشين و تات بسيار بيشتر از شهداي روستاهاي ترك نشين است.اختلاف شهداي آنها معني دار است.يعني در حالي كه كُردها و تاتها مشغول دفاع از ميهن بوده اند.تركها به دنبال پارتي بازي و استخدام فرزندان خود در جاهايي بوده اند كه از حقوق بيشتري برخوردار شوند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 3:7  توسط ملک حسین برات زاده | 

تكثروتنوع درمقابل اتحاد،يكساني وكمونيزم:

 

«گرهمه شب،شب قدربودي         شب قدر،بي قدربودي»

« وَجعلناكُم شعوباوقبائل » (الحجرات آيه 13 )

درنيمه اول سال تحصيلي 79-78 دردفتردبيرستان امام خميني شهر شيروان نشسته بودم.يكي از همكارانم در حاليكه دفتر ورود و خروج كاركنان را امضاء مي كرد.به معاون دبيرستان گفت: توچه معاوني هستي كه نميتواني يك خودكار در داخل اين دفتر قرار دهي تاهمه همكاران بايك خودكار و با يك رنگ دفتر را امضاء نمايند،تا يكرنگي و يكدلي حاصل شود.معاون در پاسخ گفت:

    اتفاقاً اگر هر همكارعزيز،يك خودكار از جيب مباركش خارج و دفتر را امضاء نمايد تنوع رنگها حاصل ميشود،تنوع چیزبدي نيست دوست عزيز،شما نبايد مخالف تنوع باشيد.با اين گفتگوي ساده سؤال زير در ذهنم ظهور پيدا كرد.به راستي كداميك بهتر است؟يكرنگي و همدلي يا تنوع و تكثر؟يا هر دو؟خداوند متعال كداميك را آفريده است؟يكرنگي وهمدلي يا تنوع وتكثر؟ياهردو؟بر طبيعت و جهان هستي تكثر،تنوع و قرائتهاي متفاوت حكمفرماست يا يكساني واتحاد؟يا هر دو؟يكساني وعدالت كمونيستي خوب است،يا تنوع و تكثر و قرائتهاي متفاوت؟يا هر دو؟مبناي آفرينش جهان كدام است؟كداميك عامل بقاء و تسلسل نسل بشراست؟كداميك عامل رشد،شكوفايي،تكامل،پيشرفت،خلاقيّت و نوآوري است؟ خداوند كداميك رامبناي آفرينش عالم قرار داده است؟يكساني،عينيّت وعدالت كمونيستي يا تنوع، تكثر و قرائتهاي متفاوت؟خداوند هم قدبودن آفريده است يا تنوع قدها؟هم وزني آفريده است يا تنوع وزن ها؟هم هوشي آفريده است يا تنوع وتكثر هوشها؟هم شكلي آفريده است يا تنوع وتكثر شكلها؟هم ديني آفريده است يا تنوع اديان؟هم مسلكي آفريده است يا تنوع مسلكها؟يكساني مذهب آفريده است يا تنوع مذاهب؟ هم زباني آفريده است ياتنوع وتكثر زبانها؟همفكري آفريده است ياتنوع افكار؟ اختيار آفريده است يا جبر و بي اختياري و پذيرش مطلق؟آدمي رابارنگ پوست يكسان آفريده است يا با رنگ پوست متنوع؟يك گل آفريده است يا تنوع گلها؟يك خار آفريده است ياتنوع خارها؟خاروگل وتنوع آنهارادركناهم آفريده است يايكساني آنها را آفريده است؟فقط سلامتي آفريده است ياتنوع سلامتي؟فقط يك بيماري آفريده است يا تنوع بيماري؟سلامتي و بيماري و تنوع آنها را در كنار هم آفريده، يا يكساني آنها را آفريده است؟فقط يك بدي آفريده است يا بدي و زشتي را متنوع و متكثر آفريده است؟فقط يك نوع نيكي آفريده است يا نيكي وخوبي را متنوع آفريده است؟فقط زيبايي آفريده است يا زيبايي و زشتي را با تنوع در كنار هم آفريده است؟يك تمدن آفريده است يا تنوع تمدنها آفريده است؟يك فرهنگ آفريده است يا تنوع فرهنگها؟يك صدا آفريده است يا تنوع صداها؟يك سيما آفريده است يا تنوع سيماها؟یكرنگي آفريده است يا تنوع رنگها؟همدلي آفريده است يا تنوع دلها؟ كمونيزم آفريده است يا آزادي و تكثر آفريده است؟اگر همه انسانها هم شكل،هم قيافه،هم وزن،هم قد،هم پول و آفريده شوندبهتراست؟يا متنوع ومتكثرآفريده شوند؟يكسان سازي هوش دانش آموزان دركلاسها(جمع آوري با هوشهادرمدارس نمونه وكم هوشها درساير مدارس)مفيداست؟ ياتنوع وتكثرهوش دانش آموزان دركلاسها؟

تذكر:اگركلاسهاي بابهره هوشي يكسان درست كنيم،بهره هوشي دانش آموزان كلاسها يكسان وبرابرباشددراينصورت كمونيزم ويكساني هوش دركلاسهادرست شده است.

اگرمثلاًآمريكابراي همه دانش آموزان جهان كتابهاي درسي يكسان ومتحدچاپ نمايد،مفيد است؟ ياهركشوربراي خودكتاب درسي مجزاچاپ نمايدوتنوع برقرارباشد؟كدام حالت منجربه رشد و تكامل ميشود؟اگردرتهران براي همه دانش آموزان ايران كتابهاي درسي يكسان ومتحدچاپ شودبهتراست ياهراستان ياهرشهرياهرآموزشگاه براي خودكتاب درسي مجزاچاپ نمايدو تنوع برقرارباشد؟ كدام حالت منجربه رشدوتكامل ميشود؟اگرچنداستان ياچندشهرياچندآموزشگاه باهم جمع شده وباتشكيل اتحاديه،براي مدارس خودكتاب درسي متحدويكسان چاپ نمايندبهتراست؟يادرمركزحاكميّت كتابهاي متحدويكسان براي تمام كشورچاپ شودوشهرهامنفعل فقط پذيراباشند؟ كدام حالت منجربه رشد،تكامل،خلاقيّت،نوآوري وتفكرميشود؟اگرنظام آموزشي تمام شهرهاوروستاهاي يك كشوريكسان وعين هم باشدبهتراست ياهر شهرنظام آموزشي دلخواه خودرا داشته باشد؟كداميك شرايط رشد،تكامل،تفكروخلاقيّت پايداررافراهم ميكند؟برگزاري امتحانات سراسري وكنكوربصورت يكسان،يكدل ومتحدازطرف مركز حاكميّت يك روش كمونيستي به معني متحدويكسان كردن ازبالااست.ولي،برگزاري امتحانات توسط هرآموزشگاه يادانشگاه به صورت مستقل يك روش متنوع ومتكثراست. حال برگزاري امتحانات وكنكورسراسري بصورت يكسان،يكدل ومتحدازطرف مركز حاكميّت بهتر است؟يا برگزاري امتحانات توسط هرآموزشگاه يادانشگاه به صورت مستقل بهتراست؟كداميك دانش آموزان ودانشجويان رابه مسيرعلم ودانش هدايت ميكند؟اگرنظام آموزشي همه شهرهاي يك كشورتوسط حاكميّت مركزي به صورت متحدوعين هم تدوين و ارائه شود.كتابهاعين هم باشد.ساعات تدريس عين هم باشد.منجربه تقويت قدرت استدلال تفكر،تكامل،فن آوري،نوآوري،توليدعلم وخلاقيّت ميشود؟ يا هر شهر و هر دانشگاه نظام آموزشي دلخواه خودراداشته باشد؟دركداميك تعامل،تقابل و رقابت بين مراكزآموزشي ودانشگاهها ايجادميشود؟اگرهمه روزنامه هاوهمه رسانه هادرموردامورداخلي ياخارجي جامعه يكدل،هماهنگ و واحديك حرف،آنهم حرف حكومت راچاپ وبيان نمايندبهتراست؟ياتنوع وتكثرروزنامه هاو مباحث آنها؟ كداميك بهتراست؟ اگرهرجامعه فقط يك صداوسيماي واحدوتحت يك مديريت واحد داشته باشدبهتراست؟يا صدا و سيما متكثرومتنوع باشد؟ كداميك زمينه ساز رشد،تعالي تفكر،خلاقيّت،نوآوري وخود باوري است؟كداميك مانع آنها است؟ براستي اگرخداوندمتعال همه انسانهاراعين هم مي آفريد،آيانسل بشرمسلسل ميشد؟ اگرهمه انسانهاهم قد،هم وزن،هم شكل هم قيافه،هم پول،هم هوش،وهم و هم وهم آفريده شوند،آيااميدي براي زندگي كردن بركره خاكي درانسان وجود خواهد داشت؟ آياانسان باوجودعينيت ادامه نسل خواهدداد؟ياازشدت يكساني و همدلي دق كرده وخواهدمرد؟ يامنفجر وچندتكه شده وبه تكثروتنوع ميرسد؟ آيا در صورت وجود يكساني پيشرفتي درزندگي بشرحاصل ميشد؟اگرپيشرفت حاصل شود آنگاه موجب تغييرشده،عينيّت ويكساني بهم ميخورد، يعني با يكساني مغايرت دارد.تكثروتنوع عامل پيشروي،تعالي وتكامل بشراست؟يايكساني،اتحادو كمونيزم؟كداميك؟اگرهركشور،براي سازماندهي امورزيرجامعه هاوشهرهافقط يك دولت مركزي داشته باشدوهمه زيرجامعه هابطورمنفعل دستورات يكسان مركز حاكميّت رابراي توسعه وپيشرفت خوداجرانمايند،بهتراست؟ياهرشهريك دولت شهر،وهمه شهرهايك دولت مركزي (دولت كشوريااتحاديه ايالات)داشته باشند؟اگريك دولت مركزي امورهمه شهرهاراسازماندهي كند، دموكراسي، پيشرف، تكامل، توسعه،كارايي،شفافيت،عدم رشوه خواري،عدم اسراف،عدم حكومت وحكمراني،پاسخگويي وغيره حاصل ميشود؟ياهرشهربانظام شورايي و تشكيل مجلس شهرومجلس كشورامورخودرا سازماندهي كنند؟شرايط وملزومات پيشرفت پايدار،تكامل پايدار،توسعه پايداروكارايي پايداردركداميك حاصل ميشود؟اگرفقط آمريكابرسازمان ملل مسلط باشدوبانظام تك قطبي وخودسرانه امور همه جهان را سازماندهي كند،بهتراست؟ياهمه كشورهاي جهان باتشكيل شوراي جهان(سازمان ملل دموكراتيك)وباوضع قوانين،اموردنياراسازماندهي كنند، بهتراست؟اگرملل اروپاامورجهان رادرتسلط خوددرآورده وامنيّت جهاني ايجاد نمايند،امنيّت پــايدار مي ماند؟ياهمه ملل جهان باتشكيل سازمان ملل دموكراتيك امورجهان راسازماندهي كنند؟ كداميك دشمن داخلي ندارد؟كداميك منجر به امنيّت وتوسعه پايدار ميشود؟اين وضعيت را ميتوان دريك جامعه كوچكتر نيز در نظرگرفت.اگرهمه ايالات ايران(ماننداتحاديه اروپا)باهم جمع شده يك كشور،باپارلمان واحد،دولت واحد،ارتش واحد،اسكناس واحد،بازارمشترك وغيره تشكيل دهند،بهتراست.ياتهران،همه آنهارا بازوروحكمراني باهم متحد و يكسان نمايد؟اگرهمه اقوام اروپايي (آلماني،فرانسوي،انگليسي،وغيره)باهم جمع شده، اتحاديه اي باپارلمان واحد،دولت واحد،ارتش واحد اسكناس واحد، بازار مشترك وغيره تشكيل دهند،بهتراست؟يا مثلاًقوم ژرمن همه اقوام اروپايي رابازورباهم متحدويكسان نمايد؟اگراقوام روسي،قزاقي تاجيكي،تركمني،آذري، ارمني، گرجي وغيره دراتحاديه شوروي باهم جمع شده،يك اتحاديه باپارلمان واحد، دولت واحد،ارتش واحد،اسكناس واحد،بازارمشترك وغيره تشكيل دهند بهتر است؟ياقوم روس،همه اقوام مذكوررابازورباهم متحدنمايد،بهتراست؟ مثلاً به آذريها بگويد،شمااسكناس چاپ نكنيد،بااسكناس مامعامله كنيد.شماارتش درست نكنيد،مااز شمادفاع ميكنيم.شماماليات خودراهزينه نكنيد،پيش مابفرستيد،مابراي شما هزينه ميكنيم،كداميك بهتراست؟اگراقوام كرد،لر،پارس،آذري،بلوچ وغيره در ايران باهم جمع شده،يك اتحاديه(باپارلمان واحد دولت واحد،ارتش واحد اسكناس واحد،بازارمشترك،وغيره)بنام ايران تشكيل دهندبهتراست؟ يامثلاًقوم ترك همه اقوام مذكوررابازوروباحكومت برآنها باهم متحدنمايد؟ومثلاًبه كردها بگويد، شمااسكناس چاپ نكنيدودرمعاملاّت خودازاسكناس مااستفاده كنيد.شماارتش درست نكنيد.ماارتش براي دفاع ازشماداريم؟شماكتاب درسي براي بچه هايتان چاپ نكنيد.مابراي بچه هاي شمابرنامه داريم.كداميك جمهوري وكداميك حكومت است؟ كداميك ديني وكداميك غيرديني است؟اگرنان مردم يك كشورتوسط دولت مركزي تهيه،وبايك قيمت واحددراختيارمردم شهرها قرارگيرد،شرايط رونق و توسعه گندم كاري فراهم ميشود؟يامردم هرشهرومحله درموردنان خود برنامه ريزي كنند؟كدام روش منجربه اسراف مصرف كنندگان ميشود؟روش اولي اتحادو يكسان سازي ازبالااست كه درواقع روشي كمونيستي است،ودراتحادشوروي و جمهوري اسلامي ايران به اين روش عمل ميشود.روش دوم بر تكثر استوار است.اگرهمه نانوايي هابايك روش وتحت يك مديريت واحدنان براي مردم بپزند و همه به يك قيمت نان خودراعرضه نمايند كيفيت نان بهترميشود؟ياباتنوع مديريت و تنوع قيمت؟اگردولت مركزي براي نان تمام شهرهاتصميم گيري كند بهتر است؟ ياشوراي هرشهر،براي شهرخودوشوراي كشوربراي كشورتصميم گيري كند؟ اگر همه برادران يك خانواده به يك اندازه مال دنياداشته باشند،مثلاًمدل ماشين همه آنها يكسان باشد،وروي كره زمين همين برادران زندگي كنند،به فكر بهتر كردن مدل ماشين خود خواهندافتاد؟يامدل ماشين يكي ازآنهابهترازديگران باشد باعث تحرك سايربرادران ميشود؟ كداميك؟اگردين همه انسانهاي ساكن دركره زمين يكسان ومتحدباشدوهمه يك دين داشته باشندبر  دنيايكساني و كمونيزم دين حاكم باشدبهتراست؟ياوجوداديان متفاوت ومتنوع بهتراست؟در كداميك تعامل،تقابل وپيشرفت وجوددارد؟درپاسخ به اين سؤالات شعرزيباي حافظ كافي،وباقي توضيحات اضافي است.

    «گرهمه شب،شب قدربودي     شب قدر،بي قدربودي»

قطعاًتنوع وتكثرعامل تقابل،تعامل ورقابت است.دريكساني،يكرنگي،همدلي واتحاد،رقابت وتعامل،براي تكامل،پيشرفت تعالي وترقي وجودندارد.قطعاًتنوع وتكثرسرمنشاء،تكامل،پيشرفت بقاءوتعالي است.جهان بدون تنوع وبدون تكثر جهاني مرده وبيجان است.عمرآن به اندازه نظام كمونيستي شوروي است.بي رونق ودل مرده است.به همين دليل خداوندمتعال جهان رامتكثر متنوع وشعبه شعبه آفريده است.

       « وَجعلناكُم شعوباوقبائل » (الحجرات آيه 13 )

عينيت،يكساني،همدلي،يكرنگي وكمونيزم اگرچه زيبااست ودرزيبايي آن شكي نيست،قشنگ است ودرقشنگي آن شكي نيست،اما اگربانظم بروني محقق شود،زيبايي وقشنگي آن درمرگ آن است.راه مرگ ونيستي يافروپاشي وچندتكه شدن است.ولي اگربانظم دروني باشدحركت به سوي زيبايي و قشنگي است.جهان متنوع ومتكثرميتواندباتشكيل اتحاديه اي دموكراتيك خودرابه وحدت،يكساني عينيت وكمونيزم قشنگ نزديك نمايد.به وحدانيت،عدالت،تساوي وزيبايي كمونيستي نزديكتر شود.يكساني،اتحاد،كمونيزم همدلي ونزديكي وقتي قشنگ،زيباولذّت بخش است كه،همه طرفهاي پيوستگي ويكپارچگي راضي به آن بوده وخواهان اتحادونزديكي باشند.يكساني ونزديكي اگريك طرفه باشدنه تنهاقشنگ نيست،بلكه لذّت بخش هم نيست.اتحادمانندرابطه زناشويي است،وقتي لذّت بخش است كه هردوطرف راضي باشند.يك زن وشوهروقتي ميخواهند بادرهم رفتن،بهم نزديك و نزديكترشوند،فاصله بين خودرا كمتروكمترنمايند،درهم جذب شوند، درواقع «دويي»هستندكه ميخواهند«يكي»شوند.اين واحدشدن درصورتي براي هردوطرف لذّت بخش است،كه هردوطرف خواهان نزديكي وواحدشدن باشند.درصورتي زيباوقشنگ است كه هر دو به واحدشدن وكم كردن فاصله بين خودونزديكي رضايت داشته باشند.اگريكي راضي ويكي ناراضي باشد،براي هردولذيذ،زيباورضايت بخش نخواهدبود.حتّي طرف راضي هم لذّتي نخواهدبرد. درنظم بروني اتحاد يكساني،پيوستگي ويكپارچگي يك طرفه است.يكي خواهان وديگران گريزانند.خواهان درواقع خواهان پيوستگي ونزديكي نيست،بلكه،خواهان تسلط وبرتري طلبي است.اوخواهان سواري كردن است.بقيه اعضاي اتحاديه رابراي سواري كردن ميخواهد.اعضاي اتحاديه درهرفرصتي خواهان جدايي هستند.ولي درنظم دروني اتحاددوياچندطرفه است.همه اعضاي آن خواهان اتحادويك پارچگي هستند.همه اقوام،قبايل،شهرها،ايالات وكشورهاخواهان تشكيل اتحاديه شده و آنراتشكيل ميدهند.هيچ عضوي درتسلط اعضاي ديگرنيست.درمثل،نظم بروني ماننداتحاديه شوروي سابق ونظم دروني ماننداتحاديه اروپااست.در اتحاديه شوروي اعضاي اتحاديه (آذربايجان،تركمنستان،قزاقستان، وغيره)درتسلط روسيه قرارداشته وبازوربه عضويت اتحاديه درآمده اند.درواقع اتحاديه شوروي اتحاديه نيست بلكه تسلط است.درآن اعضاي اتحاديه خواهان فرار و گريزازاتحاديه هستند.ولي دراتحاديه اروپايي اعضاي اتحاديه(آلمان،فرانسه،اتريش،وغيره)در تسلط هيچ عضوديگراتحاديه قرارندارند.اعضاي اتحاديه خواهان اتحاد،پيوستگي ويك پارچگي شده و آنرا شكل داده اند.اعضاي اتحاديه خواهان فرار وگريزازاتحاديه نيستند.بلكه كشورهايي درخارج اتحاديه(مانندتركيه،لهستان وغيره)خواهان پيوستن به اتحاديه هستند.اگرتركيه خواهان پيوستن به اتحاديه اروپاست بخاطراين است كه دراثراين پيوستگي تحت تسلط هيچيك ازكشورهاي عضوقرار نميگيرد.واگراوكراين ازاعضاي اتحادجماهيري شوروي خواهان فرارازاتحاديه شوروي است بخاطرآن است كه تحت تسلط روسيه است.اگر كردهاي تركيه خواهان جدايي ازاتحاديه تركيه هستند، بخاطراين است كه تحت تسلط تركهاهستند.كردهاعضواتحاديه اي باتركهاهستندكه درآن ستم وجود دارد(ستم وار).اگر كردها دادشان بلند است وميگويند«وَرِن مه ژدست گُران خلاص كن» «بيائيدماراازدست گرگهاخلاص كنيد» بخاطراين است كه آنهاواقعاًدردست گرگهاگيركرده اند. ملّتي آريايي هستندكه دراثرحمله هاي اعراب وتركهاازاصل خويش(ايران)جداشده وتحت ظلم اعراب وتركهاقرارگرفته اند.ظلمهاي فراواني ازدست صدام وتركهاديده اند.صداي ناله آنهانزديك به هزاروچهارصدسال است كه به گوش ميرسد.غم سنگيني بردلهاي آنهاست.صداي ناله آنهاحتّي ازموسيقي آنهابلندشده است.از بمبهاي شيميايي اعراب رنجورواز نامردمي تركهاآسيب ديده اند. ايكاش روزي دركشورهاي مسلمان هم نظم دروني برقرارشودوملّت كُردآريايي ازشرتركهاو اعراب خلاص شده وازاين همه فلاكت وبدبختي ورنج وعذاب،رهايي يابندوبه آزادي كه هزاروچهار صدسال(پس ازسقوط ساسانيان)ازآن محروم شده اند،دست يابند.اگرهمه مردم جهان وهمه اموربين المللي بايك نظام تك قطبي(نظم نوين ارائه شده توسط آمريكا)وتحت تسلط يك كشور(آمريكا)نظم يابند.همه مردم جهان باپول آمريكا(دلار)دادوستد نمايند.همه كشورها اجباراً بر اساس قوانين آمريكاامورداخلي خودراسازماندهي كنند.ارزشهاي آمريكايي برجهان مسلط شود. ارتش آمريكاامنيّت جهان رابرقراركند.واحدپول بانك جهاني دلار آمريكاباشدوغيره،دراين صورت نظام جهان،نظامي برخلاف تكثروتنوع خواهدبود.نظامي كمونيستي حاصل ميشودكه مرگ آن حتمي است.ولي،اگرهمه مردم جهان باتكثروتنوع شوراي جهان راتشكيل وبراي امورجهاني وبين المللي تصميم گيري نمايند.شوراي جهان تحت تسلط يك كشور(آمريكا)ياتحت تسلط چندكشور (اروپا)نباشد.دراين صورت جامعه جهاني باجمهوريت وبا تكثربه وحدت ويكساني نزديكتر ميشود.نزديكي،اتحاد،ويكي شدن وقتي زيباست كه همه اعضاي اتحاديه خواهان اتحادوواحدشدن باشند.اگريكي بازورديگري رابه خودبچسباندووحدت ويكتايي درست كند،چنين يكتايي نه تنها زيباولذّت بخش نيست،بلكه تنفر آميزومبتذل وتهوع آوراست.اگردين اسلام به عنوان دين برتر، توسط همه مردم جهان پذيرفته شود.دين ديگري درجهان وجودنداشته باشد.دين واحد پذيرفته شده دردرون خودمتكثرنباشد.مذاهب مختلف دردرون نداشته باشد.جهان،تك دين باشد.دين همه مردم دنيايكسان باشد.در اين صورت پايداري وبقاءآن به اندازه عمريك نسل انساني است.بدون تعامل وتقابل بااديان ديگرراهي جزدق كردن ومرگ و نيستي يافروپاشي،چندتكه شدن وتكثر ندارد.دين،درجهان تك دين،قادربه تكامل وتوسعه نيست. قادربه بقاءنيست.ولي اگرجهان از تنوع اديان برخوردارباشدتعامل وتقابل اديان باهم،سبب رشدو تكامل دين ميشود.بقاء هردين به بقاء سايراديان وابسته است.هيچ ديني به تنهايي قادربه ادامه حيات نيست.درتنهايي متروكه است. شادابي وتحرك ندارد.محكوم به مرگ است وراهي جزءآن ندارد.تكثراديان است،كه باعث تعامل و تقابل آنهاشده وآنهارادركنارهم سرزنده وفعال وبشاش نگه ميدارد.ومانع مرگ آنهاميشود.دين هم همانند همه اجزاي عالم براي باقي ماندن،راهي جزتكثرندارد.

سياستهاي جهاني شدن اقتصادنيزبه همين گونه است،اگرسياست جهاني شدن اقتصاد توسط يك كشورقدرتمندسازماندهي واجراشودراهي جزمرگ ونيستي ندارد.وهمچنين است اگر تحت تسلط چندكشورقدرتمندنظم يابد.اگرسياستهاي جهاني شدن توسط شوراي ملل واقوام ساكن بركره خاكي تدوين وسازماندهي شود(نه سازمان ملل فعلي)بطوريكه تحت نفوذكشورهاي قدرتمند نباشد،دراين صورت بارشدوتعالي روبروخواهدشد.اگرمجموعه اي متكثرخودرابه سمت جهاني شدن سوق دهند،وضع آن بااينكه يك ياچندكشورقدرتمندآنهارابه سمت جهاني شدن سوق دهند،فرق دارد.هرمجموعه واحدوهراتحادي چه درسطح كشوروچه درسطح قارّه وچه درسطح جهان بايد باتكثرونظم دروني به سمت وحدانيت،اتحادويكساني حركت نمايد،تابقاءآن پايدار مستدام وهمراه باشادابي، تحرك، تعامل،رشد،توسعه،خرمي،سرسبزي،لذّت،زيبايي وتكامل باشد.هرمجموعه واحد و هر اتحاديه اي بايدبانظم دروني ايجادشودتاقادربه تحمل تكثردروني خويش باشد.هرمجموعه واحدوهر اتحاديه اي بايدبانظم دروني ايجادودردرون خود متكثر،متنوع ودموكراتيك باشدتاواحدبماند.نظم دروني مستلزم بقاءوحدت ومحفوظ ماندن يكتايي وتماميت ارضي است. اگرنظام يااتحاديه ياكشور ياسازماني بانظم دروني ايجادنشودپس ازطي يك دوره فسادپذيري دچارفروپاشي وچندتكه شدن ميشود.راه چاره اي هم ندارد.

درحوزه فرهنگ وتمدن نيزوضع همانندجهاني شدن اقتصاداست.اگرهمه دنيا تحت تسلط يك فرهنگ،يك تمدن ويك هويّت قرارگيردنيزوضع به همانگونه است. تعامل فرهنگهاوتنوع آنهاست كه سبب سرزندگي و شادابي آنهااست.جامعه جهاني وهر زيرمجموعه آن براي بقاءوتكامل نيازمند تحمل تكثروتنوع،درهمه زمينه هاوهمه جنبه هاي زندگي است.بدون تكثروبدون تنوع مرگ ونيستي وفروپاشي حتمي است.حتّي اگرمنجي عالمي بيايدوجهان رابه عدالت،وحدانيت ويكساني برساند درواقع براي مرگ آن آمده است.آخرالزمان است،اوآمده است تاآنرامحقق نمايد.اگرهمه جهان يكسره به«بدي»روي آورد.فقط بدي وشردرجهان حاكم باشد.خوبي درمقابل آن وجود نداشته باشد.درجات بدي وخوبي وجودنداشته باشند.دراين صورت جهان به يكتايي،اتحادويكساني«بدي» رسيده است.سراسردنيابدي وشراست.خوبي درمقابل بدي نيست كه بااودرآويزد،گلاويزشودوبه تقابل وتعامل باآن بپردازدوازاين طريق اورازنده،سرپاوفعال نگهدارد. درچنين حالتي«بدي»راهي جز غم وافسردگي نخواهدداشت.اوياازشدت غم وافسردگي ناشي از يكساني دق كرده ومي ميردويامتلاشي وچندتكه ميشود.راهي جزفروپاشي،تكثروچندشعبه شدن يامرگ ندارد.يابه فروپاشي وتكثر خواهدرسيدودرمقابل خودخوبي ونيكي ودرجات بدي ودرجات خوبي راخواهدساخت،ويا درقعرچاه مرگ ونيستي سقوط خواهدكرد.به همين ترتيب است اگرجهان يكسرخوبي ونيكي باشد.دراين صورت نيزدرمقابل خوبي ونيكي،شروبدي وجودنداردكه بااوبه مقابله برخيزد واوراسرحال بشاش وفعال نگهدارد.دراينحالت نيزخوبي ونيكي پس ازطي عمراندكي ياسقوط كرده ومتلاشي ميشودودراثرمتلاشي شدن چندتكه ومتكثر ميشود و درجات خوبي وبدي ساخته ميشوندويادرچاه مرگ ونيستي محوونابودميشود.يعني اگرفقط«بدي» درجهان باشد،خوبي درمقابل آن نباشد،ازاين طرف بام مي افتد.واگر فقط خوبي درجهان باشدو بدي نباشدازآن طرف بـام  مي افتد.تقابل وتعامل دائمي ومستمرخوبي وبدي دركنارهم باعث بقاء و تسلسل نسل بشربرروي كره خاكي است.بي ديني ودينداري ودرجات آن نيزبه همين ترتيب است.زشتي وزيبايي ودرجات آن نيزبه همين ترتيب است.دانايي وناداني ودرجات آن نيزبه همين ترتيب است.نوروتاريكي و درجات آن نيزبه همين ترتيب است.كم هوشي وباهوشي ودرجات آن نيزبه همين ترتيب است.و.

نظم بروني مانند پرده شب است،وقتي استيلامي يابددرمسيرنابودكردن همه تمايزات قرار ميگيرد.دلش ميخواهدهمه تمايزات را ازبين ببردوتاجايي كه بتوانداين كارراميكند.دلش ميخواهد همه چيزسياه،تاريك ويكرنگ ديده شود.يكرنگ،وآنهم سياهي وتاريكي رادوست دارد.دلش ميخواهددرجامعه يكساني،يكدلي،يكرنگي،هماهنگي،تك گفتماني،اتحادوعينيت ايجادنمايد.دلش ميخواهدهمه بااوباشند.هر كس بااونباشددشمن اوست.دلش ميخواهدهمه مثل اوحرف بزنند.همه مثل اوقلم برانند.درجهت مخالف اوقلم راندن وسخن گفتن به معني دشمني بااواست.سعي ميكنددرهمه جاوهمه زمينه هايكساني،يكدلي واتحادايجادنموده،وتمايزات را ازبين ببردوكمونيزم وعينيت ايجادشود. دلش ميخواهدهمه روزنامه هامثل روزنامه اوخبررساني كنند.همه انديشمندان مثل اوبيانديشند.همه نويسندگان حرف اورابنويسند.همه درخدمت اوباشند.همه بله قربان گوي اوباشند.ولي نظم دروني مانندپرده روزاست،وقتي استيلامييابدهمه تمايزات راآشكارميكند.روشنايي مطلق نيست كه درآن ازشدت روشنايي همه تمايزات ازبين برودوهيچ چيزي ديده نشود.درآن مجموعه اي متكثروبااجزاي متمايزومتنوع به سمت وحدانيت واتحاددرحركت اند.كسي آنهارابازور،واحدو يكسان نميكند.بلكه باتشكيل شورايي دموكراتيك به سوي يكتايي ميروند.اگرامروزآمريكاميگويدهركس بامانيست،با دشمنان ماست وتلاش ميكندكه همه جهان ماننداوباشند.مانند اوسخن بگويند.درطرف اوباشند. تمايزات ازبين برود.وميخواهديكساني يكدلي وهماهنگي ايجادنمايد.همه كشورهاراباخودمتحدنمايد.بر جامعه جهاني استيلايابد.بدليل ساختارغيردموكراتيك سازمان ملل است.بدليل وجودنظم بروني بر ساختار سازمان ملل وشوراي امنيّت جهاني است.ساختارسازمان ملل وشوراي امنيّت آن ساختاري نادموكراتيك است.ماننداتحاديه اروپادرمقياسي بزرگترنيست.فاقدارتش جهاني،اسكناس جهاني وبانك جهاني است.ساختارسازمان ملل،ارتش آمريكاراجايگزين ارتش جهاني واسكناس آمريكاراجايگزين اسكناس جهاني كرده است.بانك جهاني فعلي كه واحدپول آن دلارآمريكاست خودش راباطرفندجايگزين بانك جهاني واقعي كرده است.چنين بانكي نميتواند بانكي جهاني باشد. سازمان ملل متحددرواقع سازماني دموكراتيك براي ملّتهاي جهان نيست.بايداين«ديو»را شكست و سازماني دموكراتيك براي جهان ايجادنمود.تشكيل هفت تاده اتحاديه قارّه اي(ماننداتحاديه اروپااتحاديه آفريقا،اتحاديه آمريكاي جنوبي،اتحاديه آمريكاي شمالي،اتحاديه خاورميانه،اتحاديه جنوب وشرق آسيا،اتحاديه شمال آسياوغيره)به سبك اتحاديه اروپادرسايرنقاط جهان ويك اتحاديه جهاني به سبك اتحاديه اروپاوحذف ياتغييرسازمان ملل فعلي ميتواندمانع تسلط آمريكابرجهان شود.آمريكا ميخواهد بانظم بروني جامعه جهاني رامتحدويكسان نمايد.همه جهان راتحت تسلط خويش درآورد. حق وتودرشوراي امنيّت سازمان ملل مانندحق وتوبراي رهبرياشاه دريك كشوراست.شرايط فراقانوني بودن رهبرجهان(آمريكا)مانندفراقانوني بودن رهبركشورهاي بانظم بروني است.ساختار سازمان ملل مانندساختارحاكميّتهاي نادموكراتيك شرقي است.مانندنظام شاهنشاهي دريك مقياس بزرگتراست.مانندساختارجمهوري اسلامي ايران است.اتحاديه اروپادرمقابل سازمان ملل ازدموكراسي بسيار پيشرفته اي برخورداراست.ميتوان سازمان ملل راهم ماننداتحاديه اروپايي ودرمقياس بزرگتربامنشور جهاني،ارتش جهاني،بانك جهاني،واحدپول جهاني وغيره ايجاد نمودومانع تسلط آمريكابرجهان شد.

مهمترين عامل ظهوروسقوط نظامهاي اجتماعي ادوارگذشته،تمدنهاي گذشته ونظامهاي سياسي گذشته،تلاش حكومتها براي يكسان سازي،ايجادهم سخني ويكپارچگي درجامعه بانظم بروني وباتحكّم بوده است.تقريباًهمه حكومتهاونظامهاي سياسي ادوارگذشته پس ازظهور،همواره سعي كرده اند،هم سخني،اتحاد،يكپارچگي،يكساني،همدلي وعينيت درجامعه ايجادنمايند.وهمواره دگرانديشان جامعه را محور شرارت عليه خود دانسته اند.همواره سعي كرده اندتكثروچندصدايي رااز بين ببرند.مانع چند صدايي شوند.اما از آنجايي كه خداوندمتعال جهان واحدرامتكثر،متنوع وشعبه شعبه آفريده است.«وَجعلناكُم شعوباوقبائل »(الحجرات آيه 13) بنابراين اگرشخص ياگروهي ازافرادجامعه ياكشوري ازكشورهاي جهان سعي درواحدوهمدل كردن جامعه ياجهان باخودنمايد. وبا قدرت و زور چنين جامعه اي راتشكيل دهد،جامعه متحدكرده آنهاعمرطولاني نخواهدداشت.پس ازطي دوران فسادپذيري به فروپاشي وچندپارگي وتكثرخواهدرسيد.ولي اگرباتفاهم ونظام شورايي وتشكيل سازمان وپارلمان بين اقوام وبين ملل وبانظم دروني به همدلي وهمصدايي نزديك شود،دراين صورت وحدانيت آنهاپايدارومستدام خواهدزيست.نظم بروني ياحكومت اگربه درون خوداجازه چند صداي،تكثر،گفتمان وقرائتهاي مختلف بدهد،سقوط آن سرعت مي يابد.ولي،نظم دروني ياجمهوريت عين تكثراست.نميتواند متكثر نباشد.باوجودتكثردچارفروپاشي ازدرون نميشود.باتكثرو بانظم دروني تكامل مي يابد.     

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 2:50  توسط ملک حسین برات زاده | 

                                                            به نام خدا

      خاصیت صفر!

  دربین اعداد،عدد صفر از ویژگیهای خاصی برخورداراست.ویژگیهایی که سایر اعداد فاقد آنند.ویژگیهای انکار ناپذیر صفر باعث شده است که ریاضیدانان هنگام حل مسائل برای آن حساب جداگانه ای بازکنند.از بین این ویژگیها مهمترین آن،این است که صفر:

              «  هم مثبت است،هم منفی است.نه مثبت است،نه منفی است.  »

-0 = +0 = 0

«  هم هیچ است،هم هیچ نیست.نه هیچ است،و نه هیچ نیست.  »

«  هم وجود دارد،هم وجود ندارد.نه وجود دارد،و نه وجود ندارد.  »

«  هم روشن است،هم خاموش است.نه روشن است،نه خاموش است.  »

«  هم  نر است،هم ماده است.نه نر است،نه ماده است.  »

«  هم غربی است،هم شرقی است.نه شرقی است،نه غربی است.  »

«  هم مولد است،هم مولد نیست.نه مولد است،و نه مولد نیست.  »

« همه جا هست و هیچ جا نیست. »

«  هم طرفداراست،هم بی طرف است.نه طرفدار است،و نه بیطرف است.  »

 ویژگیهای  صفر،انسان را به شگفتی وا می دارد.ویژگیهای صفر در واقع تنها مختص صفر نیست.بلکه همه کسانی که می خواهند مولد باشند،دانشمند باشند،فقیه باشند،نقّاد باشند،داور باشند،... باید خاصیت صفر را داشته باشند.خاصیت صفر از مهمترین ویژگیهای محیط های علمی و دانشگاهی است.

«یک دانشمند برای اینکه مولد یک نظریه باشد باید خاصیت صفر را داشته باشد.»

« یک فقیه  برای اینکه مولد یک دستور باشد باید خاصیت صفر را داشته باشد.»

« یک نقّاد،برای نقد صحیح،باید خاصیت صفر را داشته باشد.»

« یک جامعه شناس،برای تحلیل درست جامعه،باید خاصیت صفر را داشته باشد.»

« انسان برای تحلیل صحیح یک موضوع علمی باید خاصیت صفررا داشته باشد.»

« نقاد سیاستهای دولت،برای نقد سازنده باید خاصیت صفر را داشته باشد.»

« نقاد ساختار یک نظام سیاسی باید خاصیت صفر را داشته باشد.»

« برای اثبات اصول دین هم انسان باید خاصیت صفر را داشته باشد.»

 بطور کلی:

 انسان برای نقد وتحلیل یک موضوع علمی،اجتماعی،فرهنگی،سیاسی،نظامی و غیره باید خاصیت صفر را داشته باشد.اگرx   مخالف ساختار یک نظام باشد نمیتواند تحلیل صحیحی از آن نظام ارائه کند وبه همین ترتیب است موافق آن.

اگرx   مخالف نظام جمهوری و Y موافق نظام جمهوری باشد،بحث X با Y در مورد جمهوریّت کاری عبث و بیهوده است.نتیجه ندارد.بحث آنها در واقع بحث نیست،بلکه جدل و دعوا است.بحث X با Y وقتی نتیجه بخش است X و Y در رابطه با موضوع مورد بحث خاصیت صفر را داشته باشند.بحث آقای دکتر سروش با آقای مصباح یزدی در مورد ولایت فقیه نیز وقتی نتیجه بخش است که هر دو آنها نسبت به ولایت فقیه خاصیت صفر را داشته باشند.اگر یکی مخالف ودیگری موافق باشد بحث آنها کاری عبث و بیهوده خواهد بود.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 1:33  توسط ملک حسین برات زاده | 

  « به نام ایزد یزدان »

نقدي برآموزه هاي ديني اعراب

 اگرملّتهای هم جوارنسبت به هم دیدگاه تنفرآمیزی داشته باشند،قطعاً نمی توانند درکنارهم زندگی مسالمت آمیزی داشته باشند.اگرملّتهای همسایه برای همدیگراحترام قائل نباشندوهریک،تجاوز به حقوق دیگری رامجازبداند.حمله به خانه وکاشانه و سرزمین  دیگری رامجاز بداند.کشتن مردان بالغ واسارت زنهاوبچه های همسایه  رامجاز بداند.دراین صورت هرعقل سلیم وغیرسلیمی می تواندحدس بزندکه رابطه این همسایگان چگونه خواهدبود.ازاین فراتر،اگر ملّتی بر اساس آموزه های دینی ومذهبی خود،ازملّتهای هم جوارش،متنفر باشد.وحمله به خانه و کاشانه،قتل وغارت واسارت زنهاوبچه های همسایه رابراساس آموزه های دینی خودمشروع  بداند.بردگی ومالکیّت زنهاوبچه های اسیرشدۀ همسایه رامشروع بداند.تجاوز به زنها ودختران اسیرشدۀ همسایه رامشروع  بداند.اجاره دادن زنان ودختران اسیرشده همسایه را مشروع  بداند.تصاحب زمین وخانه همسایه رامشروع بداند.نمازخواندن برزمینی که از همسایه غصب کرده است رامشروع  بداند.دراین صورت قطعاً وضع بسیاراسفبارترخواهد بود.وصدالبته اگراین آموزه هاتوسط روحانیان(که خودرا واسط  بین خداوانسان می دانند)با اضافاتی مکتوب شودودرمدارس وحوزه های دینی تدریس شود دراین صورت قطعاً وضع بسیاربسیاراسفبارتروحل آن نیزبسیار بسیارمشکلترخواهدبود.

اگرکتب فقهی اعراب(شیعه وسنی)که درحال حاضرودرقرن بیست ویکم میلادی درمدارس دینی تدریس می شوندراباچاشنی تاریخ  مطالعه کنیدمتوجه تعابیرودیدگاه وحشتناک اعراب نسبت به پارسها،کُردها، رومیها،تُرکها،یهودیان،مسیحیان، زرتشتیان  وسایرهمسایگان اعراب خواهیدشد.کتب فقهی وآموزه های دینی اعراب تعابیروحشت آور و تنفر آمیزی درموردهمسایگان اعراب دارند.اعراب براساس آموزه های دینی خودبرای سایرگروههای انسانی همجوارش نمي توانداحترام قائل باشدو عملاْ نیز احترام قائل نیست.آموزه های دینی ومذهبی اعراب،حمله به خانه و کاشانه،قتل وغارت و اسارت زنهاوبچه های همسایگانش(زرتشتی، یهودی،مسیحی،ایرانی،کُرد، تُرک،فارس، رومی، سیاه)رامشروع  میداند. بردگی ومالکیّت زنهاوبچه های اسیرشدۀ همسایه را مشروع میداند.تجاوز به زنهاودختران  اسیرشدۀ همسایه رامشروع  میداند.اجاره دادن زنان ودختران اسیرشده همسایه رامشروع  میداند.تصاحب زمین و خانه همسایه را مشروع میداند.نمازخواندن برزمینی که ازهمسایه غصب کرده است را مشروع  میداند.وضع اسفبارخاورمیانه درطول 1400 سال گذشته بی ارتباط باآموزه های دینی اعراب نیست.عرب درطول 1400سال گذشته زندگی مسالمت آمیزی با همسایگانش نداشته است.حتی فرقه های عرب،نسبت به هم نیز آموزه های مذهبی  بی رحمانه ای دارند.در آموزه های مذهبی اعراب سنی،قتل سه شیعه  اسباب رفتن به بهشت است.اعراب شیعه نیزمتقابلاً آموزه های وحشتناکی نسبت به سنیّان دارند.این آموزه ها نفرت شیعه ازسنی وبالعکس،نفرت مسلمان ازیهودوبالعکس،نفرت عرب ازغیر عرب وبالعکس راتشدید می کنند. قطعاًدارالتقریب مذاهب نیزدرحل آن،مشکلات فراوانی خواهدداشت.زیراحل آنهابه معنی گذرازبسیاری ازمقدسات است.حل این مشکلات ساده نیست.آموزه های دینی و مذهبی اعراب مناقشه ای طولانی  بین پیروان ادیان درخاورمیانه بوجودآورده است که آن سرش ناپیدا است.این آموزه ها دربسیاری ازکتب فقهی وتاریخی اعراب وجود دارد و درحال حاضرنیزتوسط روحانیان عرب درمدارس دینی ومحافل مذهبی تدریس می شود.براي نمونه،به بررسي كتاب مشهور لمعه دمشقيه مي پردازيم.

مقدمه کتاب لمعه:مترجمان کتاب لمعه(علی رضا فیض وعلی مهذب)به زبان فارسي درمقدمه کتاب آورده اند:الآن که سال1385شمسی( 2006 میلادی)است همه شماازموقعیت واحترام کتاب دوجلدی لمعه دمشقیه ونویسنده آن محمدابن مکی دربین روحانیان شیعه باخبرید.« لمعه، کتابی نیست که نیازی به معرفی داشته باشد.دراهمیّت وفضیلت آن همین بس که قرنهاست درحوزه های علمی بزرگ تدریس می شودوهمواره مورد توجه علمای بزرگ اسلام بوده وهست.»

« شهید اول،مؤلف دانشمند لمعه نیزبی نیازازتعریف وتوصیف است.وی درسراسر اقطار جهان اسلام ازچنان شهرت واعتباری برخورداراست که کمترکسی نام اورانشنیده وکمتردانشمندی است که ازتألیفات پرارج واعتباراوبهره ای برنگرفته باشد.»

مطالب ذيل كه ازكتاب مذكوربرداشت شده است آنقدرروشن و واضح است كه من ازتوصيف و تفسير آنها خوداري،و فقط به بيان آنها اكتفا ميكنم.  

 دیدگاه محمد ابن مکی در کتاب لمعه نسبت به همسایگان اعراب:

الف) قبل از جنگ:

( صفحه 150 جلد 1)« کافر حربی » و« کافر کتابی »

« بت پرستان،ستاره پرستان،آفتاب پرستان،دهرین،در زمره کفّار حربی هستند.»

« كافر كتابي کافری است که کتابی دارد.از قبیل یهودیان،نصرانیان، مجوسیان»

( صفحه 151  جلد 1)

« واجب است کارزار کردن و کشتن کافر حربی،پس از دعوت او به اسلام و سرپیچی کردن او،مگر اسلام بیآورد یا کشته شود.»«کافر کتابی نیز چنین است.» « یعنی واجب است جنگیدن با کافر کتابی،پس از دعوت او به اسلام و سرپیچی کردن او مگر پرداخت جزیه و ملتزم شدن به احکام آن و... را به پذیرد.» 

ب)زمان جنگ:

( صفحه 151 جلد 1)

« جایز است جنگیدن به روش هایی که فتح و پیروزی در آن است.مانند ویران کردن قلعه،سنگ انداختن با منجنیق،بریدن درخت،روان کردن آب،انداختن زهر»

 ( صفحه 152 جلد 1)

« راهب،پیر مرد صاحب رأی،پیر مرد داخل جنگ کشته می شوند.»

( صفحه 153 جلد 1)

« مردان بالغ حتماً کشته می شوند.درصورتیکه گرفته شوند و جنگ بر پا باشد.»

ب)پس از جنگ:

صفحه 153 و 154 جلد1 :در غنیمت

زنان و کودکان بوسیله اسارت،به ملکیّت در می آیند.

اموال غیر منقول(مانند زمین،درخت،باغ،...)برای همه مسلمین است.

اموال منقول پس از خارج کردن قراردادها و خمس،میان جنگجویان قسمت میشود. حتّی کودک،که پس از جمع آوری غنائم و پیش از تقسیم کردن آن زائیده شود قسمت می شود.برای سواره دو سهم وپیاده یک سهم ....

صفحه 203 جلد1 :در فروش حیوان

انسان به ملکیّت در می آید به وسیله اسیر شدن با کفر اصلی(کفر غیر ازارتداد.)

بردگی به فرزندان سرایت می کند.اگرچه پس از اسیر شدن مسلمان شوند.

بچه بر گرفته شده از دارالحرب برده است.در صورتیکه در آنجا مسلمانی نباشد.

مالک شدن اسیر در زمان غیبت امام جایز است. ودر آن خمسی نیست به جهت اذن آنان(اذن امام)

 صفحه 155 جلد1 :درمورد یاغیّان(کسانی که پس از به زیر سلطه در آمدن سرکشی نمایند.)

کارزار با یاغیان مانند کارزار کردن با کفّار واجب است.تا به اطاعت برگردد یا کشته شود.

یاغیانی که دارای فرقه وگروه اند،درکشتن زخمی شده آنان شتاب می شود.گریخته شان را دنبال می کنند.واسیرشان را می کشند.

صفحه 83 جلد1 :

واجب است پرداخت خمس از غنیمت پس از خارج کردن هزینه ها

صفحه 31 جلد1 :

جزیه به ذلت وخواری از کافر گرفته می شود.وتعیین مقدار آن با امام است.

صفحه 188 جلد1 :

مولا می تواند بنده خود را برای کعبه،مسجد،يا مشهدی،یا شخصي دیگر حبس کند.

صفحه 160 جلد1 :

بنده نمی تواند نذر کند مگرآنکه مولی اجازه دهد.

صفحه 195 جلد1 :

فروختن زمینهایی که به قهر و غلبه فتح شده اند پیش از حیازت(پیش از جمع آوری واستیلا)جایز نیست.

اگر عبد گریخته را بفروشد،صحیح است.در این صورت اگر مشتری او را یافت که خوب واگر نیافت ....

صفحه 196 جلد1 :

فروختن کنیزی که از مولی فرزند داشته باشد،مادام که فرزند زنده است.صحیح نیست مگر در هشت موضع.....

صفحه 204 جلد1 :

زن و شوهر بودن(غلام وکنیز)مانع خریداری آنان نمی شود.ودر صورت خریداری،زناشویی باطل می گردد.

در فروش حامله حمل او نیز داخل است.

نگاه کردن به صورت کنیز ومواضع زینت او هنگامی که بخواهد او را خریداری کند جایز است.

تغییر دادن نام مملوک به هنگام خریداری او،و صدقه دادن برای او به چهار درهم، وخوراندن چیزی شیرین به او مستحب است.

جماع کردن با کنیز( به سبب ملک)جایز است.

تذکر:در این  صورت عقد و مهریه وجود ندارد.

بر فروشنده پیش از فروختن کنیز واجب است،استبرا کردن او،و بر خریدار نیز واجب است .............،در مدت استبرا چیزی جز جماع کردن،حرام نیست.

بنده مالک چیزی نمی شود.

صفحه 206 جلد1 :

{اگر شخصی کنیز شخص دیگری را بفروشد}وسپس آشکار شود که کنیز مال غیر بوده،مشتری جماع کننده برای دریافت غرامتی که داده است به فروشنده رجوع میکند.

صفحه 207 جلد1 :

خریدن کنیز دزدیده شده از سرزمین صلح جایز نیست.اگر کسی از روی جهل او را بخرد باید پس بدهد.و بهای آنرا پس بگیرد واگر بها یافت نشد تباه شده است. و گفته اند:کنیز در فراهم کردن آن باید بکوشد.

صفحه 253 جلد1 :

اگر گرو گذارنده،باکنیز گروگان درآمیزد،در صورت آبستن کردن،ام ولد می شود. و قبلاً گفتیم که فروختن آن جایز است.و اگر گرو گیرنده با او در آمیزد،زناکار است.و در صورتیکه او را مجبور کرده و او بکر بوده باشد،باید ده یک بهای او را بدهد.(به مالک)

صفحه 257 جلد1 :

 سبب های منع در تصرف مال شش چیز است:کودکی،دیوانگی، بندگی،مفلسی،...

صفحه 258 جلد1 :

بنده ممنوع التصرف است.بطور مطلق(چه در مال و چه در غیر)

صفحه 260 جلد1 :

ضامن شدن بنده جایز نیست.مگر مولی به او اذن دهد.در این صورت مال بر ذمّه بنده است( ونه از مال مولی مگر اینکه شرط شود).

صفحه 6 جلد 2:

هزینه بنده و چهارپا بر مالک است.

صفحه 30 جلد 2:

اگر موصی در حالیکه دینی بر گردن اوست به آزادی بندهء خود وصیّت کند.{پرداخت دین او از محل فروش بنده} بر آزادی بنده مقدم است.

 صفحه 40 جلد 2:

مولی می تواند بنده و کنیز خود را به ازدواج هم در آورد.

 تذکر: ملک یمین به ملکی گفته می شود که خیرات فراوانی دارد.مانند کنیز،که برای مالک،ملک یمین است.مالک،هم می تواند باجماع کند(بدون نکاح و دادن مهر)هم می توانداورابرای دیگری تحلیل کند(اورابه اجاره دهد)هم می تواند ازاوبدون دادن مزدکار بکشد.هم می توانداورابه دادن شیربه بچه دیگری مجبورکندوپول بگيرد. ....

صفحه 57 جلد 2:

بر مرد آزاد جایز نیست بیش از چهار زن آزاد جمع کند. ... اما در عقد منقطع و بنابر قول صحیح منحصر به عدد معین نیست.وهمچنین ملک یمین(کنیز)اجماعاً.

صفحه 50 جلد 2:

بر مرد مسلمان ازدواج کردن با غیر اهل کتاب از فِرَق کفّار به اجماع حرام است و ازدواج دائم،نه منقطع،و نه ملک یمین

 

صفحه 55 جلد 2:نکاح کنیزان

برای بنده وکنیز،جایز نیست برای خود عقد نکاح کنند ،مگر به اذن مولی

هر گاه پدر و مادر هر دو برده باشند،فرزند برده است.که او را دو مولی(مولی پدر ومولی مادر)مالک می شوند،در صورتی که هردو مالک اذن نکاح داده باشند یا هیچ یک اذن نداده باشند،واگر یکی به تنهایی اذن داده باشد،فرزند ازآن کسی است که اذن نداده است.اگر یکی از دو مولی شرط کند که او به تنهایی مالک فرزند(فرزند بردگان)شود،شرط صحیح است.

 تذکر:ازدید نویسنده لمعه دمشقيه،زنهاوبچه هاي همسايه غيرمسلمان كه به اسارت درمي آيند به برده(غلام وكنيز)تبديل مي شوند.وكنيز(زن اسير شده )ملك يمين است.ونکاح کنیزان با موضوع ملک یمین فرق دارد.در ملک یمین نکاح مطرح نیست.مهریه هم مطرح نیست.مالک میتواند هر وقت خواست با کنیزخودهم بستر شود،جزدرزمانی که خون ازاوجاری است.یااورا برای دیگری جهت نزدیکی کردن یاسایرلذّات حلال کند.(اجاره دهد.)

صفحه 56 و57 جلد 2:تحلیل

کنیز برای غیر مالک مباح می شود،با حلال کردن او بوسیله مالک،مثل اینکه مالک به کس دیگری بگوید«اَحلَلتُ لَکَ وطیها»«جماع کردن با او رابرتوحلال کردم»وبهتر این است که بگوئیم این حلال کردن ملک یمین است،نه عقد نکاح،فرزند کنیز حلال شده آزاداست وبه عهده پدراوبهایی نیست که به مالک بدهد.

صفحه 57  جلد 2:

در نزدیکی کردن باکنیزباکی نیست،درحالی که در خانه شخص ممیزی هست،همچنین در خوابیدن درمیان دوکنیز(یعنی تجاوزبه کنیزدرحضوردیگری اشکال ندارد.)

صفحه 57 جلد 2)پا ورقی)

اگرمالک برخی ازمقدمات نزدیکی کردن به کنیزش رابرای دیگری حلال کندمانند بوسیدن ونگاه كردن،فقط همین هاحلال میشوند.نه نزدیکی کردن(از شرح لمعه)

 صفحه 56 جلد 2:

اگریکی اززوجین(بنده وکنیز)فروخته شود.برای مشتری وبایع فسخ کردن نکاح یاامضای آن خیار است.همچنین هرکس که ملکیّت برده به اومنتقل می شودمیان فسخ نکاح یا امضای آن مخیّر است.

 اگر زوجین(بنده وکنیز)به یک نفر فروخته شوند.او(خریدار)در فسخ کردن نکاح یا امضای آن مخیّر است.و اگر هر یک از زوجین به یک نفر فروخته شوند آن دو(خریدار) مخیّراند.

بنده نمی تواند کنیز مولای خود را که زنش هست طلاق دهد.مگر به اذن مولایش..

مولی می تواند هر زمان که بخواهد میان بنده وکنیز خود که ازدواج کرده اند جدایی اندازد بوسیله لفظ طلاق یا غیر.

صفحه 86 جلد 2:

ام ولد کنیزی است که(از مولایش)صاحب فرزند شده باشد.

اگر مولی ،کنیزی را که با او نزدیکی کرده آزاد کند،کنیز باید سه طُهرعده نگهدارد....

صفحه 121 جلد 2:

اگر نذر کند،آزاد ساختن اولین فرزندی که از کنیز می زاید،سپس کنیز دو قلو بزاید،هردو آزاد می شوند.

اگر نذر کند،آزاد ساختن آنچه را که نخست مالک می شود،و او گروهی را یکدفعه مالک گردد همه  آزاد می شوند.

اگر بگوید نخستین مملوکی که مالک می شوم آزاد گردد وآنگاه مالک گروهی گردد،یکی از آنان به قرعه آزاد میشود....

 صفحه123و 124 جلد 2:

تدبیرعبارت است از معلق کردن مولی آزادی بنده یا کنیزش را به وفات خود یا به وفات شوهر او...

اگر کنیز تدبیر شده از بنده ای حامله شود،فرزند او نیز مانند مادر تدبیر شده است.و اگر از مولای خود حامله شود امّ ولد می گردد.

صفحه 125 جلد 2:

رجوع کردن در تدبیر صحیح است.{مولی می تواند تدبیر را لغو کند.}

تدبیر باطل می شود،به گریختن بنده از مولای خود،و اگر در حال گریختگی فرزندانی برای او تولد شوند بنده خواهند بود.

صفحه 130 جلد 2:

استیلاد=امّ ولد نمودن کنیز=گائيدن و فرزند دار ساختن کنیز توسط مالك

در استیلاد و آن آبستن نمودن مولی است،کنیز خود را،در ملک خود،در حالیکه آن کنیز مملوک است.

کنیز امّ ولد با مرگ مولی آزاد نمی شود،بلکه از سهم فرزندش،از میراث پدر آزاد می گردد.اگر سهم فرزند از بهای مادر کم آید،کنیزدر باقیماند بهای خود می کوشد.

صفحه 148و147 جلد 2:غصب

غصب دست یافتن بر مال دیگری است ، از روی ستم

غصب کردن کنیز آبستن غصب کردن جنین او نیز هست.

در شخص آزاد،که غصب شود ضمانی نیست ودر بنده ضمان هست.

صفحه 195 جلد 2:ارث

بندگی مانع ارث است.

 صفحه 273 جلد 2:

اگر مولی بنده اش را بکشد،باید کفاره دهد،و تعزیر می شود و گفته اند،اگر بدان عادت کرده باشد کشته می شود.

بامطالعه چنین كتابهايي(باچاشنی تاریخ)ميتوانيدحدس بزنيد كه در۱۴۰۰سال گذشته ودرحمله اعراب به همسایگانش(زرتشتی،یهودی،مسیحی،ایرانی،کُرد، تُرک،فارس،رومی، سیاه) چه وضعی بين اعراب وهمسايگانش بوجود آمده است.می توانید حدس بزنید كه  ملّتهای همسایه اعراب چقدر به همسايگان عرب خوداعتمادخوهند کرد؟حال سوال این است که:

آیاباوجودچنين آموزه هايي(كه آسماني هم تلقي مي شوند)همسايگان اعراب مسلمان روی آرامش خواهنددید؟آیااین همسایگان،ازهم به وحشت نخواهندافتاد؟ آیاجنگ ودرگیری بین آنان پایان خواهد یافت؟آیاقتل وخونریزی وغصب پایان خواهدیافت؟آیاتجاوزبه زنهاودختربچه ها پایان خواهدیافت؟

ملك حسين براتزاده

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 3:20  توسط ملک حسین برات زاده | 
به نام ایزد یزدان

         نگرشي ديگر به مسئلة كُرد و كُردستان

 « همبستگی نژادی کردها با ایران و استقلال طلبي كُردها از ترکیه,عراق و سوریه»

 « عدم پشتیبانی دولت ایران از کردها دلیل گرایش آنها به آمریکا »

 ملک حسین برات زاده

      همبستگی نژادی کردها با سایر نژادهای آریایی

       بر اساس منابع تاریخی،مناطق كُرد نشين بخشي از سرزمين ايران كهن،و كُردها بخشي از اصيل‌ترين آريايي‌تبارها و اقوام ايراني اروپایی هستند،كه در سرزمين ايران كهن و در بخشهايي از ايران،تركيه،عراق،سوريه،ارمنستان، آذربايجان و غيره سكونت دارند.در واقع مناطق كُرد نشين فعلي و مناطق تخليه شده از كردها،و كردها بخشي از پيكرة ايران زمين هستند، كه به سبب ظلم،جور،حمله،تجاوز،و غصب به كشورهاي همسايه ايران فعلي الحاق شده اند.این هویت در سه خشتی معروف کردهای شمال خراسان کاملاً آشکار است.

      « ولاتی من ارز رومه        وه گل و گیاه و تومه       چند سالن ژه وی دور بومه »

      بر اساس منابع تاریخی،فرهنگی،زبانی، و سایر منابع علمی  اشتراك نژاد،زبان،اسطوره، عقايد،آداب،رسوم،سنن،تاريخ و فرهنگ كردها با ساير ايرانيان چنان برجسته است كه مرزي بين كردها با ساير اقوام ايراني قابل  تصور نیست.دانشمندان،مورخين،سياستمداران و نخبگان ايراني،اروپايي،روسي،كُرد و غيره همواره اين نكته تأیيد کرده اند.« به عنوان نمونه محقق نامدار كُرد،استاد هه‌ژار بر اسطوره‌هاي مشترك ايرانيان، اعم از فارس و كرد و بلوچ و گيلكي و... كه در شاهنامة فردوسي متجلي شده است،تأكيد دارد.»

« نمونه‌ دیگری که اين تجربه اساطيري مشترك را مورد تأئید قرار می دهد،جنگاور معروف كُرد ، ژنرال احسان نوري پاشا است.در قلم ژنرال احسان نوري پاشا،جنگاور معروف كُرد كه عليه كمال آتاتورك در كوه‌هاي آرارات(محل فرود كشتي نوح) قيام كرده بود،چنین آمده است:»

«جنگاوران كُرد مصمم شدند كه،نمايشي از نمونه‌هاي قهرماني نياكان خود را بروز داده،ارواح آن بزرگواران را،كه براي حفظ ميهن و  آزادي خود با شمشير برهنه به درياي دشمن مي‌تاختند شاد كنند.خواستند بار ديگر پرده‌اي از  تاريخ جنگ‌هاي ايران و توران را به عالميان نشان داده،ثابت كنند ملت كُرد به ‌راستي نواده‌هاي آن پهلوانان نامدار ميدان جنگ بوده و در روح سلحشوري و در خون نجيب ايراني آنان تغييري حاصل نشده و نقصي پديد نيامده است.»

 وي در توصيف جنگ با سربازان ارتش تركيه تأكيد مي‌كند:

 « از حيث تعداد نفر و نوع اسلحه قواي ترك برتري داشت و از لحاظ موقعيت هم مواضع خوبي داشتند،زيرا در پشت تپه‌ها و در داخل ده موضع گرفته بودند،در حالي كه آراراتي‌ها در زمين مسطح و بدون پناهگاهي قرار داشتند.ولي در مقابل تمام اين برتري‌ها،مجاهدين كُرد تصميم راسخ داشتند.گويي ارواح پهلوانان باستاني ايران در كالبدشان دميده شده و در اين مسابقه جانبازي،هر يك،مي‌خواست گوي سبقت را از ديگري بربايد.»

  ژینو ساید کردها در ترکیه , عراق و سوریه

تفاوت‌هاي نژادي،فرهنگي،زباني،تاريخي،آداب و رسوم و هويت ايراني كُردها با اعراب و ترك‌ها در عراق،سوريه و  تركيه چنان عميق و آشكار است كه كسي نمي تواند آنرا انكار كند. اين تفاوت هاي عميق نژادي،فرهنگي،زباني،تاريخي،و غيره موجب گرديده ، تا دول حاكم بر كشورهاي تركيه ، عراق و سوريه غير انساني‌ترين و  وحشيانه‌ترين برخوردها را با كردها در جهت هويت‌زدايي و قتل عام نژادي عملي نمايند. از جمله اين رفتارهاي وحشيانه،فقط در، سي سال گذشته(1970- 2000 ) ( با وجود محافل مدعي  دفاع از حقوق بشر ) عبارتند از:

1. بمباران شيميايي و ميكروبي مناطق كردنشين درجريان حمله عراق به ايران(دراين حمله بيش از 25 نقطه كردنشين مانندسردشت،حلبچه و.... بمباران شيميايي و ميكروبي شد.)

2. تخريب سه هزاروپانصد(3500)روستا و آبادي كرد نشين درعراق و كشتار دسته جمعي ساكنين آنها و دفن يكصد و هشتاد و دو هزار(182000 نفر) كُرد در يك گور دسته جمعي

3. تخريب چهار هزار( 4000 )روستا و آبادي كرد نشين و قتل نزديك به يكصد هزار كُرد در تركيه «جاي تأسف است كه صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران که مدعی توسعه اخلاق است از قتل عام دو روستاي فلسطيني صبرا و شتيلا توسط اسرائيل و رنج سياه پوستان آفريقاي جنوبي بارها و بارها سخن ميگويد و ماتم ميگيرد،ولي از رنج،ممنوعيت،قتل عام،فقر،و فلاكت كردهاي ايراني الاصل بدست دولت هاي نژاد پرست تركيه،سوريه و عراق هيچ نمي گويد و خود را خواسته يا ناخواسته در ظلم آنان شريك ميكند.در سي سال گذشته در كردستان عراق و تركيه 7500 صبرا و شتيلا ويران و مردم آن قتل عام شده اند.كه نه تنها از مدعيان حقوق انساني و مدعيان مسلمان صدايي در نيامده است،بلكه از پخش اخبار مربوط به اينهمه ظلم و جور هم جلوگيري شده است.البته كُرد را در اين دنيا جز خدا نيست.و نبايدجز خدا از كسي چيزي خواست.خدا براي كُرد بس است.مظالم ديگران و سكوت ناظران و لاپوشاني مدعيان حقوق انساني را بايد پيش او برد و روز رستاخيز ...»

4. تخليه مناطق نفت خيز (مانند كركوك)از كردها،كوچاندن كردها از مناطق كرد نشين به مناطق عرب‌نشين يا ترك ‌نشين و اسكان آنها در مناطق كم آب و غذا

5. عقيم كردن مردان و زنان،از هم پاشيدن نظام خانواده،جدا كردن مردان از زنان،جدا كردن كودكان از مادران درسال 1988در عراق

7. ممنوع كردن چاپ و  نشر كردي،لا پوشاني و جلوگيري از نشر اخبار مربوط به مظالم انجام شده نسبت به كردها،زنداني كردن خبرنگاران كُرد،جلوگيري از بيان مظالم انجام شده نسبت به كردها در عراق،تركيه و سوريه و حتي ايران

6. انكار هويت كردها،در تركيه و سوريه

8. ممنوع كردن ورود كُردها به دانشگاهاي نظامي،جلوگيري از دسترسي آنها به مناسب دولتي و  جلو گیری از استخدام كردها در نهادهاي دولتي،و افزايش بيكاري در بين آنها و سوق دادن آنها به سمت مشاغل سطح پايين و كارگري روزمزدي ساختمان و مزارع در عراق،سوريه و تركيه و حتی ایران

9. تبعيض نژادي،چنانكه  روزنامة مليت تركيه در 19 سپتامبر 1930 به نقل از محمود اسعد بيك وزير عدليه وقت تركيه نوشت:دوست و دشمن بايد بداند آقاي اين مملكت ترك است.كساني كه در رگ‌هاي بدنشان خون صاف‌ ترك نداشته باشند،در وطن تركيه فقط يك حق دارند، آن هم نوكري و بندگي است.

10. حذف لفظ كُرد،چنانكه روزنامه مليت ـ چاپ استانبول ـ با تأكيد بر اين وضعيت به مواد قانوني آن اشاره مي‌كند:برابر قوانين جاري تركيه (مواد 312 قانون جزا و يا مواد 8 , 7 و 6 قانون مبارزه با تروريسم) به‌كاربردن كلمه كُرد چه در گفتار و چه در نوشتار،به‌معناي تبليغات جدايي‌خواهانه ‌تروريستي‌ است.در بخشنامه‌اي كه از طرف دولت تركيه براي ادارات،بخش عمومي و رسانه‌هاي گروهي دولتي ارسال شده،مقرر گرديد كه از استفاده پاره‌اي از كلمات و اصطلاحات احتراز شود.از جمله كلمات و اصطلاحات ممنوعه مي‌توان به اينها اشاره كرد.مردم كُرد تبار،شهروندان كرد،مردمي با ريشة كرد،و به‌جاي اين اصطلاحات بايد اين عبارات را به‌كار برد: شهروندان ترك،شهروندان ما كه محافل جدايي‌خواه آنان را كرد مي‌نامند.امري كه در تركيه مسبوق به سابقه است.

11. جرم دانستن حرف زدن به زبان كردي و بكاربردن آن در ادارات دولتي و درسطح شهر، چنانكه در سال 1983 در تركيه قوانين زيادي عليه بكارگيري زبان كردي به تصويب رسيد و كردهايي كه در بازار جز زبان كردي زبان ديگري ياد نداشتند در ازاي بكارگيري هر واژه كردي مبلغ مشخصي جريمه ميشدند.در همان سال مهدي زانا شهردار ديار بكر بدليل كردي حرف زدن با كارمندانش به 32 سال زندان محكوم شد كه بعداً  6 سال آن بخشيده شد و به 26سال كاهش يافت.

12. حرام(يا مكروه)اعلام كردن معامله با كردها و حمايت از فتوا دهندگان نژاد پرست عرب با هدف هدايت كردها به سمت فقر و فساد.چنانكه  محمدابن مكي در رساله اي كه به درخواست حاكم عباسي خراسان نوشته است،در آداب كسب،فتوا داد،يكي از آداب كسب اين است كه كاسب با آدمهاي پست،معلولين،كردها،...معامله نكند.(قطعاً به فقر و فساد كشاندن يك ملت از دين اسلام بر نمي آيد و قطعاً اين فتوا زير پا نهادن حقوق و تحقيرجمعي و كردها است.)

   اوضاع کردها در ايران

       اما اوضاع كردها در ايران متفاوت از اوضاع کردها در عراق ، تركيه و سوریه است. مردمان كرد ، فارس ، بلوچ ، لر ، گيلك و... قبل از اسلام ، قرن‌ها با هم و براي هم زيسته‌اند.كيست كه نقش كردها را در تشكيل دولت ماد و دولت بزرگ هخامنشيان و شكل دهي ايران به همراه ساير ايرانيان نشنيده و يا نخوانده باشد.

        اگر چه در ايران هم بدليل حكومت اعراب و تركهاي مغولي در ادوار گذشته و پس از آن تحت‌تأثير دولت تركيه و عراق، برخي از حقوق شهروندي كردهاي ناديده گرفته شده است،اما هيچ‌گاه در ايران شاهد برخوردهايي از نوع برخوردهاي دولتهاي عراق،سوريه و تركيه نبوده‌ايم.بين وضعيت كردها در عراق،سوريه و تركيه با كردهاي ايران تفاوتي بنيادين وجود دارد.اين وضعيتهاي متفاوت عمده نخبگان، نويسندگان و سياستمداران كُرد ايراني و غير كُرد را به سمت حمايت از تشكيل يك دولت كُرد ما بين ايران، تركيه،سوريه و عراق (متشكل از كرهاي عراق،تركيه وسوريه و بدون حضوركردهاي ايران) هدايت كرده است.اين گروه از كردهاي ايران تشكيل كشور كردستان را بدون عضويت كردهاي ايران امكان پذير دانسته و آنرا نه‌تنها به ضرر منافع ملي ايران ارزيابي نمي‌كنند، بلكه به نفع منافع ملي ايران ميدانند.

        در نظر این گروه از روشنفکران کرد: قبل از اينكه شيرازيها ايراني باشند كردها ايراني بوده،ايراني هستند،و ايراني خواهند ماند. اكثر كردها و منجمله كردهاي ايران فعلي معتقداندكه ابتدا كردها، ايران را شكل داده و كشور ايران در دوره مادها و حتي قبل از آن توسط كردها پا به عرصه وجود گذاشته است. لذا جدا شدن كردها و به ويژه كردهاي ايران فعلي از ايران فعلی امري ناممكن و ناشدني و به منزله بريده شدن نفس آنهاست.اما جدا شدن كردها از عراق،تركيه و سوريه امري شدني و امكان پذير و به منزله دميده شدن نفس ايرانيان به اسارت رفته و تشكيل كشور ايران دوم است. و اين حق مسلم كردها است.از اين منظر تشكيل كشور كردستان بدون حضور كردهاي ايران احقاق حق از دست رفته بخشي از پيكرة ايران زمين است.چنانكه محقق كُرد دكتر محمود افشار از نويسندگان صاحب‌نام دوره رضاشاه،در مقاله‌اي كه در تيرماه 1304 منتشر گرديد، آورده است: اگر روزي كردستان عثماني مستقل شود و بين ايران و دولت ترك يك دولت ايراني‌نژاد فاصله باشد.به همراه، تأسيس دولت ارمنستان در شمال غربي ايران،مملكت ما را به كلي از عثماني جدا مي‌كند و تا اندازه اي از خطر زرد فارغ مي‌كند. در اين ديدگاه وجود يك كشور مستقل كرد در همسايگي غربي ايران(بدون كردهاي ايران)ضامن منافع ملي ايرانيان و به منزله تشكيل دومين كشور ايران(ايران دوم)و رهايي كردهاي اصيل ايراني پس از هزار و چهار صد سال اسارت است.

    اظهار صميميت کردها به ایران و بی توجهی دولتهای حاکم در ایران به آنها

       اظهار صمیمیت کردها به ایران مبنای تاریخی داشته و دارد به عنوان نمونه در ذیل به چند نمونه اشاره می کنم.

در مرامنامة جمعيت شمالي كردستان كه شورشيان آرارات شاخة نظامي آن محسوب مي‌شد ، مي‌خوانيم:

« ما ملت كرد... به‌نام منافع شرق به طرف ملت ايران كه با ما هم‌نژاد و هم‌ دين و برادر ماست دست صميميت دراز كرده و اميدواري كامل داريم كه او هم دست ما را با احترام استقبال كند... اگر ملت نجيب و دولت علّيه ايران نسبت به ملت كُرد اظهار صميميت و مساعدت كند عنصر كُرد كه تشكيلات اجتماعي خود را اداره كرده است،مي‌تواند نسبت به ايران كه به او از ترك‌ها نزديك‌تر و هم‌نژاد هستند،يك دوست صميمي و فداكار باشد؛ اعم از اين‌كه در خارج يا در داخل باشد.»

« نزديكي ملامصطفي بارزاني با شاه ايران و دستگيري و اعدام ناراضيان كرد،همچون سليمان معيني و دوستان او،از ديگر شواهد اين مدعاست.»

« صالح ملاعمر عيسي نويسندة كرد عراقي مي‌نويسد:حال كه چند سال از كنترل مناطق كردستان عراق توسط احزاب كُرد مي‌گذرد،مي‌توان گفت كه ناآرامي‌ها در مرزهاي ايران (از طريق كردستان عراق) بسيار ناچيز بوده‌اند،در صورتي كه اگر اين مناطق مرزي در كنترل رژيم بعث بود به احتمال زياد نا آرامي‌ها در مرز ايران بسيار بيشتر از حال بود.به‌طوري‌كه مي‌توان گفت سياست كردها در اطمينان دادن به كشورهاي منطقه در مورد حفظ مرزهاي آنها تا حدود زيادي موفقيت‌آميز بوده است و از نگراني‌هايي كه آنها در گذشته در مورد كردستان عراق داشته‌اند،كاسته‌ است.در سال‌هاي اخير و استقلال نسبي كردهاي شمال عراق ميزان درگيري‌هاي نظامي در مناطق كردنشين كشورمان به حداقل رسيده که  ناشي از همكاري احزاب قدرتمند كرد شمال عراق با دولت ايران است. »

 عدم پشتیبانی دولتهای حاکم بر ایران از کردهای ایرانی الاصل

ميرزا نصراله خان اعتلاء‌الملك(خلعتبري)در گزارش مفصلي كه در تيرماه 1305 از سنندج به تهران ارسال داشته است با تأكيد خاص بر فرهنگ و نژاد ايراني كُردها پيشنهادهاي متعددي براي اصلاح امور اقتصادي،اجتماعي و فرهنگي كردها ارائه نموده و به دولت وقت ایران توصیه می کند كه اگر دولت به عملي كردن چنين اصلاحاتي موفق شود،علاوه بر آن كه سد سديدي در مقابل اين ولايت كشيده خواهد شد،توجهات اكراد بين‌النهرين را هم به سمت خود معطوف خواهدداشت.اين نگاه اگر چه  مورد استقبال برخي از كارگزاران حكومتهای ایران بوده و هست اما در عمل مورد بی مهری قرار گرفته و آثار زیانبار آن متوجه ملت ایران اعم از کرد و غیر کرد خواهد شد.اشتراكات فراوان كردهاي ايراني الاصل اسير دست گرگهاي تركيه،سوريه و عراق با ايرانيان،می تواند آنها را به هم نزديك نموده و تشکیل كشور كردستان بين ايران و كشورهاي سلطه گر عرب و ترك حائل ايجاد ‌نمايد.به قدرت رسيدن كردهاي مظلوم و تحت سلطه تركيه،سوريه و عراق در همسايگي غربي كشور ايران امكان فعاليت گروه‌هاي مخالف كرد در ايران را كاهش ميدهد.چنان‌كه داده‌هاي تاريخي نيز اين وضعيت را تأييد مي‌نمايد.

 دلایل درخواست کمک عاجزانه رهبران احزاب كرد از آمریکا

قتل عام فيزيكي،بيولوژيكي،فرهنگي،زباني،هويتي،تاريخي،مالي،وغيره مانند:اعدام، گلوله باران،كشتار دسته جمعي،كشتار با سلاحهاي شيميايي و ميكروبي،ممانعت از رشدجمعيت، عقيم كردن مردان و زنان،جدا كردن فرزندان از والدين،ممنوعيت صحبت كردن به زبان مادري كردي،جعل تاريخ ملي كرد،از هم پاشيدن يكپارچگي قومي كرد،كوچ اجباري كردها،تخريب اماكن باستاني كردها،ويران كردن آباديها و شهرهاي كرد نشين،تلاش دراز مدت براي محو زبان كردي، تغيير نام كوهها و دره ها و آباديها و شهرهاي كرد نشين،تحريم اقتصادي،غارت اموال،غصب منازل،زمين،آب و بنام كردن اسناد منازل و زمين هاي زارعي و باغات كردها بدون خريدن،محروم كردن ملت كرد از داشتن زمين و آب،دريافت جزيه،دريافت ماليات مضاعف،هدايت جمعي كردها به سمت فقر و گرسنگي و فساد و نابودي،تغيير هويت و ميراث ملت تحت سلطه كرد،اسكان دائمي مليت هاي ترك و عرب در سرزمين و منازل و مناطق كرد نشين،ممانعت از ورود كردها به دانشگاهها و ارتش و نيروي نظامي و ادارات دولتي،هدايت كردها به سمت كارگري روزمزدي و مشاغل پست،ممنوع كردن چاپ و نشركردي و سوزاندن كتابهاي كردي، ممنوع كردن نشر اخبار مظالم روا شده به كردها،و غيره از ابتدايي ترين رفتارهاي وحشيانه دولتهاي حاكم بر تركيه،سوريه و عراق بر عليه كردهاي ايراني الاصل ساكن در اين كشورها بوده است.اين رفتارهاي وحشيانه و درگيريهاي بي رحمانه و بی توجهی دولتهای حاکم بر ایران به کردها باعث شده است كه برخي رقيبان فرامنطقه‌اي متوجه اهميت استراتژيك كردها شوند.حضور نمايندگان(نظامي، سياسي و  جاسوسی) كشورهايي نظير امريكا،انگليس،شوروي و اسرائيل در ارتباط با اوضاع اين مناطق از این نمونه اند.اين حضور، به دلیل عدم پشتیبانی ایران از کردها ، حتي گاهي با درخواست رهبران احزاب كرد صورت گرفته است. ملامصطفي بارزاني در مصاحبه‌اي با واشنگتن پست و اينترنشنال هرالد تريبيون در 22 ژوئن 1973 مي‌گويد: ما آماده‌ايم اگر ايالات متحدامريكا در مقابل اين گرگ‌ها از ما پشتيباني كند،در اين منطقه بر طبق سياست او عمل كنيم... در صورتي كه به اندازه كافي از ما حمايت شود،مي‌توانيم مناطق نفتي كركوك رادراختيار بگيريم و بهره‌ برداري از آن را به كمپاني‌هاي امريكايي بدهيم.اين منطقه مال ماست.اين درخواست عاجزانه كردها بخاطر اين است که آنها واقعاً در دست گرگهاي بي رحم ترك مغولي در تركيه و اعراب سلطه گر و جزيه خواه در عراق و سوريه گيركرده اند.كردها آنقدر رفتار وحشيانه و نامتعارف و ددمنشانه از تركها و اعراب ديده اند كه حتي حاضرند در قبال كمك آمريكا براي آزاديشان،كردستان را به عنوان يك ايالت از ايالات آمريكا بپذيرند.كردها از شدت ظلم آنقدر كلافه شده اندكه هر از چند گاهي با دسيسه هاي دشمنانش با همديگر نيز درگير مي شوند.

 منابع:

1- مقاله آقاي احسان هوشمند تحت عنوان دو نگرش اساسي به مسئله كرد درحاشيه سخنان محمدخاتمي رئيس جمهور ايران در تركيه درباره اوضاع كردستان عراق كه از طريق اينترنت دريافت کردم.منابع مقاله آقاي هوشمند عبارتند از:

الف)خاطرات تيمسار سرلشكر محمود امين, قسمت چهار خاطرات, مهنامه ارتش شاهنشاهي, شمارة هفتم,‌ مهر 1353: ص 91.

ب)مقدمة استاد هه‌ژار بر آداب و رسوم كردان اثر محمود افندي بايزيدي, ترجمة عزيز محمدپور داشبندي, ناشر مترجم, چاپ 1369, ص 16 (كردي) و ص 18 (فارسي).

ج)وقايع آرارات, خاطرات احسان نوري پاشا, فرماندة كردهاي شورشي تركيه (9ـ 1307 شمسي) به‌كوشش كاوة بيات, انتشارات شيرازه, 1378: ص 61.

2- ژينوسايد ملت كُرد(كشتارجمعي ونژادي ملت كُرد)نوشته آقاي حسين احمدي گاهنامه ي كرمانج شماره 3و4بهار1381

3- موانع و امكانات فراسوي توسعه زبان كردي نوشته فيليپ.جي.كرينبروك ترجمه خالد بايزيدي ماهنامه ي كرمانج شماره 6سال 1384

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1381ساعت 23:9  توسط ملک حسین برات زاده | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
نظم از برون و نظم از درون (فرقهای بین حکومت و جمهوریت)حکومت دارای دشمن داخلی است ولی جمهوریت فاقد دشمن داخلی است.حکومت دارای اعضای جدایی طلب است ولی جمهوریت فاقد آن است.حکومت دارای تحرکات اجتماعی خسارت آور و خونین است ولی جمهوریت فاقدآن است.حکومت...

پیوندهای روزانه
همبستگی نژادی کردها با سایر نژادهای آریایی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1386
مهر 1386
آذر 1385
آبان 1381
آرشیو موضوعی
نظم از برون و نظم از درون
نظم از برون و نظم از درون
نظم از برون و نظم از درون
مهمترین فرقهای بین نظم برونی و نظم درونی
خلاصه ويژگيهاي نظم بروني و نظم دونی
نظم از ديدگاه نظم بروني و از ديدگاه نظم دروني
قانون شكني در نظم بروني و در نظم دروني
دستگاه قضايي درنظم بروني ودرنظم دروني:
نظام طبقاتي درنظم بروني ودرنظم دروني:
فساد در نظم بروني و فساد در نظم دروني:
فساد در نظم بروني و فساد در نظم دروني:
اقتصاد،در نظم بروني و در نظم دروني:
آزادي بيان وانديشه درنظم بروني ودرنطم دروني:
امنيّت ازديدگاه نظم بروني وازديدگاه نظم دروني:
اصلاحات و تغيير و تحول در نظم بروني و در نظم درون
تحركات اجتماعي و چالشها در نظم بروني يا در نظم درو
توسعه درنظم بروني وتوسعه درنظم دروني:
آموزش علوم با نظم بروني و آموزش علوم با نظم دروني
دين با نظم بروني و دين با نظم دروني:
نقش مردم درنظم بروني ونظم دروني:
نظام اداري درنظم بروني ونظام سازماندهي درنظم درو
ساز و كارها و مكانيسم هاي نظم بروني و نظم دروني:
وضع قوانين درنظم بروني ونظم دروني:
چاپلوسي و تملّق در نظم بروني و رفتار متقابل در نظ
ايالات متحد كرده و ايالات متحد شده در جهان:
حكومت در ايران پس از ساسانيان
تكثروتنوع درمقابل اتحاد،يكساني وكمونيزم:
خاصیت صفر!
نقدي بر آموزه هاي ديني اعراب مسلمان
پیوندها
کیسمار
اسماعیل حسین پور
انجمن کردهای خراسان شمالی
تاریخ ایران
چاو رش
اسماعیل حسین پور(وبلاگ جدید)
علی طلوعی
دانیال شکفته
ارمغان
همبستگی نژادی کردها با ایران
کسک kask
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM